عرفان 9 ماهه

امروز مامان‌جون عرفان (مامان خودم) اومدن تهران با خاله و دایی. قراره یه ١٠ روزی پیش‌مون باشن انشاالله. مخصوصا که پرستار عرفان قراره هفته دیگه بره سوریه و مامانی به موقع به دادمون رسید.

عرفان درست امروز 9 ماهه شد. دیگه تعداد روزهایی که بیرون شکم مامانش بوده بیشتر از روزهایی شده که اون تو حبس بود. اما به جاش هرچی می‌گذره جاش توی دل مامان و باباش بیشتر میشه.

اما عشق کوچیکم الان در چه وضعیتیه:

- یه 10 روزی میشه که دست‌دستی کردن رو یاد گرفته. البته کاری به اصرار ما نداره و فقط هر وقت که دوست داشته باشه اینکار رو میکنه اونهم با حرارت بسیار و خودش هم خیلی ذوق میکنه از صدای دستش.

- علاقه زیادی به کتاب پیدا کرده و هر روز مدتی رو به مطالعه اختصاص میده. راستش از این بابت خیلی خوشحالم. رمضون که می‌خواستیم بریم خونه یوسف اینا چندتا کتاب برای بچه‌های خواهر و برادرش کادو گرفته بودم که بعدا خودم خوندمشون دیدم اصلا قصه خاصی نداره و خیلی بی‌مزه‌است و فقط عکساش جذاب و رنگارنگه. برای همین یه کادوی دیگه گرفتم و کتابه رو بهشون ندادم. و حدودا یه ماه پیش اولین کتاب قصه رو براش خوندم. نمیدونین چه عکس العمل جالبی داشت. کتاب اسمش سارا و سعید در جنگل بود و من اینجوری براش خوندم که توی هر صفحه فقط به انگشت چندبار روی عکس هر کدوم می‌زدم و می‌گفتم سارا .... سعید ..... عرفان با دقت زیاد به عکسها نگاه می‌کرد و با یه قیلفه جدی می‌گفت "هه!" دقیقا برای تموم صفحات کتاب همین اتفاق افتاد و با دیدن هر عکس بعد از چند ثانیه دقت می‌گفت "هه!". از اون به بعد هر روز کتابها رو دستش می‌گیره و با دقت عکسهاش رو نگاه می‌کنه و به زحمت ورق می‌زنه و به تک تک صحنه‌هاش نگاه می‌کنه. امیدوارم توی این موضوع به مامانش رفته باشه که تو بچگی خوره کتاب بود!

- از حالت نشسته به چهار دست و پا درمیاد.

- بعد از چند روز تمرین برای برداشتن چیزهای کوچیک از روی زمین (مدتها سرگرم میشد وقتی یه چیز کوچیک جلوش می‌گذاشتم برای برداشتنش) حالا با مهارت برشون میداره

- تعداد وسایلی که به اسم میشناسه زیاد شده. هر روز با هم تمرین می‌کنیم. عرفان فلان چیز کو؟ و عرفان چشمهاش رو می‌چرخونه و دنبالش می‌گرده تا پیداش می‌کنه و یه تشویق از مامانش میگیره. پرده، پنکه، کتابخونه،‌ روروئک،‌لباسشویی، جوجو، کلاغ، گاو، چراغ و ....

- با دیدن باباییش خیلی هیجان زده میشه و با اعتراض و هیجان به سرعت خودش رو به اون می‌رسونه و تا یه نیم ساعتی توی بغلش نباشه اروم نمیگیره. اما وقتی ارضا شد دیگه آروم میشه و به خنده و بازی مشغول میشه.

-دیگه مدتیه روی پا نمیشه خوابوندش. تا می‌گذاریش روی پا سریع دمر میشه و دور و بر رو نگاه می‌کنه. دیگه سعی می‌کنم وقتی خوابالود شد کنارش با چشمای بسته بخوابم و شعرهای مورد علاقه‌اش رو بخونم. از روی سی‌دی نی‌نی‌کوچولو. شعرهای خیلی قشنگی داره که هر روز برای عرفان می‌گذارم ولی براش تکراری نشده و هر بار می‌گذارم با لبخند گوش میده. مثلا یه شعرش اینه که با آهنگهای سنتی تو دستگاه بابا کرم بخونیدش:

نی‌نی کوچولو از گربه‌ها خوشش میاد خیلی زیاد

میشینه پشت پنجره صبر میکنه گربه بیاد

وقتی یه گربه می‌بینه، بدو توی حیاط میره.

کنار گربه‌هه میره دمبشو می‌خواد بگیره.

گربهه، گربهه، گربهه یه میو میگه دمبشو بالا می‌گیره

چند قدم بدو میره،‌بعد روی دیوار می‌پره.

نی‌نی‌ به گربه‌ه می‌گه کجا می‌ری آقا پیشی

یه آبنبات بهت میدم اگه که دوست من بشی.

اینم چند تا عکس:

بازهم عرفان در پارک گفتگو

دالی موشی ...

بذار دندونام رو مسواک کنم!

ا.... انگار یه آشغال این زیر هست .....

/ 25 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا به مامان گلی

این سی‌دی رو از شهر کتاب بوستان (میدون پونک) گرفتم اما بعد چند بار دیگه رفتم تا برای دوستهام هم بگیرم که تموم کرده بود. اسمش نی‌نی‌کوچولو هست و خیلی آهنگهای عالیی داره. اگه یادم باشه بازم از شعرهاش می‌نویسم.

مامان گلی کوچک

آخ یادم رفت بگم یه مـــــــــــــوچ آبدار از اون لپای خوردنی گلپسرت واسه من بذار کنار..[زبان] [قلب][ماچ][بغل][ماچ][قلب][ماچ][بغل][ماچ][قلب][ماچ][بغل][ماچ][قلب]

رکسانا مامان آوین

وای رویا جون منظورم پسر 9 ماهه قهرمان بود راستی ما یه چشن 5 نفره داشتیم و یکی هم یه کم شلوغتر[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مریم

سلام رویا جون . خوبی. کجایی. سرت به مامان خوبت گرمه از عرفان نگاری یادت رفته. امیدوارم بهت خوش بگذره

مامان گلی کوچک

رویا جونم! چطوری شما؟ خوبــــــی؟[لبخند] چه می کنی با عرفان کوچولوی مابا اون نگاهش که شیطنت ازش میباره؟ [نیشخند] هنوز نخوردیـــــــش؟ تنهایی نخوریشـــــآ! ما هم هستیم [بغل] [عینک]

شایلی

مامانی کجایی پس؟ این روزا که مامان جون بودن پس چرا نمیای دلمون تنگ شده آخه...

خاله زهرا

عرفان جون نه ماهگیت مبارک... آخرین باری که دیدمت فکر کنم 4 ماهه بودی، الان نگاهات خيلي نافذتر و خنده‌هات خيلي شيرينتر شدن! به مامان بگو بازم از خنده‌هاي شيرينت تو سايت عكس بذاره!