Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

گزارش اول سالی!
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥  

ظاهرا این وبلاگ تبدیل شده به ماهنامه! به نظر خیلی هم بد نمیاد، میاد؟ ...

خوب سال جدید همه مبارک. هنوز فروردین تموم نشده و میشه گفت سال جدید. امیدوارم برای همه سال خوبی باشه.

ما هم طبق برنامه هر سال کل تعطیلات رو نصف کردیم. امسال نوبت شهر من بود که اول بریم. درست تا 7ام اونجا بودیم و بعد از 7 تا 14 شهر همسرم. عرفان هم دیگه خیلی بهش خوش گذشت. کلی دور و برش شلوغ بود و مرکز توجه. فضاهای بزرگ و هوای خوب و یه عالمه هم بازی.

برنامه پرستارش هم هنوز همون طوره و دو روز در هفته رو که من سر کار میرم دانشگاه،‌ عرفان هم میره خونه پرستارش. به قول خودش خونه خاله دیگه! راستش اینکه کار من فقط دو روزه خیلی خوبه و خدا رو خیلی شکر می‌کنم. اما یه بدی کوچولو هم داره. و اون اینکه عرفان عادت نمی‌کنه. همیشه استرس اینو داره که فردا میریم خونه خاله دیگه یا نه!

و اما عرفان نگاری این شماره از ماهنامه!

- بازم از دلیل تراشی برای نه گفتن های عرفان که روزی چند بار باعث خنده میشه بگم. مثلا اینا مربوط به امروز بود:

-- من: عزیزم دارم پیاز خرد می‌کنم. برو عقب تا چشمات نسوزه. عرفان: خوب اگه برم عقب می خورم به خاله شونه! (توضیح: ما این ور هال بودیم و تلویزیون که داره خاله شاهدونه نشون می‌ده اونور هال!) دیگه نمی‌بینم خاله شونه رو! کله‌آم داغون میشه!

-- من: کشمشی! بیام بخورمت!؟ عرفان: نه! اگه بخوری، خالی می‌شم! لختی می‌شم! عیب می‌شم! پاره می‌شم!

- عرفان: بابایی کجاست؟ من: با عمو حمید رفته سر کارِ عمو! (چند ساعت بعد که بابایی برگشته) عرفان: ای بابای شیطون! رفته بودی سر کار عمو حمید! برو سر کار خودت خوب!!

- تو جمعی بودیم که داشتن در مورد عکس روی اسکناس 5 تومنی صحبت می‌کردن که عکس خمینی رو خوب نکشیده و ... عرفان هم به ظاهر مشغول کار خودش بود. چند روز بعد توی خیابون یه آقای به لباس روحانی دیده می‌گه خمینی!

- یه مبلی بود خونه پدری همسرم که عرفان از همون اول احساس مالکیت می‌کرد نسبت بهش. یه بار که پدر همسرم نشسته بود روش عرفان می‌گه: ای پدرجون ناقلا! حواست نبود؟ اشتباه کردی! روی مبل هرفان نشستی!

- دایی رامین براش یه ماشین کنترلی خیلی قشنگ گرفته بود که عرفان خیلی خوشش اومده بود. شب موقع خواب که همیشه خاطرات طول روزهای اخیرش رو چند دور برامون مرور می‌کنه می‌گه: دایی رامین خیلی پسر خوبیه! به من کمک می‌کنه برام ماشین قرمزه می‌خره!

- قبلا بهش گفته بودم که تو رو خدا به ما داده و با هم می‌گفتیم ممنون خدا پسر به این خوبی دادی به ما. برام عجیب بود که چرا ازم نمی‌پرسه خدا کیه. یه بارم گفت چرا خدا نمیاد خونه‌مون با من ماشین بازی کنه؟ تا اینکه یه بار دایی‌اش ازش پرسید خدا کیه؟ گفت دوست دایی سعید! تازه دوزاریمون افتاد که فکر می‌کنه دختر دایی‌ام هدا همون خداست!

- یه پسر عمه 4 ساله داره که تو بازی بهش گفته بود "عرفان بزرگه!". عرفان خیلی عصبی شده بود و هی می‌گفت: "نه! هرفان بزرگ نیست!" و این جنگ و جدل بدجوری جدی شده بود و یه 20 دقیقه‌ای طول کشید. ما مامان‌ها هر کار کردیم ما منطق، با حواس پرت کردن، جدا کردنشون صلح ایجاد کنیم فایده نداشت و عرفان بدجوری حرصش گرفته بود. تا اینکه دختر عمه‌اش به دفاع از عرفان گفت عرفان کوچیکه! عرفان که همچنان داشت حرص می‌خورد گفت: "نه دختر! هرفان بزرگه! غذا خورده! چله شده! بزرگ شده!"

- کلا سوالهای فلسفی زیاد می‌پرسه. مثلا: "مامان،‌ خانوم‌ها سر دارن؟"،‌ "آقاها روسری ندارن؟". اما این سوالش دیگه خیلی فلسفی بود: یه بار که برای اولین بار توی یه سمند نشسته بود و تشنه‌اش شده بود پرسید: "مامان! تو سمند آب می‌خورن؟"

حالا بریم سراغ عکسها:

آقای مطالعه. این طرز روی هم گذاشتن پاهاش رو خیلی دوست دارم ...

آب و جارو دو عشق همیشگی عرفان در کنار هم ... چه خوشی می‌گذره.

اوه عجب آفتاب تندیه! ... همینه که آقا الاغه هوس آب‌تنی کرده.

گلی بین گلهای باغچه مامان‌جون!

کاش می‌شد تو این طبیعت زیبا پرواز کنم ....