Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

گزارش آخر سالی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤  

آمده‌ایم تا آخرین پست امسال رو بنگاریم!

در این مدت اتفاقی افتاد از این قرار:

در تعطیلات بین دو ترم مامان جون و باباجون جوجو اومدن خونه ما و تولد عرفان رو گرفتیم. با کلی هدیه های خوب . دسته همه درد نکنه.

از اون روز به بعد تا مدتها کارمون شمع روشن کردن و تولد گرفتن بود. یه روز عرفان گفت مامان می دونی تولد چیه؟ گفتم چیه پسرم؟ گفت یعنی شمع!

یه هفته مونده به شروع ترم فهمیدیم که خاله نسرین پرستار عرفان دیگه نمیاد. ازدواج کرده و همسرش راضی نیست. خلاصه باز افتادیم به تکاپو به دنبال پرستار. به هر کی می شناختیم سپردیم. یکی پیدا شد. کلی از خودش تعریف کرد که چقدر سابقه و حوصله و ... دارم و مربی مهد بودم و .... بسی خوشحال گشتیم. اما ظاهرا روز اول کاری که عمه خانم محترم زحمت کشیده و نظارت فرمودند بسیار اسف بار گزارش شد. سرانجام با مشورت دوستان از خیر پرستار گذشتیم و به سوی مهد کودک محل شتافتیم.

از مهد کودک هم بسی تعریف از دوست و آشنا شنیدیم و باز مشعوف گشتیم. چهار روز تمام!! به همراه پسر گرامی به مهد رفتیم. پدر گرامی در این مدت بسی همکاری فرمودند و در روزهایی که ما دانشگاه بودیم مرخصی گرفته همراه پسر به مهد می رفتند. اما هر چه گذشت بیشتر به این نتیجه رسیدیم که نخیر! این هم نمی شود. کودک هنوز کوچک است برای چنین جای پر ازدحام و احیانا پر تصادمی! تا اینکه در روز چهارم عرفان با استقبال از یک عدد ویروس چند کیلویی پر تب و سرفه ترین و طولانی ترین مریضی اش را ار مهد گرفت و این سخن ما را تایید نمود. اما چون باز شک داشتیم،‌ بعد از یک هفته این ویروس عظیم جثه را به مادر گرامی یعنی اینجانب منتقل کرد تا همه شبهات احتمالی مرتفع گردد! خلاصه در حال حاضر با همکاری خاله دیگه (همان خاله نسرین به گویش عرفان)  بجای اینکه ایشون تشریف بیارن اینجا ما تشریف می بریم اونجا! تا ببینیم آیا می توان این ترم را هم این چنین سپری کرد یا نه!

خوب ... دیگه اینکه در این مدت چند وقتی رو برای از پوشک گرفتن عرفان تلاش کردیم اما موفقیت آمیز نبود. فکر می کنم هم عرفان آماده نبود هم با درست پیش نرفتیم. عرفان از نشستن روی صندلی دستشویی بدش میاد،‌ ما هم برای جذاب کردن محیط دستشویی!! از خاله شایلی تقلید کردیم و یه چهار پایه گذاشتیم تا خودش آب بازی کنه و اسباب بازی هاش رو حموم کنه!

اما این جذابیت محیط به حدی بود که دیگه مدام به بهانه آن عمل! تقاضای رفتن دستشویی می کرد اما دریغ از آن عمل. البته بعضا هم بر اثر طولانی شدن زمان ماندگاری ایشون در دستشویی اتفاقی می افتاد ... اما خلاصه بعد از پیش اومدن قضیه مهد گفتم فعلا دست نگهدارم که دو تا تغییر با هم اتفاق نیفته. یه سوال،‌ میشه یه روش بگین که لازم نباشه یه مدت کلا بدون پوشک باشه و زندگی نجس نشه؟ یه طوری که هر وقت نیاز بود پوشک رو در بیاریم و بریم دستشویی و باز پوشک کنیم ....!؟

عرفان در حال آشپزی با ظروف آشپزی که در بین کادوهای تولدش بود. خودمونیم اما بازی‌های دخترونه خیلی بهتر از بازیهای پسرونه است ها.

تعطیلات عید رو هم طبق هر سال دو نیمه می‌کنیم نیمه‌ای رو در شهر خانواده من و نیمه رو در شهر خانواده همسرم. در این 13 سالی که تهران زندگی کردم. هیچ سالی حتی یک روز از 14 روز تعطیلی عید رو تهران نبودم. فکر می کنم دوست داشتنی ترین روزهای تهران باشه. برای همگی آروزی سالی پر از موفقیت و سلامتی می‌کنم.

خداحافظ تا سال بعد.