Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

ترک شیشه!
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩  

با عرض شرمندگی نسخه خرداد و تیر این ماهنامه همزمان عرضه می‌شود!

اینقدر فاصله شده که یادم رفته چیها رو قبلا گفتم و چیها رو نگفتم. مهمترین واقعه ی این مدت از شیشه گرفتن عرفان هست که با هر زحمتی شد انجام شد. اول سعی کردم با دلیل و منطق و طبق قوانین روانشناسی باهاش روبرو بشم که دیگه بزرگ شدی و اگه دیگه شیشه بخوری دندونهات خراب میشه. دیدم نخیر! هیچ فایده‌ای نداره و مدام گریه وحشتناک بی سابقه‌ای می‌کرد که من می‌خوام دندونام خراب بشه! دیدم بنده خدا راست می‌گه خوب دندونهای خودشه! باز اومدم طبق آخرین کتاب رواشناسی که داشتم می‌خوندم به اسم پرورش هوش عاطفی در کنارش باشم و بهش بگم که می‌دونم ناراحتی می‌دونم عصابانی هستی! اما هر بار می‌گفتم گریه‌اش اوج می‌گرفت و اوضاع از قبل بدتر می‌شد. خودش رو به در و دیوار می‌زد و ... بالاخره به سنت خودمون رجعت کردم و سر شیشه رو تند کردم. خیلی دردناک بود. صحنه‌ةای دیدن اینکه با تردید به دهنش می‌زد سر شیشه رو و دهنش می‌سوخت. کاملا حس می‌کردم قلبم داره فشرده میشه. میشه گفت جز بدترین لحظات زندگیم بود. طوری که دیگه تسلیم شدم و علی رغم همه عواقب بدش شیشه رو بهش دادم و خوابید. متقاعد شده بودم که فعلا از خیر این کار بگذرم. اما وقتی از خواب بیدار شد دیدم همچنان یادش هست و برای باباش تعریف کرد که شیشه‌ها خراب شده! تقریبا دیگه بی‌تابی نکرد. شب اول طبق عادت همیشگی 5-6 بار بیدار شد و با لیوان خواست شیر بخوره که چون در حالت دراز کشیده نمیشد به گریه می‌افتاد. شب بعد 2 بار به همین ترتیب بیدار شد و از شب سوم دیگه بیدار نشد. واااای که چه راحت شدم شبی 6-7 بار بیدار خوابی به این شکل خاتمه پیدا کرد و من بعد از 2 سال و 4 ماه بیش از 3 ساعت پیوسته خوابیدم!!!

از اتفاقات دیگه این ایام کامل شدن دندونها به همراه یک هفته ا س ه ا ل بود! و دو تا سفر یکی به شاهرود برای گشت و گذار و دیگری به خونه پدری من. چقدر به عرفان خوش گذشت طوریکه با وجودی که باباش همراه مون نبود،‌ تا می‌گفتم میخواییم بریم پیش بابایی اعتراضش در می‌اومد که نه تهران نریم! بابایی بیاد اینجا!

در جنگل ابر شاهرود مشغول به قول خودش کچلی مچلی کردن گلها!

در منزل مامان جون مشغول نظافت!

گرمای شدید این روزها امکان پارکهای صبح و عصر به اتفاق آرتان رو کم و بیش ازمون گرفته. اما بازهم گاهی تو خونه‌هامون میزبان این دوتا کوچولو می‌شیم.

راستی یه خبر خوب! بعد از گذروندن یه دوره 3-4 ماهه از لجبازی وحشتناک! به نظر میرسه این ایام به سر رسیده و چند هفته‌ایه که عرفان خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی شده. ایام بدی بود! سر مسائل خیلی بی اهمیت خودش رو به زمین و زمان می‌زد و مدتها گریه و زاری می‌کرد. من بیچاره نمی‌دونستم تو این مواقع باید مقاومت کنم یا کوتاه بیام. اما نمی‌دونم واقعا از نظر زمانی دوره‌اش سپری شد یا حاصل مقاومتها و تسلیم نشدنهای من بود. طوریکه که تقریبا هیچ وقت با گریه نتونست چیزی رو بدست بیاره.

یه تجربه جالب هم داشتم که هنوز مطمئن نیستم کاملا درست باشه. هر وقت کار اشتباهی می‌کرد من به جای تنبیه می‌گفتم ناراحت شدم از کاری که کردی. حتی قهر هم نمی‌کردم فقط دیرتر جوابش رو می‌دادم و اگه کاری ازم می‌خواست می‌"فتم من ناراحتم چطوری این کار رو انجام بدم؟! کم کم یاد گرفت که اگه عذر خواهی کنه و دیگه اون کار رو انجام نده ناراحتیم برطرف میشه. الان با وجودی که زیاد کار اشتباهی نمی‌کنه و من هم سر مسائل کم اهمیت از این روش استفاده نمی‌کنم،‌ مدام نگران ناراحتی منه. هر وقت کاری انجام می‌ده که شک داره سریع میاد ازم می‌پرسه مامان ناراحت شدی؟ کافیه که یه بار بگم ناراحت. سریع کارش رو قطع می‌کنه و میگه ببخشید! حتی بی دلیل در طول روز هم بارها ازم می‌پرسه که خوشحالی یا ناراحت!

چند نمونه هم از شیرین‌زبونی‌های عشق کوچیک:

- اینقدر آقایون اطرافش بدون ریش و سبیلند که هر وقت پدر من رو می‌بینه توجه‌ش به سبیل ایشون که کمی هم سفید شده جلب میشه. اون روز به پدرم میگه: باباجون یه لحظه سیبیلت رو به من میدی؟ میگه برای چی می‌خوای؟ می‌گه می‌خوام بندازم تو لباسشویی تمیز بشه!

- مامان‌جون براش یه بسته 30 تایی ماشین خریده. با خوشحالی میگه مامان جون یادم باشه بازم برام بخری!

- یه بار که خیلی اذیت کرده بود گفتم اعصابم خورد شد! با تعجب میگه خوب منم عصام گم شده! بعد از اون هم چند بار ازم پرسید عصات رو پیدا کردی؟

- می‌پرسه مامان خاک تو سرت شده؟ (از تلویزین شنیده ظاهرا) بعد میاد سرم و می‌تکونه و میگه خاک ها رو ریختم!

عکسهای این پست:

آب‌تنی در تابستان آی می‌چسبه!

دو عدد خوش تیپ!!

فقط دعا کنین خدا به داد مامان این سه قلوها برسه!

ابتدا غذا دادن به پرنده‌ها ....

سپس غذا خوردن در قفس برای درک بیشتر پرنده‌های بیچاره!!

به ندرت روی تختش هم میره ...

در پارک ملت