Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

خودم کردم که ....!!!
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

این روزها سرم حسابی شلوغه. ولی چی بگم که تقصیر خودمه! آخه آدم با یه بچه کوچولوی ناز تو مرخصی زایمان میره پروزه میگیره!!! راستش قبل از زایمان یه یه ماهی تو خونه بودم. نه اینکه مرخصی بگیرم، کلاسهای دانشگاه تموم شده بود و امتحانها هم به خاطر برف هی عقب میفتاد و این شد که بعد از تموم شدن کلاسها تا شروع ترم بعد یه ماه و نیم طول کشید (که قبل از اینکه امتحان درس من باشه عرفان به دنیا اومد). خلاصه حوصله‌ام بد جوری سر رفته بود و پیشنهاد یه طرح دانشگاهی رو قبول کردم. حالا موندم چکارش کنم. از اونچه که فکر میکردم بیشتر کار میبره. هرکار هم که میکنم نمیتونم از زیرش در برم. یکی دو ماه که مهمون داشتیم و بهانه‌ داشتم ولی الان دیگه مجبور شدم و نشستم سرش. از شانس من این روزها خواب عرفان خیلی کم شده و همون چند ساعت بعد از ظهر هم که میخوابه برقامون میره.

بگذریم. از عرفان گلی بگم که از دو سه هفته پیش خجالت کشیدن رو شروع کرده. اینقدر ناز خجالت میکشه که میخوام قورتش بدم. در حالیکه می خنده سرش رو آروم به سمت دیگه و به طرف پایین می گردونه. تو کتاب خوندم که این ایام باید بچه رو با آدمهای غریبه آشنا کرد. ولی ما خیلی رفت و آمدی نداریم می‌ترسم که عرفان خجالتی بمونه. یه بار هم که رفتین خونه دایی‌ام از دایی‌ام غریبگی کرد و زد زیر گریه.

دیگه اینکه خودش رو تو آینه کشف کرده و به خودش لبخند میزنه. یه بار هم از خودش تو آینه خجالت کشید!

دیگه..... بعد از مزه هویج مزه سیب زمینی و مزه سیب درختی رو هم تست کرد. وای که چقدر حرص میزنه برای خوردن. اصلا مهلت نمیده قاشق رو پر کنی. سیب رو رنده کردم و بعد از تو پارچه فشردم که آبش صاف بشه. دیدم اصلا فرصت نمیده قاشق رو پر کنم همینجوری تو پارچه گذاشتم تو دهنش که خودش مک بزنه و آبش رو بخوره که خیلی استقبال کرد.

آها یه چیز دیگه... بالاخره غلت زدنش روان شد. قبلا هم غلت میزد ولی خودش رو میکشت تا غلت بزنه و دستش رو در بیاره. الان تا میگذاریش سریع دمر میشه و دستش رو هم درمیاره ولی خیلی خوشش نمیاد از دمر بودن و شروع میکنه به غر زدن. جالب اینجاست که تا درستش میکنی سریع باز دمر میشه. خلاصه حسابی مامانش رو گذاشته سرکار.

دیگه..... دیگه.... آها تازگیها از لالایی که براش می‌خونم خیلی خوشش میاد. وقتی گریه میکنه هم اگه براش بخونم ساکت میشه و با لبخند جالبی (که ازش حس تشکر برمیاد) بهم نگاه میکنه. لالاییش اینه:

بهار شده گل اومده، چه‌چه بلبل اومده          بوی خوش بنفشه‌ها، موسم سنبل اومده

ابرای توی آسمون، رفتن و آفتاب اومده       ستاره‌ها که در بیان انگار که مهتاب اومده

چشماتو روی هم بذار، بخواب که لحظه خواب اومده

لالایی، لالایی، لالایی، لای، لای، لای

اگه گفتین این شعر رو از کجا پیدا کردم؟ خودم که بچه بودم کلی نوار قصه قشنگ داشتم (نوارهای سوپر اسکوپ) این شعر تو نوار حسن و خانم حنا (همون جک و لوبیای سحرآمیز ایرانی) اون ساز طلایی با صدای خیلی قشنگی برای خانم غوله می‌خونه که من هم خیلی دوستش داشتم! راستی اگه بین مامانهای عزیز کسی لالایی دیگه‌ای بلده ممنون میشم بنویسه من که خیلی استقبال میکنم.

راستی، الان عرفان هم تو بغلم نشسته و باهم داریم تایپ می‌کنیم.

 باشه باشه دعوام نکنین دیگه نگذاشتمش تو روروئک. این عکس مال همون موقعهاست

اینم گل پسر شیرین مامان با شلوار جین جدیدش

امیدوارم که پسرم هم مثل بچگیهای خودم عشق کتاب باشه

هرکی بدخواه مدخواه داره بگه. خودم حسابش رو میرسم!