لاغر کوچولوی مامان

هفته پیش بعد از مدتها سه نفری رفتیم پارک. پارک ملت رو انتخاب کردیم تا عرفانی حیوانها رو هم ببینه. بیشتر از همه پرنده‌هاش رو. آخه عرفان عاشق پرنده‌هاست. مخصوصا مثل دایی‌ رامینش به کلاغ علاقه داره و از همه براش عجیب‌تره. توی اوج گریه هم که باشه ازش بپرسی کلاغ کو یا صدای کلاغ در بیاری سریع ساکت میشه و تو هر اتاقی که باشیم به پنجره نگاه می‌کنه. گاهی وقتها هم وقتی می‌پرسی کلاغ چی میگه بعد از چند بار امتحان صداهای مختلف بالاخره میگه گا، گا. اطراف خونه ما کبوتر چاهی، یاکریم (همونهایی که ما خراسانی‌ها بهش می‌گیم "موسی کو تقی!؟" و جنوب استان فارسی‌ها (بابای عرفان) بهش می‌گن "کاکا یوسف"!! و ما بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که یکیشون اسمش کریم بوده و از کاکای یوسف که اسمش موسی بوده سراغ تقی رو می‌گرفته!!!!) زیاد داریم. توی بالکن براشون غذا می‌ریزیم و اونها هم سرش دعوا می‌کنن. هر روز میان پشت پنجره و برامون بق‌بقو می‌کنن، که عرفان شیفته این صدا و صدای پر کبوترهاست. ....

خلاصه ... رفتیم پارک ملت. جاتون خالی. هوا عالی بود و از اون مناظر پاییزی توی زمینهای نم بارون زده با آفتاب دلچسب پاییزی و برگ ریزان فراون و رنگارنگ. کلی خوش بحالمون شد. 

البته قفسهای حیوناتش رو پوشونده بودن که سرما نخورن و فقط از هر کدوم یه گوشه‌اش باز بود که عرفان چندان استقبال نکرد. اما از مرغابی‌های توی استخرش خیلی خوشش اومد.

از وقتی خاله نوشین و کیان لپ‌کشانی از پیشمون رفتن دیار غربت، ما برنامه‌های پیاده روی بدون بابایی نداشتیم. اما چند وقتیه که دیگه عرفان خیلی به "ددر" علاقه نشون میده برای همین از چند روز پیش برنامه کالسکه سواری روزانه رو احیا کردیم و دوتایی باهم می‌ریم "ددر". جای خاله نوشین خیلی خالیه.

اما از گل پسر مامان. ... فعلا به شدت سرش شلوغه. آخه شدیدن در حال جاهای مختلفه که بشه ازش آویزون شد و ایستاد. آره وارد فاز ایستادن شده. چهار دست و پا هم هر وقت حواسش نباشه چند قدمی میره اما خیلی خوشش نمیاد. اون سینه خیز سریع رو ترجیح میده. با این هنرآموزی جدید،‌خونه یه فاز دیگه پاکسازی شد و چیزهایی که در حالت ایستاده در دسترس قرار می‌گرفتن جمع آوری شد. البته تلفات هم داشتیم. شیشه لوبیا! نمی‌دونم چطوری شکوندتش که فقط یه سوراخ به اندازه دو سه تا لوبیا تهش ایجاد شده!

راستی طفلک کوچولوی مامان حالا دیگه روزی چندین بار می‌افته و سرش گرومبی به این ور و اون ور می‌خوره، اما اغلب صداش در نمیاد. حتی یه بار هم صورتش محکم به لبه نرده تختش خورد و که خط گنده و قرمز روی صورتش بعد از سه روز هنوز حسابی معلومه. اما بازم یه کوچولو ناله بیشتر نکرد. یه بار توی یه کتاب خونده بودم که وقتی یه نی‌نی‌کوچولو به جایی می‌خوره و دردش میاد این موقعیت براش جدید و عجیبه و هنوز نمیدونه که چه عکس‌العملی باید نشون بده، با تعجب به مامان و اطرافیانش نگاه می‌کنه که حالا باید چکار کنم. اگه اونها جیغ و داد و فریاد بکشن و عکس العمل سریعی نشون بدن اونهم میزنه زیر گریه. عرفانی هم دقیقا همینطوره بعد از هر بار زمین خوردن گیج گیج به من نگاه می‌کنه و من فقط بهش لبخند می‌زنم و بعد از چند ثانیه آروم میرم سراغش.

هفته پیش دکتر هم رفتیم. دور و سر و قدش به نسبت خودش رشد خوبی داشته اما امان از این وزن! بازهم از منحنی پایین اومدیم. هنوز 7800! فقط یه نیمه از خط قرمز بالاتر! دکترش برای اطمینان یه آزمایش نوشته اما گفت هم اینکه به مامان و باباش رفته و هم اینکه معمولا بچه‌ها توی این دوره بر می‌گردن به اصل خودشون. آخه اگه یادتون باشه عرفان وقتی به دنیا اومد  2700 بود و بعد یه پیشرفت خوب داشت که حالا دوباره برگشته روی منحنی اول. و جالب اینکه دکترش با وجود این وضعیت بازهم تاکید می‌کرد که با هیچ وجه به زور و اصرار بهش غذا ندین.

اینم یه عکس از عرفان لاغر مامان.

/ 22 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وقتی مامان گلی کوچک بود!

ای جـــــــونم.. عرفان گلی.. نانازی.. پس لازم شد یه سر بیای خونه ما.. چون کلی پرنده داریم..[عینک] دو تا طوطی و یه ده دوازده تا فنچولک! البته خاله شرمنده که کلاغ ندارم..[خجالت] اما چون منم مثل شما عاشق کلاغم به این نتیجه رسیدم که باید به فکر یه جا واسه عشق مشترکمون کنم..[چشمک] وای که چه عکسایی! ما هم یه کوچولو از فضای اونروز مستفیض گردیدیم.. دست عکاس و سوژه خندان [ماچ] در عکسا درد نکنه..[قلب] خاله جونم حسابی شیطونی می کنیا! آفرین![دست] که همش نشونه سلامتیه.. اما مراقب خودت باش اوف نشی عزیزم [ناراحت] رویا جونم.. خوبی عزیزم؟ نه خسته! از پاکسازی های جدید![نیشخند] چقدر برام جالب بود که بچه ها معمولا یاد می گیرن چه جوری عکس العمل نشون بدن.. تا حالا فکر می کردم گریه هاشون یا از رو درده یا از رو ترس! نگران نباش گلم.. همیشه سالم باشه.. حالا چاقالو نبودم نبود.. بعدشم چی میگی به بچه مون لاغر! کجاش لاغره پس اون همه لپای تپلی نانازیش که تو همه عکساش می خوام بخورمشون چیه؟؟؟؟[سوال] [ماچ][ماچ][ماچ]به لپای خوردنیه عرفان گلمون..

وقتی مامان گلی کوچک بود!

ای جـــــــونم.. عرفان گلی.. نانازی.. پس لازم شد یه سر بیای خونه ما.. چون کلی پرنده داریم..[عینک] دو تا طوطی و یه ده دوازده تا فنچولک! البته خاله شرمنده که کلاغ ندارم..[خجالت] اما چون منم مثل شما عاشق کلاغم به این نتیجه رسیدم که باید به فکر یه جا واسه عشق مشترکمون کنم..[چشمک] وای که چه عکسایی! ما هم یه کوچولو از فضای اونروز مستفیض گردیدیم.. دست عکاس و سوژه خندان [ماچ] در عکسا درد نکنه..[قلب] خاله جونم حسابی شیطونی می کنیا! آفرین![دست] که همش نشونه سلامتیه.. اما مراقب خودت باش اوف نشی عزیزم [ناراحت] رویا جونم.. خوبی عزیزم؟ نه خسته! از پاکسازی های جدید![نیشخند] چقدر برام جالب بود که بچه ها معمولا یاد می گیرن چه جوری عکس العمل نشون بدن.. تا حالا فکر می کردم گریه هاشون یا از رو درده یا از رو ترس! نگران نباش گلم.. همیشه سالم باشه.. حالا چاقالو نبودم نبود.. بعدشم چی میگی به بچه مون لاغر! کجاش لاغره پس اون همه لپای تپلی نانازیش که تو همه عکساش می خوام بخورمشون چیه؟؟؟؟[سوال] [ماچ][ماچ][ماچ]به لپای خوردنیه عرفان گلمون..

وقتی مامان گلی کوچک بود!

شرمنده رویا جون..[خجالت] کامنتم رو نمی فرستاد عصبونی شدم هزار بار زدم رو ارسال!! [نیشخند] اگه خواستی بقیه اش رو حذف کن قربونت[بغل]

شایلی

به به همیشه به ددر مامان رویا جون... اگه این بار اومدین پارک ملت بگین ما هم بیایم کلی خوش میگذره... این موسی کو تقیه خیلی تشبیه جالبی بود کلی خندیدم چون منم دقیقا با شاهین اولین بار که دیدیم و اسمشو گفتم کلی بهم خندید و شده سوژه... واقعا چرا اینهمه اسم داره؟ راجع به وزن عرفان گلی هم به نظر من تو عکس بچه لاغری نمیاد ظاهرا عرفان هم مثل شاینا طولی رشد میکنه نه عرضی[نیشخند] شاینا هم تو چکاپ یکسالگیش وزن خوبی نداشت ولی تا دلت بخواد دراز شده بچه ام[لبخند][خنده] البته رشد وزنی بچه ها اگه بیماری خاصی نباشه خیلی ژنتیکیه البته دختر من مثل قبل مامانش شده نه الان که کوفته قلقلی شدم[نیشخند]

مامان صبا

آفرین به عرفان فعال و مامان میرزا بنویسش!!

خاله نوشین

سلام رویای فعال نگران وزن عرفان نباش. مثل من بی خیال وزن شو. اینجا نه کسی وزن می کنه نه می برن دکتر. منم کلی دلم می خواست بدونم کیان چقدره دیگه ولش کردم. آخیشششس یاد اون پیاده روی ها افتادم با کالسکه ها ... الان که هوا خیلی سرد شده من دیگه نمی تونم برم ولی تا فرصت گیر میاد و خورسید در میاد من تنهایی می رم [ناراحت] جات خیلی خالی [ناراحت] اون عکس عرفان کنار کتابا خیلی ناز[ماچ]

لیلی

لاغر هم باشه قویه! بابا این پسرهای ما خیلی بزن بهادرن... قراره بار یه آینده و یه دنیا رو دوششون باشه. مهم همون روحیه قویه. راستی منتظر قدم اولش باش. یه حسی داره نا گفتنی. راه رفتنش هم تا حالا برام عادی نشده... هوز هم می خوام درسته بخورمش وقتی پسرم اون طور باوقار راه میره...راستی تو عکسش می هواد پستونکشو بده به خرسه؟ [نیشخند][چشمک]

مامان آذین

این لاغری که مد شده مامانی[ناراحت]من هم آرزو به دل شدم یه ذره آذین توپول موپول بشه[لبخند]