Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

راه رفتن
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱  

دوباره مثل اینکه دیر شد، بهانه‌ام چی بود؟ .... خوب این دو سه هفته اخیر عمه زهرا پیشمون بود. نمی‌تونم بگم مشغول مهمونداری بودم اما بالاخره کامپیوتر ما تو اتاق مهمونمونه و به طبع زمان استفاده من محدود میشه. 

اما به جاش خوش خبر هستم. بالاخره پسر کوچولوی ما هم از ده روز پیش در 15 ماه و یک هفتگی به جمع راه‌روندگان پیوست! درست 20 اردیبهشت یعنی 9 روز بعد از اینکه برای اولین بار ایستاد. الان دیگه به راحتی راه میره و مواقعی که روی دو پا هست از چهار دست و پا پیشی گرفته! جریان راه افتادنش هم به تشویق عمه‌اش و البته همکاری بقیه اعضا خانواده برمی‌گرده. یعنی یه تشویق شدید سه نفری که واقعا خوشش اومده بود و با وجود اینکه مدام می‌خورد زمین سریع می‌خواست بلند شه تا باز تشویقش کنیم. همون دفعه اول شاید سی بار خورد زمین و سریع بلند شد. جدا که دیدن این تلاشها، هرچند دیر اما خیلی لذت بخش بود. جالبه که چون دفعات اول با آهنگ و رقص راه افتاد، هنوز هم تا بلند میشه دستهاش رو بالا میگیره و بشکن میزنه و فکر میکنه راه رفتن باید اینجوری باشه!

از شیطنتهاش بگم براتون.

- وقتی میخواد خودش رو از یه جای تنگ به زور جا بده و نمی‌تونه میگه: گیرک! یعنی گیر کردم،‌ کمک!

- گفته بودم هر جا یه لکه‌ای چیزی ببینه سریع با تاسف میگه اه اه اه! یادتونه با خال روی صورت مامانش هم می‌گفت اه اه اه؟ حالا اون روز دراز کشیده بودم دیدم دستمال آورده م میگه اه اه و می‌خواد خالم رو پاک کنه! حالا هر کی منو ندیده باشه فکر می‌کنه چه خال بزرگی باید باشه ها! خلاصه تارگی علاقه زیادی به گردگیری پیدا کرده و کمک مامان می‌کنه.

- خیلی با آهنگهای مختلف مامان و بابا و عمه رو صدا می‌زنه. گاهی تفریحش اینه که فقط صدا می‌زنه و ما جوابش بدیم و هشتصد بار این اتفاق تکرار بشه! کاش می‌شد آهنگ صداش رو هم اینجا بنویسم. مثل این دوبلورها بـــــــــا بــــــــا! بـــــــــابا .....

- یه چیز جالب. یادتونه یه سه چرخه داشت که بهش می‌گفت قوقولی. خوب برای رکاب زدن که هنوز خیلی زوده. پاهاش هم که خیلی مونده به زمین برسه، اما خودش یه سبک جدید چرخ راندن رو کشف کرده. همین جور که روی قوقولی نشسته دوتا پاش رو می‌گذاره روی چرخ جلو و اون رو هل میده و جلو و دوباره این کار رو تکرار میکنه. می‌تونین تصور کنین دفعه اول که این کشف رو دیدم چه ذوقی کردم؟

- در ادامه تطبیق تصاویر کتاب با دنیای واقعی، آخرین چیزیکه پیدا کرده یه دایره کوچیک آبی که به صورت حجمی و سایه روشن رنگ شده بود رو دید و گفت حباب!

- مسواک. عرفان هنوز به طور رسمی مسواک نمی‌زنه. چون شبها خیلی شیر می‌خوره مسواک براش واجبه. اما چکار باید بکنم؟ خودش مسواک رو دوست داره و مدتها توی دهنش می‌چرخونه، اما نمی‌گذاره ما براش درست و حسابی مسواک بزنیم. مامانهای با تجربه راهنمایی کنن لطفا.

- راستی این ماه دکترش رو عوض کردیم. نمی‌دونم این ترازوهای دکترا اینقدر با هم تفاوت دارن یا واقعا عرفان توی این یکماه یک کیلو چاق شده بود! با وجود این شربت روی و شربت بکمپلکس و یه قطره اشتها براش نوشت که ما بیچاره می‌شیم تا بهش بدیم. کسی راه حلی برای این موضوع پیدا نکرده؟ هر بار کلی گریه و لبس شستن و تو حلق پریدن و اعصاب خردی داریم که دارم کم کم تسلیم می‌شم که اینا رو بهش ندم. البته خدا رو شکر فعلا چند روزیه دوباره تو پیک غذا خوردن عرفان هستیم.

درسته که زیاد جالب نشده اما بالاخره تونستم یه عکس از این حالتش بگیرم!

اینم یه بستنی شکلاتی به عنوان حسن ختام!