خاطره عقد

دو روز پیش نیمه شعبان بود. با تاخیر به همتون تبریک می‌گم. راستش برای ما این روز علاوهبر مناسبت مذهبیش یه حس دیگه هم داره. سالگرد ازدواجمونه. ۴ سال پیش عروسی و ۵ سالپیش عقدمون بود.

چه سریع می‌گذره. یادش بخیر ..... ماجرای ازدواج ما هم برای خودش داستانیه. اینکه چطور باهم آشنا شدیم. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم از نظر ظاهری هیچ ربطی بهمنداشتیم. من اهل یکی از استانهای شمال شرقی‌هستم و همسرم جنوبی. من تو تهران تحصیلمی‌کردم و همسرم یکی تو شمال غرب و یکی هم تو شمال شرق. آشناییمون اتفاقی هم نبودهیچکدوممون اهل از اینها که در یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق میشن نبودیم. حتی جالبشاینه که یکی دو سال قبل از آشنایی حقیقیمون همسرم به همراه یکی از دوستاش اومده بودبه اردوی فارغ‌التحصیلی دانشکده ما! ولی هیچ کدوم توجه دیگری رو جلب نکردیم و فقطاین قضیه رو بعدها از روی عکس متوجه شدیم!

همش زیر سر یکی از دوستانمون بود کهاتفاقا همکلاس دوران دبیرستان همسرم و همکلاس دوران لیسانس من بود. ما با هم همکارهم بودیم و اون تقریبا تا حد زیادی با خصوصیات من آشنا شده بود و به نظرش رسیده بودکه از نظر اخلاقی خیلی شبیه دوستش که براش خیلی عزیز بود هستم. برای منهم از این دوستش زیاد میگفت. حتی یادمه پایان‌نامه‌اش رو به اون تقدیم کرده بود. خلاصه پاشدهبود رفته بود شهر اونا و کلی از من براش گفته بود و ......مشکلات ظاهری کم نداشت (مثل تموم نشدن درسش و به تبع بیکاری، دوری شهرها، سربازی، بی‌پولی، همسن بودن و .....) ولی خیلی نگذشت که صفای درونیش و سادگی روستاییش به همراه تیزهوشی بالاش به دلم نشست. نگاه درستی به زندگی داشت و جوابهای عمیقی به انبوه سوالهای من که از روی سررسید مخصوصم می‌پرسیدم می‌داد. اما به هرحال به بهانه تردیدهام یه سالی برای آشنایی بیشتر مهلت گرفتم. و چقدر خدا رو شکر می‌کنم و به خودم می‌بالم برای این انتخابم. بدون تعارف خیلی بالاتر ازتصور و آرزوی من بود. همیشه می‌شنیدم که هیچ زندگی مشترکی بدون اختلاف و دعوا نمیشه؛اما خدا رو شکر من که بیاد نمیارم .....

از روز عقدمون بگم. راستش این خاطره رو کمتر کسی میدونه. عقد رسمی ما تقریبا ١٠ روز بعداز نیمه شعبان بود. اما هردومون از این مراسمهای پرزرق و برق و شلوغ عروسی بدمونمیومد. فکر می‌کردیم که این مهمترین روز رو دوست داریم به دور از بدو بدوها و ریخت و پاشها و دغدغه‌های اون روز تو آرامش و تفکر باشیم و بدونیم داریم چکار میکنیم. خیلی هم دوست داشتیم که در چنین روزی زندگی‌مون رو شروع کنیم. اول یهپیشنهاد به مامان دادم. دوست نداشتم بدون رضایت خانواده‌ام باشه. اون روزها منتنهایی تهران زندگی می‌کردم. مامان اول مخالفت کرد. حق هم داشت. تنها دخترش بودم. اما صبح روز عید خودش زنگ زد و رضایت داد.

خیلی عجله‌ای شد. همسرم خونه دوستش بود و همخونه‌ای من رفته بود شهرشون و من تنها بودم. قرار شد ساعت 3 بیاد پیشم. هیچی نداشتم. حتی یه سفره سفید نداشتم. تندی پرده پشت دری رو باز کردم و پهن کردم روی زمین. یه آینه. قران، شمع. سبزی. گلبرگهای پخش شده روی پرده. یه نبات کوچولو، یه تخم مرغ، شیرینی خونگی، عسل، حلقه‌هامون که تازه خریده بودیم. نون سنگک.... سفره خوبی شد. خیلی بهتر از اینها که الان می‌ندازن (هرچند سفره رسمیمون هم دست کمی از این نداشت). لباس خوبی نداشتم. یه پیرهن سفید خیلی ساده و کهنه بود که تازه از از وسایل مامان کشفش کرده بودم. مال نامزدی مامان بود! همون رو پوشیدم و روش چادر. همسرم اومد. کت و شلوار جدیدش رو پوشیده بود. با یه شاخه گل و چندتا سیب. …. اصلا نمی‌تونم بگم چه حسی بود. کمی قران خوندیم و دعا کردیم. بعد حافظ. آرزوها و حرف از آینده. عهد و پیمان. و یه "قبلت" ساده. دو رکعت نماز شکر. حلقه؛ عسل و شیرینی. و گاز زدن به سیب سرخ عشق. عشقی که هر روز که می‌گذره پررنگتر میشه. ....

خدای خوبم هرجای زندگیم رو که نگاه می‌کنم لطف خاصت رو می‌بینم که شامل حالم شده. خودت می‌دونی که از شکرش عاجزم ولی از صمیم قلب ممنون .....

/ 18 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان ثنا

سلام رویا جون تبریک میگم انشالله سال های سال خاطره روز عقد رو زنده نگه داری و سایتون به سر هم باشه به نظر من که هرچیز زیبا تو سادگی جلوه داره عرفان رو ببوس[ماچ][گل]

bahareh

royaye azizam omidvaram ke saliyane sal in eshghe sorkhetoon pabarja bashe va har rooz khatereye oon eshghe ghashangetoon porrangtar beshe.salgarde ezdevajetoonam mobarak.[گل]

شایلی

این بار من عقب موندم حتی واسه زنبیل هم نرسیدم... خیلی جالب و دوست داشتنی بود رویا جون... به شخصیتی که ازت شناختم کاملا اینهمه صفا و سادگی میاد... انشالا سالیان سال سایه پر مهر بابای مهربون عرفان جوجو روی سرتون باشه و سالگرد ازدواجتون هم مبارک... عشقتون روز به روز پررنگ تر...

مریم

سلام رویا جون. چه آشنایی جالبی داشتی و چه عقد ساده و عاشقانه ای. امیدوارم همیشه و همیشه همین طور همدیگه رو عاشقانه دوست داشته باشید. پس نیمه شعبان خیلی براتون روز خاصیه[چشمک] طاها هم تا قطره رو تو دست من میبینه دهنشو قفل می کنه و من به زور میریزم تو حلقش. دلم نمی خواد اینطوری باشه چون روی غذا خوردنش هم اثر گذاشته و همه چیزو اولش با بدبینی می خوره. دکترش یه قطره بهم داده بود که هر دو رو داشت یعنی هم آهن هم مولتی ویتامین . ظاهرا خوشمزه تربود و بهتر می خورد.

مریم

راستی برای پرستار چیکار کردی؟ پرستار من هم یه مشکل بیماری براش پیش اومده و یک ماه استراحت مطلقه. [ناراحت] قربون خودش و عکساش.مخصوصا اونی که لختیه و داره میخنده. راستی چه جوری میشوریش اینطوری برق میزنه؟؟[زبان] (ببخشیدا من یکی دو تا پست عقب بودم) عرفان گلی رو ببوس از طرف من.[ماچ]

مامان حماد

عزیزم تبریک می گم.... من سارا هستم میشه به جای مامان حماد اسمم رو بنویسی؟ ممنونم....

شایلی

سلام رویا جون... راستش من تو خمیر دندون زدن خوشبختانه مشکلی ندارم... شاینا اونقدر خوشش اومده که تا خمیردندونو رو انگشتم می بینه دهنشو باز میکنه ( آخه با انگشت مسواک می زنم واسش[نیشخند])

شایلی

رویا جون مگه چقدر میزنم که کف کنه بابا... اندازه یه دونه کوچولو رو انگشتم میزنم بعد رو دندوناش میکشم بعدش آب میزنم اونهم نصفشو قورت میده!! البته روش نوشته عیبی نداره که قورت بده

مامان صبا

سلام خوش به حالتون! خیلی خیلی! همیشه شاد باشی و شاکر انشالله!

اویسا

رویا جونم واقعا روحیه گرفتم. مرسی از اینکه این خاطره دوست داشتنیت رو با ما شریک شدی