Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

لاغر کوچولوی مامان
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦  

هفته پیش بعد از مدتها سه نفری رفتیم پارک. پارک ملت رو انتخاب کردیم تا عرفانی حیوانها رو هم ببینه. بیشتر از همه پرنده‌هاش رو. آخه عرفان عاشق پرنده‌هاست. مخصوصا مثل دایی‌ رامینش به کلاغ علاقه داره و از همه براش عجیب‌تره. توی اوج گریه هم که باشه ازش بپرسی کلاغ کو یا صدای کلاغ در بیاری سریع ساکت میشه و تو هر اتاقی که باشیم به پنجره نگاه می‌کنه. گاهی وقتها هم وقتی می‌پرسی کلاغ چی میگه بعد از چند بار امتحان صداهای مختلف بالاخره میگه گا، گا. اطراف خونه ما کبوتر چاهی، یاکریم (همونهایی که ما خراسانی‌ها بهش می‌گیم "موسی کو تقی!؟" و جنوب استان فارسی‌ها (بابای عرفان) بهش می‌گن "کاکا یوسف"!! و ما بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که یکیشون اسمش کریم بوده و از کاکای یوسف که اسمش موسی بوده سراغ تقی رو می‌گرفته!!!!) زیاد داریم. توی بالکن براشون غذا می‌ریزیم و اونها هم سرش دعوا می‌کنن. هر روز میان پشت پنجره و برامون بق‌بقو می‌کنن، که عرفان شیفته این صدا و صدای پر کبوترهاست. ....

خلاصه ... رفتیم پارک ملت. جاتون خالی. هوا عالی بود و از اون مناظر پاییزی توی زمینهای نم بارون زده با آفتاب دلچسب پاییزی و برگ ریزان فراون و رنگارنگ. کلی خوش بحالمون شد. 

البته قفسهای حیوناتش رو پوشونده بودن که سرما نخورن و فقط از هر کدوم یه گوشه‌اش باز بود که عرفان چندان استقبال نکرد. اما از مرغابی‌های توی استخرش خیلی خوشش اومد.

از وقتی خاله نوشین و کیان لپ‌کشانی از پیشمون رفتن دیار غربت، ما برنامه‌های پیاده روی بدون بابایی نداشتیم. اما چند وقتیه که دیگه عرفان خیلی به "ددر" علاقه نشون میده برای همین از چند روز پیش برنامه کالسکه سواری روزانه رو احیا کردیم و دوتایی باهم می‌ریم "ددر". جای خاله نوشین خیلی خالیه.

اما از گل پسر مامان. ... فعلا به شدت سرش شلوغه. آخه شدیدن در حال جاهای مختلفه که بشه ازش آویزون شد و ایستاد. آره وارد فاز ایستادن شده. چهار دست و پا هم هر وقت حواسش نباشه چند قدمی میره اما خیلی خوشش نمیاد. اون سینه خیز سریع رو ترجیح میده. با این هنرآموزی جدید،‌خونه یه فاز دیگه پاکسازی شد و چیزهایی که در حالت ایستاده در دسترس قرار می‌گرفتن جمع آوری شد. البته تلفات هم داشتیم. شیشه لوبیا! نمی‌دونم چطوری شکوندتش که فقط یه سوراخ به اندازه دو سه تا لوبیا تهش ایجاد شده!

راستی طفلک کوچولوی مامان حالا دیگه روزی چندین بار می‌افته و سرش گرومبی به این ور و اون ور می‌خوره، اما اغلب صداش در نمیاد. حتی یه بار هم صورتش محکم به لبه نرده تختش خورد و که خط گنده و قرمز روی صورتش بعد از سه روز هنوز حسابی معلومه. اما بازم یه کوچولو ناله بیشتر نکرد. یه بار توی یه کتاب خونده بودم که وقتی یه نی‌نی‌کوچولو به جایی می‌خوره و دردش میاد این موقعیت براش جدید و عجیبه و هنوز نمیدونه که چه عکس‌العملی باید نشون بده، با تعجب به مامان و اطرافیانش نگاه می‌کنه که حالا باید چکار کنم. اگه اونها جیغ و داد و فریاد بکشن و عکس العمل سریعی نشون بدن اونهم میزنه زیر گریه. عرفانی هم دقیقا همینطوره بعد از هر بار زمین خوردن گیج گیج به من نگاه می‌کنه و من فقط بهش لبخند می‌زنم و بعد از چند ثانیه آروم میرم سراغش.

هفته پیش دکتر هم رفتیم. دور و سر و قدش به نسبت خودش رشد خوبی داشته اما امان از این وزن! بازهم از منحنی پایین اومدیم. هنوز 7800! فقط یه نیمه از خط قرمز بالاتر! دکترش برای اطمینان یه آزمایش نوشته اما گفت هم اینکه به مامان و باباش رفته و هم اینکه معمولا بچه‌ها توی این دوره بر می‌گردن به اصل خودشون. آخه اگه یادتون باشه عرفان وقتی به دنیا اومد  2700 بود و بعد یه پیشرفت خوب داشت که حالا دوباره برگشته روی منحنی اول. و جالب اینکه دکترش با وجود این وضعیت بازهم تاکید می‌کرد که با هیچ وجه به زور و اصرار بهش غذا ندین.

اینم یه عکس از عرفان لاغر مامان.