Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

کلوچه 11 ماهه!
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱  

شیرینی شکلاتی مامان، امروز ١١ ماهه شده. دیگه چیزی نمونده تا روزها براش تکرار بشه. کم‌کم باید به فکر تولدش باشم.  دیروز بالاخره رفتیم دکتر. اینبار وزنش یه کوچولو بهتر بود. اما همچنان خیلی کم ٨٢۵٠ نزدیک به آخرین نمودار منحنی رشد! آزمایشش خوب بود اما یه قطره روی هم داد فکر کنم اشتهاش رو هم زیاد کنه. البته قدش روی نرمال ٧۴ و دور سرش یه منحنی بالای نرمال بود. فکر می‌کنم از بس همیشه سرش رو موقع خواب روی بالش به یه ور می‌گذاره (نه روبرو) حسابی جمجمه‌اش به قول باباش تبری شده برای همین هم دور سرش هی داره زیاد میشه! مامانهای محترم کسی راه حلی, تجربه‌ای برای این مساله نداره؟

و اما اینروزها به شدت در حال شناخت دنیای اطرافشه. بیشتر از همیشه. دیگه اسم وسایل رو خیلی سریعتر یاد می‌گیره. و حتی گاهی بدون اینکه به طور خاص بهش یاد بدیم خودش از بین حرفهامون می‌فهمه. اسم دو تا از کتابهاش رو هم بلده. و همچنان مورد توجه ترین وسیله براش کتابه. منهم تا تونستم براش کتاب گرفتم. چند روز پیش هم تو سرویس کنار یکی از استادهای دانشگاه که ادبیات درس میده نشسته بودم و فهمیدم که ایشون عضو شورای کتاب کودک هست. منهم تا توتستم اسم و محل کتابهای خوب رو ازش پرسیدم. می‌گفت این شورا کتابخونه‌ای داره که همه کتابهای کودک که در ایران چاپ شده و بهترین کتابهای کودک خارجی رو داره و میشه عضو اون کتابخونه هم شد. بعدش هم رفتم و کلی کتاب براش گرفتم.

خوب .... دیگه اینکه یه چیزهایی رو می‌فهمه. مثلا وقتی بهش می‌گی یه چیزی رو بده میده و از این کار هم کلی ذوق میکنه خودش. از همه با مزه‌تر وقتیه که بهش می‌گی پستونکت رو بده مامان بخوره. سریع با خنده و شیطنت از دهنش در میاره و میاره سمت دهن من. چیزهای دیگه‌ای مثل لالا کن که طفلک وسط بازی اگه بهش بگی لالا کن گوش می‌کنه و سرش رو می‌گذاره رو بالش.

همیشه از این کسایی که مدام سر مسائل الکی به بچه‌ها می‌گن نکن ناراحت می‌شدم و با خودم می‌گفتم بچه‌است دیگه و اینکه اگر مدام نه بگی دیگه بهت اهمیت نمیده. رو همین حساب معمولا خیلی به عرفان سخت نمی‌گرفتم. اما الان چند وقته شک کردم به این استراتژی. فکر می‌کنم باید به عرفان بهتر از اینا قانون و نه رو بفهمه. مثلا اینکه توی سفره نمیشه اومد و ... هم نمی‌خوام جلوی تجربه و خلاقیتش رو بگیرم. هم می‌ترسم از اون بچه‌های بشه که توی مهمونی‌ها همه رو عاصی می‌کنن.

خدا خیرش بده مخترع قفل کودک رو ....

 

گل پسر خوشتیپ!! سر کمد اسباب‌بازی!

در حال تمرین برای شغل آینده ....

خیال کردین دست من اینجا نمی‌رسه!

الو .... الو .... من جوجوام!

شرمنده که دیر به دیر آپدیت می‌کنم و کم به وبلاگهای قشنگتون سر می‌زنم. اما به سلامتی بالاخره تصمیم گرفتم امسال حداقل امتحان زبان رو شرکت کنم. یه ماه دیگه برگزار میشه و فرصتی ندارم ....

پی نوشت: این روزها اخبار رو که گوش می‌دم پشتم می‌لرزه و چشمهام خیس میشه. برام قابل تصور نیست حس مادری که بچه گرسنه زخمیش رو که از درد فریاد میگشه به بیمارستان بدون برق و دارو می‌بره ..... مدتهاست که فاجعه‌ از حد تحمل چشمهامون فراتر رفته. چه باید کرد .... ؟