Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

یک سال و نیم
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩  

شیرین کوچولوی ما سه روز دیگه یک سال و نیمه میشه.

- دو هفته پیش با مامان‌جون و باباجون و کلی از فامیلها چند روزی رو رفتیم شمال و از اونجا بابایی برگشت تهران و ما رفتیم ولایت. یک هفته‌ای هم اونجا موندیم و بعد دل دوتامون برای بابایی تنگید و برگشتیم. عمه هم برگشت شهرشون و بعد از مدتها شلوغی دور و برمون خلوت شد. راستش منکه حسابی دلم برای این خلوت خودم تنگ شده بود (بعد از 2.5 ماه)، اما عرفانی کمی بی‌تابی می‌کرد. حالا هم هروقت دلش تنگ میشه یه شعر که خودش سروده و خیلی هم دوستش داره می‌خونه! "باباجونی، عموجونی، مامان‌جونی" و هزار بار تکرار می‌کنه!

- این مدت که رفته بودیم ولایتمون، ‌اطراف عرفان پر آدم و بچه بود. صدرا پسر 4 ساله خاله‌ام بیشتر از همه به خونمون می‌اومد و نمی‌دونم چرا عرفان باهاش رفتار دوگانه‌ای داشت. من آخرش نفهمیدم که صدرا رو خیلی دوست داره یا ازش بدش میاد. یا می‌رفت و محکم بغلش می‌کرد (خیلی صحنه جالبی بود این بغل کردنها! صدرا همین جور می‌ایستاد و دستهاش رو بالا می‌گرفت و عرفان که قدش تا سینه صدرا بود می‌رفت محکم بغلش می‌کرد)، یا می‌گفت بد و صدرا رو می‌زد. بیچاره صدرا هم هیچی نمی‌گفت. من خیلی با این قضیه درگیر شدم که چکار باید بکنم. آخه خیلی جاهای دیگه هم پیش می‌اومد که صدرا بچه‌ها رو بزنه. هرچی دعواش کردم فایده نداشت،‌ اهمیت ندادم فایده نداشت. به صدرا گفتم تو هم بزنش، طفلکی دلش نمی‌اومد و آروم می‌زد و عرفان عین خیالش نبود. حتی یه بار هم خودم چندتا زدمش ولی عرفان فکر می‌کرد مثل همیشه که به شوخی می‌زنم تو پشتش (یه نوع ابراز علاقه) اینبار هم همینطوره و با وجود اخم و دعوا همش می‌خندید! خلاصه پسرم داره از اون قلدرها و بزن بهادرها میشه. به نظر شما چکار باید بکنم؟

- خیلی بادکنک (باکونی) دوست داره و می‌کنه تو دهنش و فوت می‌کنه. یه بار که داشت با باباش تلفنی صحبت می‌کرد،‌ بادکنکش رو گذاشت دم گوشی و گفت بابایی فوت!!!

- محبوب ترین وسایلش ماشینها، توپها و گیره‌های مو هستند! از هر کدوم 5-6 تایی داره و عشقش اینه که یکی یکی برشون داره و ببره یه جاهای خاص مثل روی صندلی،‌ زیر میز یا بالای مبل بچینه.

- جمله‌ گفتن‌هاش بیشتر شده و جمله‌های خبری مثل بابا هابید (خوابید)، پنکه آموش (پنکه خاموش شد)، موتور اومد، توپی رفت، پشه مرد! ماسین شیکسید! پنگول تمو شد (انگور تموم شد) رو به خوبی میگه.

- این قندک ما کلا خیلی کم صبره. برخلاف چیزی که من همیشه آرزو داشتم بچه صبوری داشته باشم. مثلا وقتی داره بازی می‌کنه همینکه یه چیزی درست جا نخوره، داد و هوارش رو راه می‌اندازه. به نظر شما برای افزایش صبرش باید چکار کنم؟

- گاهی وقتی از خوای پا میشه مثلا دستش زیرش مونده و خواب رفته. با تعجب پا میشه و درحالیکه مدام به دستش اشاره می‌کنه می‌گه مامان مامان این این این!!!

- این تشکچه‌ای که مشاهده می‌کنین اسمش لالاییه! دوست محبوب عرفان. از وقتی به دنیا اومده روی این خوابیده. الانم دیگه هرجا می‌ریم باید با خودمون ببریمش. روزی هزار بار از این اتاق به اون اتاق توسط صاحبش بارکشی می‌شه. مامان این بار که اومده بود تهران براش ٣ - ۴ تا روکش از این نوع در رنگهای مختلف آورده بود که ما هم روی بالشهامون کشیدیم. حالا اگه در کمد رختخوابها باز بمونه بیچاره میشیم و فریاد لالایی لالایی خونه رو بر می‌داره. جالبه که هر بار هم روش دراز میکشه سریع یاد پستونکش می‌افته. یه مدت برای اینکه عرفان متوجه نشه و یاد نکنه توی صحبتهای خودمون به پستونک می‌گفتیم "آنچه" (در اصل آنچه در دهان می‌کنند!). تا اینکه تازگی فهمیدیم که معنی آنچه رو هم فهمیده! حالا بهش می‌گیم مکش! (از مکیدن میاد!)

عرفان و صدرا مشغول آبپاشی جاروی حیاط منزل باباجونی

این پسر وسواسی ما توی دریا اگه یم موقع پاهاش شنی میشد دادش هوا می‌رفت. بعد از آبتنی برای اینکه سردش نشه روی پاهاش رو با ماسه‌ها پوشوندن. عرفانی هم در حالیکه با غضب و سکوت نگاهشون می‌کرد کل مدت دستهاش رو اینجوری نگه داشته بود که یه موقع آلوده نشه!

عرفان در گشت و گذارهای شمال