Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

20 ماهه
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  

رکورد روی رکورد! بیش از یک ماه و نیم می‌گذره که اینجا رو گرد و خاک گرفته. گفتم یه سر بیام و از شیرین زبونی‌های عرفان بنویسم.

تو این مدت ما بیشترش رو مهمون داشتیم. و بیشتر روزها رو هم در املاکی‌ها می‌گذروندیم. برای سه تا معامله! دو تا یه خونه فسقلی داشتیم که سر هم کردیم و شد یکی. یعنی یکیش رو فروختیم و یکیش هنوز فروش نرفته. اما یکی خریدیم. برای عمه زهرا و دختردایی بابایی هم که این یه ماه رو مهمونمون بودن یه واحد گرفتیم و تجهیز کردیم و زندگیشون مستقل شد. خلاصه بیکار نبودیم. سه چهار تا مورد هر کدوم در یک محله. اما به سلامتی تموم شد. البته هنوز تا اسباب کشی یه ماهی مونده. اما عرفان طفلکی این مدت خیلی اذیت شد و مدام از این املاکی به اون املاکی.

و اما گزارشی از وضعیت عرفان ٢٠.۵ ماهه! ترم جدید دوباره پرستارشبرای دو روزی که من دانشگاه میرم میاد خونمون و بقیه اوقات عرفان پبش خودمه.

دیگه برای خودش سخنوری شده و همه جور و حرف و نظری میده.چند نمونه از شیرین کاریهاش رو داشته باشین.

- گاهی روی خودش اسامی خیالی میگذاره. یه اسم رو که نمی‌دونم از کجا آورده خیلی بکار می‌بره. با انگشت به خودش اشاره می‌کنه و میگه "اسمش هانه!" و از ما می‌خواد که هاد صداش کنیم. گاهی هم میشه "سمبان"! (سبحان پسرخاله‌امه) گاهی هم بابایی! یه بار که بابایی شده بود بهش گفتم بابایی کجا می‌ری؟ گفت "سرکار"! گفتم سرکار چکار می‌کنی؟ گفت "آشغال می‌برم"!!!!! (بیچاره از بس باباییش رو در حال آشغال بردن بیرون دیده فکر می‌کنه شغلش همینه!)

- وقتی باباش برمی‌گرده می‌پره بغلش و از هیجانی که داره شروع می‌کنه به معرفی اشیا! یکی یکی میگه مثلا: "پرده، مبل، قطار،‌ مامانی،‌ فرش، ماسین زرده،‌ ماسین شیکسیده، ....!!" بعد تا یه مدت هر نیم ساعت یه بار با گفتن این جملات باباش رو شرمنده می‌کنه: "سلوم بابایی! خوبی؟ چطوری؟ اومدی؟ سرکار نیستی؟"!!! 

- یه دستمال اورده باباش رو تمیز می‌کنه و میگه: "بابایی تمیز شد! خوشحالی؟ می‌خندی؟ اخم نیستی؟"

- چند وقت پیشا که خودش یاد گرفته بود شلوارش رو در بیاره،‌ تا چشم ما رو دور می‌دید شلوارش رو در میاورد. یا الکی می‌گفت "دیش عوض" که وقتی داریم تعویضش می‌کنیم دیگه نگذاره شلوار پاش کنیم. وقتی دیدم داره زیاد اینکار رو می‌کنه بهش گفتم مامان زوختی (لختی در زبان عرفان) کار بدیه! البته معمولا اینجور مطالب یا فقط باعث افزایش اگاهی عرفان می‌شه و در عمل فایده‌ای نداره یا برای تذکر دادن به ما وقتی داریم لباسمون رو عوض می‌کنیم استفاده میشه که سریع میاد میگه مامان زوخوتی کار بدیه! یه بار دراز کشیده بودم و دستهام رو گذاشته بودم زیر سرم. زیر بغلم یه شکاف خیلی کوچولو در حد نیم سانت پیدا کرده نشون می‌ده و میگه مامان زوخوتی کار بدیه!

- چند شب پیش خاله‌ام اومده بودم خونه‌مون. همه‌اش به عرفان می‌گفتم جیگر! عرفان هم از اون شب تصمیم گرفت به خاله‌ام بگه خاله جیگر!

- اسم عروسکش مانیه. خوب باهاش بازی می‌کنه. براش غذا میاره دوغ بهش میده. نصیحتش می‌کنه: "مانی لالایی بکن! چشات ببند! خور پیش خور پیش بکن! سیمولی (سیب زمینی) بخور! آفرین بارکلا!"

- راستی بالاخره پستونک رو ازش گرفتیم. یه هفته‌ای طول کشید که ترک کرد. طفلک تا مدتها تا ناراحتی روانی پیدا می‌کرد سراغ پسمک می‌گرفت. جالب بود که سعی می‌کرد منطقی باهام صحبت کنه و بهانه الکی نمی‌اورد. بهش گفته بودم که پستونک خراب شده.می‌گفت پسمک بشور! گفتم سوراخ شده. گفت "پسمک دیگه! (یعنی چندتا داشتم! همه‌اش که با هم سوراخ نمیشه!)" گفتم آقا وانتی برده! گفت: "ای شنتون (وقتی پستونکش رو بر می‌داشت بهش می‌گفتم ای شیطون)" ای شنتون آقا وانتی. پسمک می‌خوری!؟"

- از شبیه‌سازیهاش بگم که تو نوشته‌ةا دقت می‌کنه و نظر میهده: به 9 و 6 انگلیسی میگه حلزون! به C میگه ماه. به B میگه عینک!

- از بین ماشینها 206 (دیویس شیشد!) و پراید رو به خوبی میشناسه و توی خیابون هی رصدشون می‌کنه.

- رنگها رو هنوز نمی‌شناسه. اما مدام غلط غلوط نظر میده. این سیفیده! این گرمزه! یه دیوارمون نارنجیه بهش میگه دیوار نارنجی. می‌پرسم دیوار نارنجی چه رنگیه؟ میگه گرمزه!

اینم عکسهای این پست:

کمک! دماغ گیرک! دماغ گیرک!

شونه پرواز میکنه ...... وووووووووووو

کلاه نو مبارک

هاهاهاها بالاخره عرفان خندون پیداش شد!