Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

بعد از غیبت کبری
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤  

سلام سلام

بالاخره اومدیم. بابت این همه تاخیر عذر می‌خوام. البته تا یه اندازه‌ایش قابل توجیه بود با این اوضاع و احوال جامعه. راستش دل و دماغ وبلاگ نویسی که هیچ، حتی حوصله نگاه کردن به کامنتها رو هم نداشتم. بعد از مدتها اومدم به سر زدم و دیدم چه همه کامنت نخونده. راستش تو این مدت به سرم زد که اصلا بگذارم کنار این وبلاگ رو اما باز شیرین کاریهای عرفان رو که می‌بینم به ادامه ترغیب می‌شم.

نمی‌خوام وارد بحثهای سیاسیش بشم اما ما هم مثل خیلی از شما دلگیر از آنچه در ایران عزیزمون می‌گذره، مدام در حال حرص خوردن و خبرخوانی و خبر رسانی و بعضا اگه عرفان اجازه می‌داد حضورهای فیزیکی بودیم. بعد هم که امتحانهای به تعویق افتاده دانشگاه و وسطش هم عروسی دایی رامین و مهمونهای شهرستانی و برگه‌های صحیح نشده و ....

خلاصه دوباره اومدم. انشاالله به مرور به وبلاگهای دوست داشتنی‌‌تون هم سر می‌زنم و

فعلا فقط عرفان.

- رشد کلامی عالی پیش میره. کلمات بسیاری رو می‌گه (تقریبا هر کلمه‌ای رو که بشنوه). از مرحله کلمه هم مدتیه به مرحله جمله رسیده. جمله‌های دو کلمه‌ای مثل "عمه کوکایی؟(کجایی)" که این کجایی با انواع و اقسام اشیا و افراد در طول روز گفته میشه. پشت بندش هم میگه آهااااااا! اونا!!

- فعلها رو هم خوب میشناسه. مثلا پاشو. بده. بیا. تسید (ترسید). بیگیر. بخور.... کلمات به جا استفاده میشه اما هنوز درست صرف نمیشه. مثلا وقتی می‌ترسه میگه تسید‍!

- جالبه که گاهی شبها خواب می‌بینه، اون وقتیهایی که نزدیک بیدار شدنشه خوابش رو بلند میگه. تا حالا خواب اینا رو دیده: دردآلو (زردآلو)،‌ ماسین، سینا (پسردایی‌ام)،‌ دندلی (صندلی)، امروز هم که با ددا،‌ ددا از خواب پاشد و دنبال پسر خاله‌ام صدرا می‌گشت.

- با وجودیکه از شیر خودم گرفتمش همچنان در طول شب بین 5 تا 8 شیشه شیر می‌خوره حدود 700 - 800 سی‌سی! تو رو خدا کسی یه راه حلی پیدا کنه این شب بیداری تا کی ادامه خواهد داشت؟

- چند بار پیش اومده که ماجرایی رو تعریف کنه. ماجرای شکستن ماشینش رو چند بار تا حالا تعریف کرده،‌ "ماسین شیکس! آخ آخ آخ! سواخ!" و ماجرای ترکیدن بادکنکش رو!

- سلام کردن رو یاد گرفته و گاهی که کسی میاد بهش سلام می‌کنه. اوایل می‌گفت دلام حالا درست میگه سلام. البته مثل بقیه صحبتهاش اگه درخواست بدی این کار صورت نمیگیره! فقط وقتهایی که خودش صلاح می‌دونه!

- دستهاش رو می‌گذاره روی صورتش و مثلا قایم می‌شه و بعد می‌گه دتی (دالی!)

- در حال حاضر 10 دندون کامل و 2 تا نیش بیرون زده داره. چهار تا بالا 8 تا پایین!

- مفهوم تعداد رو می‌فهمه و وقتی چندتا چیز بر می‌داره از خودش می‌پرسه "چنتا؟" و بلافاصله جواب میده: "دوتا!"

- مثل بقیه پسرها علاقه عجیبی به ماشین داره. اگه توی یه جمع نی‌نی‌ها ماشین باشه و کسی بخواد به سمت یه ماشین چه مال خودش چه مال کس دیگه بیاد جیغ و دادی راه می‌اندازه که نگو و نپرس! در این جور وقتها نمی‌دونم چکار باید بکنم!؟ راهنمایی پلیز!

- تو این مدت دور و برمون خیلی شلوغ بود از هر شخصیتی چیزی یاد گرفته و تکرار می‌کنه. مثلا مگه "عموسون، ام بـــــــــــــــده! بینداز!" یعنی عموجون گفته پستونک بده (به فتح ب) بنداز! و بعد هم از دهنش در میاره و با یه خنده شوخانه و یه نگاه شیطون ادای انداختن رو در میاره و سریع دوباره می‌گذاره تو دهنش!

- یه نوه عمو دارم که همسن عرفانه. اگه یادتون باشه عرفان خیلی دیر راه افتاد (15 ماهگی) ولی اون از 11 ماهگی راه می‌رفت. هر وقت تماسی از شهرستان داشتیم همیشه می‌پرسیدن که عرفان راه افتاده یا نه؟ و بعد می‌گفتم پسر مهدی خیلی وقته راه افتاده! خلاصه این پسر مهدی بد جوری شده بود بنچ مارک عرفان و هی تو سرش می‌زندنش! اما به جاش این بار که برای عروسی دایی رامین اومده بودن خونه ما

- داشت یادم می‌رفت. شعر یاد گرفته! اونم چه شعرهای با مفهومی! از بس ماشین دوست داره من همیشه وقتی داره ماشین بازی می‌کنه براش می‌خوندم ماشین مشدی مندلی، نه بوق داره نه صندلی! یه روز دیدم وقتی مصرع! اولش رو می‌گم خودش ادامه‌اش رو می‌خونه! دستش رو به حالت دکلمه بالا میاره و می‌چرخونه و می‌گه نــــــــــــــه بوووووق و دندلی! یه شعر دیگه‌ هم عمه‌اش یادش داده. وقتی می‌گی اتل متل سریع میگه توتوله. بعد می‌گیم گاوٍ؟ میگه حسن! خوب فعلا تا همین جاش رو یاد گرفته!!!!

- وقتی یه کاری می‌کنه که خودش مشکوکه که کاری بدیه یا نه؟ و نگرانه اینه که دعواش کنیم، خودش اقدام می‌کنه. برای خودش دست می‌زنه و در حالیکه برمی‌گرده عکس العمل ما رو ببینه به خودش میگه باکلا! باکلا! (باریکلا) اینم یکی از اون مواقعی بود که بعد از اینکه همه قاشقها رو گذاشت تو ظرف ماست به خودش باریکلا گفت.

- من عاشق این خلاقیتهای بچه‌هام. یکی از عواملی که باعث میشه دست عرفان رو باز بگذارم و مدام دعواش نکنم همینه که خلاقیتش از بین نره. در ادامه همون شبیه‌سازی‌ها دو نمونه یادم مونده که اینجا بنویسم. این آرم دانشگاه آزاد رو دیدن؟ فکر می‌کنین شبیه چیه؟ عرفان که اولین بار دید گفت گیره! دومیش اینکه یه بار چنگال دستش گرفته بود و می‌گفت شونه! و موهاش رو باهاش شونه می‌کرد!!

- الله‌اکبرهای شبانه رو کوچولوی ما هم شرکت می‌کنه ها! البته وقتی می‌بریمش پشت بام می‌ترسه اما از پایین دم بالکن می‌ایسته و دستش رو میاره دم گوشش و میگه الا اپر! برای همین ما هم مجبوریم نوبتی بالا بریم و شیفت عوض کنیم.

- پازلش رو یاد گرفته بچینه. کاملا قطعات رو می‌چرخونه و درست می‌گذاره سر جاش.

اینم عکسهای این دفعه قلب کوچیک من.

هیچکی به این گلها آب نمی‌ده! باید خودم مشغول شم

شیطون این کتابخونه‌ کوچیکش رو گذاشته زیر پاش و خودش رفته تو کمد نشسته!

پا در دمپایی بزرگان کردن!