Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

خاطره زایمان
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥  

از وقتی وبلاگ خاطرات زایمان باز شده قصد داشتم خاطراتم رو بنویسم ولی این روزها عرفانی خیلی فرصتی برام نمیگذاره. امروز کله قندی مامان شش ماهش شد. نیم سالگیت مبارک عزیز دلم. دیدم به این مناسبت دیگه باید مشغول بشم.

از اوایل بارداری همیشه نگران زایمان بودم. خیلی دوست داشتم که طبیعی زایمان کنم ولی می‌ترسیدم. آخه خیلی در مورد مضرات سزارین و خوبیهای طبیعی خوانده بودم. از اینکه بی‌دلیل سزارین کنم احساس گناه میکردم. یه جورایی دلم می‌خواست یه مشکلی پیش بیاد تا بدون عذاب وجدان بتونم سزارین کنم.

تو اطرافیانم90٪ سزارینی بودن که خیلی هم خوب میگفتن و به ظاهر راضی بودن ولی یه چیزی تو دلم می‌گفت درستش طبیعیه. یا شایدم طبیعیش درسته! همش از این و اون سوال میکردم که اگه وسط زایمان طبیعی از شدت درد از هوش رفتم چی؟ اگه مثلا سر نی‌نی در اومد و بعد دیدن دیگه نمی‌تونم چی میشه؟ این وسط جمله یکی از دوستانم در عین سادگی خیلی بهم آرامش داد و من رو مصمم‌تر برای طبیعی کرد. اون گفت: به هرحال این روندیه که خدا برای مادرها طراحی کرده حتما توانش رو هم خودش میده.

تو تهران هم که ماشاالله طبق آخرین آماری که من داشتم 88٪ زایمانهای بیمارستانهای خصوصی سزارینه. همینقدر بگم که بعد از زایمان پرستارها انگار براشون عجیب بود کلی ازم تعریف می‌کردن که چه شجاع بودی حتی تو کارت زایمانم به صورت پیش فرض نوشته بود نوع زایمان سزارین! دکترها هم به راحتی از خود مادر می‌پرسن سزارین دوست داری یا طبیعی. البته منهم به دکترم با ترس و لرز گفته بودم که فعلا با فرض طبیعی جلو بریم ببینیم چی میشه! ترجیح می‌دادم فکر کردن به این موضوع رو بگذارم برای روزهای اخر که خوشبختانه جوجه رنگیم با عجله‌ای که داشت اجازه نداد!

تو اینترنت و تو این وبلاگها خیلی دنبال خاطرات زایمان طبیعی می‌گشتم. تا مدتها کارم شده بود که برم تو وبلاگهای مختلف و برحسب تاریخ تولد نی‌نیها ببینم زایمانشون چطور بوده. تا اونجا که یادم میاد هیچ خاطره‌ای از زایمان طبیعی در ایران پیدا نکردم. خاطرات کشورهای دیگه به دردم نمی‌خورد. استانداردهاشون خیلی فرق میکرد. می‌خواستم ببینم تو بیمارستاهای ما چه اتفاقی میافته.

خوب دیگه با این مقدمه طولانی بریم سر اصل مطلب.

درست 19 روز مونده بود به تاریخ زایمانم. شب ساعت 3.5 نصف شببه با یه صدای مبهمی از خواب پریدم. احساس کردم نمیتونم کنترل خودم رو داشته باشم که این با شرایطی که داشتم، تا حدی طبیعی بود ولی اینبار خیلی بیشتر شده بود. به سمت دستشویی حرکت کردم که دیدم نخیر مساله چیز دیگه‌ایه! کیسه آبم پاره شده بود. و اون صدا مربوط به همین پاره شدن بود! پاهام شروع کرد به لرزیدن. آخه اصلا آمادگیش رو نداشتم. سعی کردم خودم رو کنترل کنم..... یکی دو دقیقه‌ای همینجور بهت‌زده وایستادم ... آبریزشش اونقدر شدید نبود. ... حتی هنوز شک داشتم .... همسرم رو بیدار کردم و قضیه رو بهش گفتم. اون هم سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه تا من رو آروم کنه. با هم مرور کردیم که باید چکارها کنیم.

نمی‌دونستم به دکترم زنگ بزنم یا این موقع شب درست نیست. ترجیح دادم سر خودم رو به جمع کردن وسایل گرم کنم تا آرامشم رو پیدا کنم. همین طور هم شد. دیگه آروم شدم .... یه ساعتی طول کشید تا دوتا ساک یکی برای خودم یکی هم برای نی‌نی در راه ببندیم (که هیچکدوم هم به‌دردم نخورد). حدود 4.5 صبح دیگه اولین دردم شروع شد. به دکترم زنگ زدم و طفلکی رو از خواب بیدار کردم. گفت برو بیمارستان منهم میام. چون خونده بودم که از شروع دردها تا آمادگی برای زایمان مخصوصا برای زایمان اول 6 تا 12 ساعت طول میکشه و از طرفی چون متاسفانه تو بیمارستانهای ایران همسر رو راه نمیدن و می‌دونستم تو اون شرایط درد و بی‌قراری و اضطراب و انتظار بهترین چیز برای من بودن در کنار همسرمه برای همین بازم یک‌کم طولش دادیم و نیم‌ ساعت بعد آروم آروم به راه افتادیم. و واقعا همین بیشتر در کنار همسر بودن خیلی به من نیرو و آرامش بخشید.

بیرون بر ف می‌اومد..... دردها کم‌کمزیاد و فاصله‌هاش کم میشد. توی راه دیگه دردها شدید شده بود و داشت از طاقتم خارج میشد طوریکه وقتی شروع میشد همسرم باید ماشن رو نگه می‌داشت چون طاقت کوچکترین حرکتی رو نداشتم. فاصله دردها به 10 دقیقه رسیده بود و وقتی به بیمارستان رسیدم فاصله 6 دقیقه شده بود. باورم نمیشد اینقدر زود دردها شدید بشن. فکر می‌کردم باید چندین ساعت معطل بشم. چون مادر و پدرم تهران نیستن به زن‌دایی‌ام که همیشه جای خواهر ندشته‌ام بوده زنگ زدم که اگه تونست بیاد بیمارستان و دوربینشون رو هم با خودش بیاره تا اگه مشکلی پیش اومد یه خانوم همراهم باشه.

یه نیم ساعت به بیمارستان که رسیدیم ساعت 5.5 بود. جز نگهبان همه خواب بودن و یکی یکی بیدار شدن. مسئول اونجا بلافاصله معاینه کرد و گفت عجب طاقتی داشتی که تا حالا موندی و بیشتر دردها رو گذروندی. دهنه رحمم 7 سانت باز شده بود. سریع لباسهام رو عوض کردم و به اتاق زایمان رفتم. تو راه گذری زن‌دایی‌ام رو دیدم. طفلی خودش هم حامله بود ولی سریع اومده بود پیشم. بهش گفتم به مامان خبر ندی‌‌ها خیلی ناراحت میشه. که بعدا فهمیدم به حرفم گوش نکرده و خبر داده. طفلی مامان خیلی جوش زده بود که اینجا نیست و نشسته بود به دعا و نماز. شاید باید ممنون زن‌‌دایی‌ام باشم که خبر داده و مامانی برام دعا می‌خونده ....

تو اتاق رو تخت خوابیدم و به دستم سرم وصل کردن. اونجا  3-4 تا ماما و پرستار مراقبم بودن که البته بیشتر با خودشون سرگرم بودندردها بیشتر و بیشتر میشد و کارها خیلی سریع پیش میرفت. دکترم هم اومده بود و از پیشرفتم خیلی راضی بود. خوشحال شدم. شنیده بودم دکتر برای زایمان طبیعی فقط اون آخر حاضر میشه. معاینه‌ام کرد و به ماما آروم گفت لگنش کوچیکه! (آخه چون عرفان زود و غیر منتظره به دنیا اومد قبل از اون دکترم معاینه‌ام نکرده بود) سریع گفتم پس اگه می‌خواین سزارینم کنین! دکترم خندید و گفت نه عزیزم نصف راه رو اومدی. دیگه حیفه ولش کنی.

از پنجره منظره بیرون مشخص بود و به شدت برف میبارید. دکترم همونجا شروع کرد به نماز خوندن. با خودم گفتم کاش منهم می‌تونستم و می‌خوندم. یه قران کوچولو، یه مجموعه دعا با خودم آورده بودم که اگه خیلی طول کشید بخونم و آروم بشم. ولی با دردهایی که داشتم اصلا نمیشد برم سرش.

همه داشتن در مورد سرد بودن هوا با هم حرف میزدن. ولی من غرق عرق بودم. وقتی دردهای شدیدم شروع میشد با یه مجله که اونجا بود به شدت و با تمام توان خودم رو باد میزدم و توی باد اون مثل بچگیها که نزدیک پنکه داد میکشیدیم و صدامون محو میشد، آروم داد می‌کشیدم و با اینکار انرژیم رو خالی میکردم و حواسم رو معطوف به باد زدن میکردم طوریکه وقتی دردم آروم میشد می‌دیدم که دستم از شدت باد زدن درد گرفته و از حال می‌رفتم .... جالبه که انگار صدام واقعا محو میشد چون یه بار یکی از پرستارها نزدیکم بود با تعجب گفت خیلی وقته درد داری یا تازه شدید شده؟! ..... یکی دوبار با کمک پرستارها از تخت اومدم پایین و یک کم راه رفتم. دکتر و پرستارها اون پشتها بودن دیده نمیشدن ولی صداشون میومد و به خودشون سرگرم بودن.... دردها به اوج رسیده بودن ولی به خودم می‌گفتم مقاوم باش دختر! هنوز اولشه!‌ باید منتظر دردهای خیلی شدیدتر باشی....گاهی که دیگه خیلی دردم شدید میشد احساس میکردم الانه که نی‌نی به دنیا بیاد صداشون میکردم که بدویین به دنیا اومد!! ولی میگفتن خبری نیست.

دیگه شرایط طبیعی همه آماده بود و مونده بود تلاش من. دکتر مدام میگفت زور بزن و من انگار بلد نبودم. بیشتر ادای زور زدن رو درمیاوردم و بجای اینکار از ته گلو زور میزدم. با وجود پیشرفت خوب و سریع َّکار تو همون مرحله متوقف مونده بود. یادم میومد که خونده بودم تو بیمارستانهای خارجی از قبل به مادر یاد میدن که باید چطور نفس بکشه و چطور زور بزنه. دکتر میگفت تا وقتی سر نی‌نی رو نبینم نمی‌تونی بری به اتاق اصلی زایمان. تازه فهمیدم اونجا اتاق اصلی نیست! .... تمام تلاشم رو می‌کردم و با تمام قوایی که برام مونده بود زور میزدم. اما چندان پیشرفتی نداشتم. ۴۵ دقیقه‌ای در همین وضعیت بودم که دیگه دکتر رحمش اومد و گفت ببرینش به اتاق اصلی.

اونجا بعد از دوسه بار حمله دردها که دیگه فاصله‌شون 1 دقیقه شده بود، یه دفعه دکتر (گمونم برای تهییج من) گفت زود باش زور بزن تلاشت رو قطع نکن که سرش بد جاییه .... زودباش زودباش براش خطر داره..... اینو که گفت دیگه حالم رو نفهمیدم. نیروم خیلی بیشتر شد .... تا اونجا که امکانش بود زور زدم ......  و یهویی حس کردم یه تیکه از وجودم جدا شد. باورم نمیشد. جدا باور نمیشد. انتظار داشتم مرحله به مرحله متوجه به دنیا اومدنش بشم ..... سبک شده بودم .... یهویی زیباترین آواز دنیا رو شنیدم...... وااای خدایا یعنی تموم شد؟ یعنی به دنیا اومد؟ یعنی این بچه منه؟ من مادر شدم؟ این همونیه که این همه مدت توی وجودم نفهمیدم زندگی میکرد؟ ..... احساس خلا می‌کردم ..... خوشحال بودم چون بارم رو به سلامت به زمین گذاشته بودم .......  یه انسان دیگه به‌دنیا اومده بود. من واسطه به دنیا اومدنش شده بودم .... فرزند من بود ....

درد داشتم و تمام وجودم در حال لرز بود. اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. نمی‌فهمیدم این لرزش برای درده یا احساس خوشاینده مادر شدن؟ .... (که دکتر گفت لرزش بعد از زایمان طبیعه و این لرزش تا بعد از اینکه به اتاقم رفتم ادامه داشت) ....  یه پرستار داشت فیلم برداری میکرد. ..... داشتن معاینه‌اش میکردن. گفتم سالمه؟ گفتن معلومه که سالمه. 2750 گرم با قد 46 .... خیلی کوچولو بود. یه انسان مینیاتوری.... تو عمرم آدم به این کوچیکی ندیده بود.....  همه بهم تبریک می‌گفتن.... پرستار فیلم‌بردار اومد جلو و احساسم رو پرسید و بهم گفت تاریخ رو بگم.... از درد نای حرف زدن نداشتم... دکتر داشت بخیه میزد و دردم خیلی بود. بی‌حس نمیشدم و از شدت درد فریاد می‌زدم. دست کمی از درد زایمان نداشت و به گمونم یه ۲۰ دقیقه‌ای طول کشید..... دکترم که با مهربونی می‌خواست حواسم رو پرت کنه می‌گفت برای همه دعا کن. برای خانواده‌ات ... اطرافیانت ... برای این پرستاره .... ذکر بگو ..... کمی آرومم کرد ولی همچنان با تمام وجود داشتم می‌لرزیدم. در عین درد با خودم فکر می‌کردم که خدایا شکرت اونقدر هم که فکر می‌کردم بد نبود. خدایا ممنون. دوران بارداریم بدون کوچکترین حادثه و ویار و مشکلی گذشت. زایمان هم اونطور که دوست داشتم طبیعی و سریع. تنها دو ساعت بعد از رسیدنم به بیمارستان بود. ..... داشتن تمیزش می‌کردن. سرش رو دیدم که غرق مو بود .... فکر کردم به خودم رفته....  همچنان به شدت گریه می‌کرد ... با خودم گفتم عزیزکم چقدر درد کشیدی ... بمیرم برات دیگه تموم شد ....  یهو صدای گریه‌اش قطع شد. گفتم چرا دیگه گریه نمیکنه؟ دکترم با خنده گفت ببینم از چند روز دیگه بازم میگی چرا گریه نمی‌کنه؟! آوردن دادن بغلم. یه بوسش کردم و تمام لذتهای دنیا بهم هدیه شد.

عرفان عزیزم، عشق کوچیک مامان، نور چشمم ساعت  ۷:۳۵ در بیمارستان مادران در یکی از سردترین روزهای سردترین سالهای قرن در روز ١۴ بهمن ٨۶ به‌دنیا اومد و به زندگی ما گرما بخشید.

هدیه کوچیک خدا .... این عکس موقع تحویل گرفتن عرفان از بیمارستان گرفته شده.


کلمات کلیدی: زایمان