مشکل خواب

احتمالا آخر این هفته بریم شمال. یه سفر دسته جمعی با حدود 8-9 خانواده. از طرفی غر‌غرها و  اذیتهای عرفانی هنوز هست و نگرانم توی اون شلوغی چی خواهد شد، به‌خصوص اگه اتاق جداگانه نداشته باشیم! بیشتر به خاطر دیدن مامان و بابا هست که داریم می‌ریم وگرنه می‌دونم توی این شلوغی و شرجی بودن چندان هم خوش نخواهد گذشت.

مساله خواب همچنان به قوت خودش باقیه و هر شب مکافات داریم! از حدود ساعت 10 من و باباش دوتایی مشغول خوابوندن جوجو کوچولو می‌شیم تا ساعت 11:30 - 12 بالاخره بعد از کلی گریه خوابش ببره. هر کار می‌کنم یه عادت خواب درست و حسابی براش درست کنم نمیشه. از این روالی که تو کتابها می‌گن (مثلا تو کتاب همه مادران سالمند اگر) که بگذارین خودش یاد بگیره بخوابه و تنهاش بگذارین و اگه گریه کرد هر 5 دقیقه بهش سر بزنین و ..... خواستیم استفاده کنیم، ولی خیلی بی‌تابی می‌کنه و دیگه خونه رو می‌گذاره رو سرش و بعدش هم تا مدتها بداخلاق می‌مونه که چرا تنهام گذاشتین! البته عادت نداره تو بغل بخوابه، خیلی وقتها خودش شونصدتا غلت میزنه و پنجاه بار با غرغر طول و عرض تخت رو طی می‌کنه تا خوابش ببره یا روی پا، ولی مشکل اینه که هم خیلی این پروسه طولانیه و هم غرغر که هیچی خیلی وقتها به گریه هم میوفته و اشک مامانش رو هم در میاره تا خوابش ببره. خلاصه یه بار اومدیم این روش رو امتحان کردیم و یه 20 دقیقه‌ای تنهاش گذاشتیم و فقط 4-5 دقیقه یه بار بهش سر زدیم،‌ ولی طفلی اینقدر گریه کرد که دیگه ما هم که در اینجور مواقع (موارد تربیتی) پدر و مادر دل‌رحمی نیستیم طاقتمون تموم شد و دوتایی پریدیم و بغلش کردیم. از آواز خوندن، اسباب‌بازی دادن، موسیقی پخش کردن، قصه گفتن، روسری دستش دادن،‌ جای خواب تعیین کردن، بیدار نگه داشتنش تا شب، شیر دادن، نور رو کم کردن و سکوت و .... دیگه چیزی به ذهنمون نمیرسه که چندباری امتحانش نکرده باشیم. ..... خیلی دوست دارم قبل از اینکه کارم شروع بشه این مشکل حل بشه که این وسط می‌ترسم این مسافرت اوضاع رو خرابتر کنه.  این وبلاگ نی‌نی داری رو هم هیچ‌کس همت نمی‌کنه راهش بندازه ببینیم بقیه چطوری این مشکل رو حل می‌کنن.

قندی مامان فعلا مساله سینه خیز رفتن رو جوره دیگه‌ای حل کرده. وقتی دستش به چیزی نمیرسه اینقدر زاویه‌اش رو عوض میکنه و غلت می‌زنه و عقب جلو میشه که بهش برسه. البته خیلی وقتها هم نشونه‌گیریش خوب نیست و هرچی زاویه بندی می‌کنه بیشتر دور میشه!

حالا می‌رسیم به قسمت شیرین ماجرا 

وای عشق! دل مامانو که بردی!

"خوشتیپ الوند ٧" معروف!

 

شیرینی روی میز آماده خوردن!

شیرین گندمک مامان در پارک گفتگو

/ 17 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنا

یادم رفت بگم نافش چقدر بامزه توی عکسه! خیلی معصومانه و صمیمانه این عکس آخر[ماچ][قلب]

مامان فراز

انشالهه بهتون خوش بگذره. چه عکسای با نمکی هم داره این آقا. ببوسش از طرف من. رای خواب من فراز رو قبل از خواب می بردم حمام و آب بازی میکرد تو جموم حدود نیم ساعات، وقتی می یومد بیرون کاملاً خسته بود و میخوابید

آرام

عزیزدلم ، من مسئله دیر خوابی بچه م رو این جوری حل می کردم . سعی کنین قبل از خواب حسابی باهاش بازی کنید تا خسته بشه . شکمش حتما سیر باشه و جاش تمیز باشه و در صورت امکان حتما هرشب حمومش کنید . کار سختیه اما شدنیه . یک حموم گرم و پر بخار ، البته نه به اندازه ای که تنفس بچه رو دچار مشکل کنه ؛ منظورم اینه که حمام گرم باشه . عادتش بدین به نوازش کردن ، این ساده ترین راهه ، و لالایی شاد براش بخونین . نمی دونم شیر خودتون رو بهش می دید یا نه که توصیه دیگه ای بکنم . امیدوارم تجربه من به دردتون بخوره . در مورد خاطره عقدتون عجب صفایی داشت . الهی که سال سالهای سال در کنار هم با شادی و سلامتی و عشق زندگی کنید و رو به روز عاشق تر ...

شایلی

خاله رویا کجایی بابا؟ هنوز ددر؟ نکنه تو هم مثل ما از تهران گریختی؟!!

مامان کبان

چقدر دلم برات تنگ شده خاله جون. ماشالله چه ناز شدهی. حالی هم از بچه همسایه نمی پرسی

مریم

سلام رویا جون. چقدر این بار دیر اومدم یک دفعه اومدم پست جدیدتو خوندم ولی یادم نبود نظر دادم یا نه. خلاصه این روزا حسابی قاطی کردم طاها وقتی من هستم فقط زیر سینه و در حین شیر خوردن میخوابه اما خدا رو شکر تقریبا ساعات خوابش منظم شده نه اینکه فکر کنی زود می خوابه مثلا شبا 11 یا 12 می خوابه در طول روز هم دو یا سه بار تقریبا در ساعات مشخص. اما جالبیش اینه که پرستارش از روز سومی که باهاش بود تونسته تو گهواره و با تکون دادن بخوابونش. کاری که من هرگز نتونستم انجامش بدم. راستی پرستار چی شد ؟ پیدا کردی.؟امیدوارم یک مورد مطمئن پیدا کنی تا با خیال راحت بری سر کار. خوشگل خاله رو ببوس[ماچ]

اویسا

خاله عرفانش رو از دور می بوسه, رویا مامان پسرت داره کپی باباش می شه ها

ندا

سلام رويا جونم کجا رفتين؟ مگه رفتين شمال موندين ديگه؟ چرا واسه اين گل پسرمون ديگه هيچی نمی نویسی؟ من کم کم دارم نگران میشم خاله!