Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

تولد
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤  

بالاخره اومدیم. نمی‌دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره. الانم دیدم دیگه خیلی دیر شده و خوب نیست دوستام رو اینقدر بی‌خبر بگذارم.

تو این مدت ..... اول اینکه امتحان زبان رو دادم و نمره قبولی رو هم آوردم. اما به احتمال زیاد امسال سراغ آزمون دکترا نرم چون فرصتی ندارم که درسهایی رو که تا حالا نگذرونده بودم رو بخونم. ترم جدید هم شروع شده و از هفته پیش می‌رم دانشگاه. ولی خودمونیم ها خیلی کیف داره .... علاوه بر سه ماه تعطیلی تابستون،‌ الان یه و ماه و نیمه که تعطیلی بین ترم دارم. عجب شغلیه برای مامانها!

دوم اینکه فردای امتحان زبان با دایی رامین رفتیم ولایتمون! خیلی دلم تنگ شده بود. از وقتی عرفان به دنیا اومده نمی‌دونم چرا بیشتر دلم برای خونه تنگ میشه. شاید قدر مامان و بابام رو بیشتر می‌دونم؛ شاید هم دوست دارم شیرینی‌های پسر کوچولوم را با کسانی که می‌دونم خیلی دوستش دارن شریک بشم. خلاصه بعد از مدتها یه هفته‌ای اونجا بودیم. راستش چون امسال نتونسته بودیم خیلی به خانواده‌هامون سر بزنیم نخود نخود کردیم و بابایی هم رفت ولایت خودشون! بعد از یه هفته با اتفاق مامان و بابا و رامین و خاله و بچه‌هاش اومدیم تهران و مدتی رو با هم چرخیدیم و تولد عرفان رو هم بعد از دو هفته تاخیر گرفتیم. به دلایلی مجبور شدیم تولدش رو خونه دایی‌ام بگیریم تا همه بتونن بیان، اما خیلی خیلی حیف شد که موقع عکس گرفتن فهمیدیم هم دوربین عکاسی و هم فیلمبرداری جا مونده! خیلی دلم سوخت. دوربین دایی‌ام هم سه چهارتا عکس بیشتر شارژ نداشت. فقط تونستیم با دوربین اونها که کیفیتش پایینتر فیلم بگیریم. تولد عرفان اولین شبی بود که بعد از یه هفته باباش رو می‌دید. برای همین هم حسابی غرغرو بود و حاضر نبود لحظه‌ای از بغلش جدا بشه. خلاصه به خودش که فکر نمی‌کنم خیلی خوش گذشته باشه. اما تا دلتون بخواد کادوهای حسابی گیرش اومد. مامان و بابام حسابی خودشون رو تو خرج انداخته بودن. یه صندلی غذاخوری و تاب که با باتری کار می‌کنه و خیلی چیزی مفیدیه

و یه سه چرخه که عرفانی بهش میگه قوقولی. دایی رامین هم براش یه ماشین خوشگل از اونهایی که سوار میشن و پا می‌زنن گرفته بود و بقیه هم کلی چیزهای دیگه. ما هم بین کادوهامون یه خونه از این پارچه‌ای ها که بچه‌ها توش میرن گرفتیم. خلاصه خونه و ماشین بچه‌مون جور شد قابل توجه دختر دارها‍‍!

و اما گزارشی از یه سال و دو هفته‌گی عرفان کلوچه.

راه رفتن که حرفش رو هم نزنین آقا پسر ما ظاهرا حالا حالاها قصد نداره. بعد از اینکه یه مدت اصرارش کردیم و گاهی چند ثانیه‌ای دستش رو ول می‌کردیم که بفهمه می‌تونه بایسته، حالا ترسش بیشتر هم شده و مثلا قبلا دستش رو به ماشینش می‌گرفت و تند تند باهاش راه می‌رفت که حالا از همون هم می‌ترسه.

اما بجاش توی حرف زدن کلی پیشرفت داشته. مامان و بابا رو که اوایل می‌گفت حالا دیگه یادش رفته. اما حرفهای دیگه فروان می‌زنه. توپ توپ که گاهی هم میگه پوت!، (به لیمو و پرتقال هم می‌گه توپ)،‌ دومین کلمه‌ای که یاد گرفته خودکاره! خیلی بامزه میگه خوکککا،‌ به خیلی از چیزهای باریک و بلند میگه خوککککا. قدرت تطبیق و کشفش هم بالا رفته. فقط کافیه شبیه یه چیزی رو ببینه. سریع اسمش رو میگه. مثلا چند روز پیش کتاب می‌می‌نی گل می‌کشه یا نی‌نی رو می‌خوند! که به عکس مدادرنگی‌ها رسید و گفت خوکککا! یا مثلا تلویزیون بازی فوتبال نشون می‌داد اون توپ ریز رو کشف کرد. متخصص در کشف انواع ساعتهای مچی و دیواری در هر خونه و مغازه‌ایه. به ساعت میگه دینگ! آخه ساعت خونه ما از اینهاست که سر ساعت دینگ دینگ میکنه. کلمه های دیگه‌ای که می‌گه: دکی (دستکش و نایلون)، دمپویی (دمپایی و کفش)، غار (انواع پرنده)،‌ بع (انواع حیوان چهارپا تو اسباب بازیهاش یا تلویزیون می‌بینه)، ابو (الو،‌ تلفن)، دس (دست) و دٍیی (دایی) .... کلا خیلی پر حرف و صدا شده و مدام داره با خودش حرف می‌زنه.

این سوالهای رو هم جواب می‌ده: کلاغ چی‌می‌گه؟ غار، ببعی چی‌میگه؟ بع،‌ هاپو چی‌ می‌گه؟ (هاپ).

دندون بالایی هم بعد از کلی درد و اذیت و پاسوزی بالاخره دیشب پیداش شد. حالا سه تا دندون پایین و یکی بالا داریم.

جدیدا از حومم خیلی ترسیده شده! نمی‌دونم چرا هر چند وقت یکبار اینجوری میشه. همینکه احساس می‌کنه می‌خوایم بشوریمش گریه و سر میده و تا آخر ول نمی‌کنه.

عاشق توپ شده و از اینکه دستش رو بگیریم و دنبال توپ بدوییم و فوتبال بازی کنیم خیلی خوشش میاد.

پر کاربرد ترین کلمه‌اش دتی (همون دالی) هست. عاشق اینه که بره از یه سوراخی، زیر میزی جایی، سرش رو در بیاره و دتی کنه.

از در و دیوار بالا میره. روی مبل بالا و پایین رفتن که کار عادی و همیشگی شه اما مدام داره از میز و دسته مبل بالا میره و همین دیروز از سپر روروئکش بالا رفته بود و چپه نشسته بود رو صندلی روروئکش که خیلی خنده‌دار شده بود.

راستی متوجه شدید؟ عرفان اولین آرایشگاه عمرش رو هم رفت. واااااااای خیلی وحشتناک بود. خیلی. سه نفری دست و پا و سرش رو گرفته بودیم و اون جیغ می‌کشید. توصیه می‌کنم حالا حالا ها این موضوع رو تجربه نکنین. .... یه بدی دیگه‌اش هم اینه که عکسهای قدیمی لو می‌رن!

این روزها توی خونه ما به ترتیب دایی رامین، مامان‌جون، بابایی و بعدش هم بنده سرما خورده شدیم ولی جوجو کوچلوی نقلی‌مون خدا رو شکر نگرفت. فقط چپ و راست می‌ره ادای ما رو در میاره که هههه ..... هچه! (عطسه می‌کنه)

بفرمایین نون تازه....!

موش موش موش اومده تو خونمون ... یه بچه خرگوش اومده تو خونمون

بعد از  نون بفرمایین پستونک می چسبه

دلتون برای عرفان خانم تنگ نشده بود؟