| عرفان کارگردان! |
| ساعت ۱٢:۳۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸ |
|
کم کم از اینکه همش تو خونه هستم داره حوصلهام سر میره. آخه هم خانواده ما و هم خانواده همسرم شهرستان هستند و اینجا فامیل زیادی نداریم. دیروز با عرفان و بابایی سه تایی رفتیم پارک. عزیز دلم اولین پارک زندگیش رو رفت ولی حیف همش درحال چرت و خواب بود.
مامانی یه پارچه ملحفهای برای عرفان گرفته بود که من چون خیلی رنگوارنگ بود از همون هفتههای اول تولدش زدم به دیوار جلوی چشم عرفان. این روزها اینقدر به این پرده توجه نشون میده که گاهی به پردهه حسودیم میشه. مدتها با دقت به جاهی مختلفش خیره میشه و هرچی روش رو به طرف دیگه میچرخونی باز سریع برمیگرده اونور. کلی هم باهاش میگه و میخنده. با این علاقهای که به پردهاش داره فکر کنم آخرش کارگردان سینما بشه!
وقتی توی خواب یواشکی پستونکش رو در میارم؛ خیلی وقتها حالیش نمیشه. دهنش به همون حالت باز میمونه و همچنان پستونک خیالیش رو میمکه.
اینم عرفان و دوستش
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : عرفان روز 14 بهمن سال 86 با اومدنش خوشبختی زندگی شیرینمون رو بیشتر کرد. من رویا مامان عرفان هستم و خاطرات این عشق کوچک رو مینویسم. پروفایل مدیر : رویا |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| بلاگرولینگ-گوگلی |
|
|








