Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

پرستار جدید
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱  

امروز در اصل باید می‌رفتم دانشگاه، اولین روز کلاسم بود. اما هرچی فکر کردم دلم نیومد برم. مشکل بازم سر پرستار بود! بعد از اونباری که نوشتم پرتار پیدا کردیم چندین و چند پرستار دیگه هم اومدن و هر کدوم به دلیلی رفتن. یکیش تا همین هفته پبش با خیال راحت فکر می‌کردیم که خواهد اومد که یه‌هو دستمون رو خالی گذاشت. طفلکی می‌دونستم که مشکل مالی داره با همسری که از نظر اعصاب مشکل داره (لابد به خاطر همون مشکل مالی بعد از اینکه از کار تعدیل‌شون کرده بود) همه چیزش خوب بود و هم اون می‌گفت شما رو خدا رسوند هم ما ازش راضی بودیم، ولی درست روزی که بهش زنگ زدم که بگم کلاسهام داره شروع میشه، از فردا بیا! گفت مشکلی براش پیش اومده و دیگه نمی‌تونه بیاد! یک‌کم که بیشتر پرسیدم گفت دوست دارم بیام ولی دلم نمیاد چون سر قسطهامون برامون مشکل پیش اومده و چند روز پیش از شدت عصبانیت با کسی دعوام شده و بعدش هم بدنم شروع به درد گرفتم کرده و خشک شده و الان هم باید استراحت کنم می‌ترسم بیام با این اعصاب ناراحت برای کوچولوی شما هم مشکل پیش بیارم ..... دلم می‌خواست کمکش کنم که بیاد ولی یه دل دیگه‌ام! می‌گفت شاید صلاح نباشه که عرفان پیشش تنها باشه. خلاصه اصراری نکردم و با ابراز تاسف دنبال پرستار دیگه گشتیم. قضیه پرستار پیدا کردن هم مفصله و در دقیقه نود بالاخره یکی پیدا کردیم. کلی هم مامان صبا رو برای این کار به زحمت انداختیم و که اینجا هم ازشون تشکر می‌کنم. خلاصه خاله نسرین امروز اولین روزیه که پیش ماست و من هم موندم تا کمی بهش از رفتارهای عرفان بگم. دختر خوبی به نظر میرسه. 22 ساله که سه روز در هفته پرستار یه نی‌نی کوچولوتر از عرفانه و به خاطر همین تجربه خوبی داره و کلی نکته هم می‌تونه به من یاد بده.... الان هم که من بالاخره فرصت کردم بیام اینجا دلیلش اینه که عرفان پیش پرستارشه و داره باهم کلی گل می‌گنو گل می‌شنون! خیلی زود باهاش جور شد و حتی به راحتی روی پاش خوابید.

دیگه از عرفان بگم که این روزها دیگه می‌شینه و تا وقتی یه چیزی دستش باشه که سرگرم باشه همین جور می‌مونه ولی وقتی فضولیش گل می‌کنه که به دور و بر بچرخه می‌افته و برای همین حتما باید یه نگهبان محافظ کنارش باشه. اگه تنبلی نکنه یه‌کمی حرکت به جلو داره چیزی بین سینه‌خیز و چهار دست و پا! هر بار به یه مدلی یه بار پاهاش رو صاف می‌کنه و باسنش رو میاره بالا و خودش رو پرت می‌کنه جلو. یه بار با انگشتای پاش خودش رو هل می‌ده جلو. یه بار زانوهاش رو میاره بالا و خودش رو میده جلو. ولی خیلی انگیزه‌اش قوی نیست اگه فاصله هدف یه وجب بیشتر باشه به راحتی از خیرش می‌گذره حتی اگه گوشی تلفن باشه.

عشق فوت کردن داره. مخصوصا وقتی پستونک تو دهنشه همینجوری هی فففففف، فففففففف می‌کنه. حتی وقتی سینه می‌خوره هم همین کار رو با لذت تمام می‌کنه تازگی هم توی قاشق غذا فوت می‌کنه و می‌پاشه به دور و بر!

قضیه خوابش هم هنوز کاملا حل نشده ولی بهتره. بیشتر دارم سعی کنم که خودش بخوابه که وقتی من نیستم مشکلی نباشه. که گاهی جواب می‌ده و گاهی نه. وقت خواب می‌گذارم روی تشکش و بالش مارکیش رو هم می‌دم دستش اینقدر غلت می‌زنه و با بالشش کشتی می‌گیره که دیگه خسته میشه و بعد یا خودش می‌خوابه که 20٪ مواقعه یا باید پیشش دراز بکشم و خودم رو به خواب بزنم و یا روی پا یا در بیشتر مواقع با خوردن شیر می‌خوابه. هر بار یکیش جواب میده. و در کل این پروسه از 2 ساعت تا یه ربع و در حالت متوسط 40 دقیقه‌ای طول می‌کشه.

راستی توی این مدت یه اتفاق بد هم افتاد !!!! عرفان از رو تخت افتاد اونم دو بار! تازه یه بارش هم یه کوچولو بالا آورد که هر دو بار بردیمش دکتر و گفت چیزی نیست. یه بارش تو شمال بود. خودم کنارش بودم یهو دیدم پسرخاله 3 سالم رفته سر کمد ویلایی که توش مهمون بودیم و یه تفنگ شکاری واقعی رو داره در میاره .... دیگه نفهمیدم و پریدم از دستش گرفتم و دو ثانیه بعد دیدم یه صدای گرومب اومد و عرفان رو موکت بود! دفعه دوم هم از روی تخت خودمون افتاد که با وجود اینکه دورش بالش چیده بودم نمی‌دونم چطوری افتاد که چون ارتفاعش کمه خیلی هم گریه نکرد و زود ساکت شد ولی بعد از چند ساعت دیدم آستین لباسم خیس شده انگار کمی بالا آورده بود. خیلی ناراحت شدم و زودی به باباش زنگ زدم و باهم بردیمش دکتر و یه سری سوالها پرسید و گفت چیزی نیست.

وزنش هم کرد که خیلی کم اضافه شده بود کلا 7400 در هفت و نیم ماهگی که خیلی کمه!! گفت توی سوپش عدس یا ماش +‌ کره بریزین که من می‌ریختم. و دیگه اینکه تعداد وعده‌هاش رو 5 تا کنین که تا الان 3 تا بود.

عکسهاش جدیدش رو هنوز نریختم توی کامپیوتر ولی اینا مال مسافرتمونه.

 

  توپ بازی با توپ به ارث رسیده از کیان لپ کشانی!

به‌به چه گلی خوشمزه‌ای! از کجاش شروع کنم به خوردن؟!

عرفانی در ملاقات با سردر ویلا در شمال

عرفان شکمو در حال بلعیدن هلو انجیری! بغل یه خاله نسرین دیگه.