Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

خاطره عقد
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩  

دو روز پیش نیمه شعبان بود. با تاخیر به همتون تبریک می‌گم. راستش برای ما این روز علاوه بر مناسبت مذهبیش یه حس دیگه هم داره. سالگرد ازدواجمونه. ۴ سال پیش عروسی و ۵ سال پیش عقدمون بود.

چه سریع می‌گذره. یادش بخیر ..... ماجرای ازدواج ما هم برای خودش داستانیه. اینکه چطور باهم آشنا شدیم. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم از نظر ظاهری هیچ ربطی بهم نداشتیم. من اهل یکی از استانهای شمال شرقی‌هستم و همسرم جنوبی. من تو تهران تحصیل می‌کردم و همسرم یکی تو شمال غرب و یکی هم تو شمال شرق. آشناییمون اتفاقی هم نبود هیچکدوممون اهل از اینها که در یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق میشن نبودیم. حتی جالبش اینه که یکی دو سال قبل از آشنایی حقیقیمون همسرم به همراه یکی از دوستاش اومده بود به اردوی فارغ‌التحصیلی دانشکده ما! ولی هیچ کدوم توجه دیگری رو جلب نکردیم و فقط این قضیه رو بعدها از روی عکس متوجه شدیم!

همش زیر سر یکی از دوستانمون بود که اتفاقا همکلاس دوران دبیرستان همسرم و همکلاس دوران لیسانس من بود. ما با هم همکار هم بودیم و اون تقریبا تا حد زیادی با خصوصیات من آشنا شده بود و به نظرش رسیده بود که از نظر اخلاقی خیلی شبیه دوستش که براش خیلی عزیز بود هستم. برای منهم از این دوستش زیاد میگفت. حتی یادمه پایان‌نامه‌اش رو به اون تقدیم کرده بود. خلاصه پاشده بود رفته بود شهر اونا و کلی از من براش گفته بود و ......مشکلات ظاهری کم نداشت (مثل تموم نشدن درسش و به تبع بیکاری، دوری شهرها، سربازی، بی‌پولی، همسن بودن و .....) ولی خیلی نگذشت که صفای درونیش و سادگی روستاییش به همراه تیزهوشی بالاش به دلم نشست. نگاه درستی به زندگی داشت و جوابهای عمیقی به انبوه سوالهای من که از روی سررسید مخصوصم می‌پرسیدم می‌داد. اما به هرحال به بهانه تردیدهام یه سالی برای آشنایی بیشتر مهلت گرفتم. و چقدر خدا رو شکر می‌کنم و به خودم می‌بالم برای این انتخابم. بدون تعارف خیلی بالاتر از تصور و آرزوی من بود. همیشه می‌شنیدم که هیچ زندگی مشترکی بدون اختلاف و دعوا نمیشه؛ اما خدا رو شکر من که بیاد نمیارم .....

از روز عقدمون بگم. راستش این خاطره رو کمتر کسی میدونه. عقد رسمی ما تقریبا ١٠ روز بعد از نیمه شعبان بود. اما هردومون از این مراسمهای پرزرق و برق و شلوغ عروسی بدمون میومد. فکر می‌کردیم که این مهمترین روز رو دوست داریم به دور از بدو بدوها و ریخت و پاشها و دغدغه‌های اون روز تو آرامش و تفکر باشیم و بدونیم داریم چکار میکنیم. خیلی هم دوست داشتیم که در چنین روزی زندگی‌مون رو شروع کنیم. اول یه پیشنهاد به مامان دادم. دوست نداشتم بدون رضایت خانواده‌ام باشه. اون روزها من تنهایی تهران زندگی می‌کردم. مامان اول مخالفت کرد. حق هم داشت. تنها دخترش بودم. اما صبح روز عید خودش زنگ زد و رضایت داد.

خیلی عجله‌ای شد. همسرم خونه دوستش بود و همخونه‌ای من رفته بود شهرشون و من تنها بودم. قرار شد ساعت 3 بیاد پیشم. هیچی نداشتم. حتی یه سفره سفید نداشتم. تندی پرده پشت دری رو باز کردم و پهن کردم روی زمین. یه آینه. قران، شمع. سبزی. گلبرگهای پخش شده روی پرده. یه نبات کوچولو، یه تخم مرغ، شیرینی خونگی، عسل، حلقه‌هامون که تازه خریده بودیم. نون سنگک.... سفره خوبی شد. خیلی بهتر از اینها که الان می‌ندازن (هرچند سفره رسمیمون هم دست کمی از این نداشت). لباس خوبی نداشتم. یه پیرهن سفید خیلی ساده و کهنه بود که تازه از از وسایل مامان کشفش کرده بودم. مال نامزدی مامان بود! همون رو پوشیدم و روش چادر. همسرم اومد. کت و شلوار جدیدش رو پوشیده بود. با یه شاخه گل و چندتا سیب. …. اصلا نمی‌تونم بگم چه حسی بود. کمی قران خوندیم و دعا کردیم. بعد حافظ. آرزوها و حرف از آینده. عهد و پیمان. و یه "قبلت" ساده. دو رکعت نماز شکر. حلقه؛ عسل و شیرینی. و گاز زدن به سیب سرخ عشق. عشقی که هر روز که می‌گذره پررنگتر میشه. ....

خدای خوبم هرجای زندگیم رو که نگاه می‌کنم لطف خاصت رو می‌بینم که شامل حالم شده. خودت می‌دونی که از شکرش عاجزم ولی از صمیم قلب ممنون .....