Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

دوستان عرفان
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

خدا بیامرزه پدربزرگم رو که یه سال پیش فوت کردن شاعر بودن و برای خیلی از بچه هایی که به دنیا میومدن شعر می گفتن. ولی برای اولین نویره شون نبودن که شعر بگن. این مدت که پدر و مادر همسرم اینجا بودن نمیدونستم که پدر همسرم هم طبع شعر دارن. تو هر موقعیتی که بودیم فی البداهه برای عرفان شعر می گفتن. یکی دوتاش رو اینجا می نویسم که برامون بمونه:

ز شیراز آمدم من سوی تهران                تمام فکر و ذکرم بود عرفان
به شوق او شب و روزی نداشتم                به یک روزه رسیدم نزد ایشان
--------------------------------------------------------
دلم از بهر عرفان می زند جوش           نمیشه لحظه ای هرگز فراموش
خدا توفیق دهد هر سال چندبار                بیایند دیدن و گیرم در آغوش
--------------------------------------------------------
شبانگاهی برفتیم ما به بستان                        زنور ماه شد بستان گلستان
کشیدیم انتظار، یوسف (همسرم) نیومد             تمامی جمع گشتیم دور عرفان

امروز صبح پسر دایی‌ام به دنیا اومد. هنوز ندیدمش و قراره عصری بریم بیمارستان دی دیدنشون. خیلی ذوق دارم که زودتر این همبازی جدید عرفان رو ببینم. امیدوارم برای هم دوستان خوبی باشن.
علاوه بر پارسای تازه به دنیا اومده، عرفان یه همبازی دیگه هم داره. کیان پسر دوست خوب و صمیمیم نوشین که با هم همکلاس، هم اتاق تو خوابگاه، بودیم و الان هم همکار و همسایه هستیم. کیان کوچولو دو ماه از عرفان کوچیکتره ولی از نظر ظاهر هم اندازه هم هستن. اما خیلی حیف که اونها هم دارن مثل خیلیهای دیگه از ایران میرن و من و پسرم هر دو یه دوست خیلی خوب رو از دست میدیم. امیدوارم هرکجا باشن همیشه همینطور شاد و پرانرژی باشن.
اینم عکس این دو تا عشق کوچیک:

این چه وضعشه آخه! نمیشه که همه مغزا فرار کنن. اینجوری مغز کوچیک من تنها میمونه!!