Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

ده ماهگی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦  

جوجو کوچولوی مامان بالاخره ١٠ ماهه شد. به قول مامان شایلی دورقمی شد. اواخر نه ماهگی یه‌هو یادش افتاد که خیلی عقب افتاده و در عرض یه هفته کلی پیشرفت داشته. وضعیت عشق کوچیک در انتهای نه ماهگی اینطور گزارش می‌شود! :

- مساله چهاردست و پا دیگه کاملا حل شده البته هنوز هم سینه‌خیز در اولویت هست و فقط برای 20-30 درصد مواقع از چهاردست و پا استفاده میشه. و با همون سینه خیز چونان جت پیش میره.

- به هرچی که دستش برسه آویزون میشه و می‌ایسته. چند قدمی هم اگه اون چیز ادامه داشته باشه راه میره.

- خودش از تخت بالا میره. ولی با سر پایین میاد. البته اطراف تخت امنسازی شده که ضربه‌ها خیلی مهلک نباشه. ولی خوب بی‌درد هم که نمیشه این چیزها رو تجربه کرد.

- معمولا وقتی می‌ایسته روی نوک پاهاش پا بلندی می‌کنه. فکر می‌کنم این از عواقب روروئک باشه که همیشه روی پنجه پا راه میره.

- اگه  دستاش رو بگیره راه نمیره بلکه بدو بدو می‌کنه.

- از بس که تالاپ تالاپ اینور و اونور می‌خوره مدام میگه داااااااگون، دااااااگون. بچه‌ام از بس داغون شده خیلی به این کلمه که بلندترین کلمه‌اش هست علاقه داره!

- شغلش رو انتخاب کرده از الان. می‌خواد تعمیرکار بشه. علاقه شدیدی به چرخ ماشین داره و تا یه ماشین دستش میاد سریع برش می‌گردونه و با دقت و سرعت چرخش رو می‌چرخونه. تو خیابون هم تا یه ماشین میاد بغل دستمون سریع پا میشه و چرخش رو نگاه میکنه.

- از هر فرصتی برای نی‌نای کردن به صورت چهار دست و پا. نشسته یا ایستاده استفاده می‌کنه و بر عکس مامانش خیلی مهارت داره. حتی با صدای مسواک برقی هم می‌رقصه!!!

- همچنان شبها با فاصله یک یا دو ساعت و به ندرت سه ساعت برای شیر از خواب بیدار میشه. دکترش می‌گفت یه عامل وزن نگرفتنش هم می‌تونه این باشه که خواب عمیق و کامل نداره و معتقد بود که وقتی بیدار میشه نباید تحویلش بگیری تا یاد بگیره شب وقت خوابه! از همون تئوریهایی که کیلومترها با عمل فاصله دارن!

- همچنان محبوب‌ترین وسیله‌اش کتابه و هر روز با دقت مطالعه می‌کنه.

- بای بای کردن و البته دست دسی کردن رو بلده.

- کتابخونه یکی از اولین چیزهایی بود که اسمش رو یاد گرفت. هر وقت می‌گفتیم عرفان کتابخونه کجاست به طبقه بالای کتابخونه نگاه می‌کرد. جدیدا فهمیدیم که تصورش از کتابخونه دوتا گلدون کوچولوست که بالای کتابخونه گذاشتیم و از زاویه دید پایین فقط نوک برگهاش زده بیرون. اینو وقتی بغلش می‌کنیم متوجه شدیم!!

بالاخره عرفانی هم از وسایل بازی پارکها خوشش اومد.

عرفان راننده دو دندونی

در ادامه پارک گردی ها ... پارک ساعی

پی نوشت: تو این مدت یه اتفاق با مزه دیگه هم افتاد. بچه‌های دانشکده ما نظر سنجی کردن و من رو به عنوان استاد نمونه انتخاب کردن. حالا می‌دونین بامزه‌اش کجاست؟ من ترم قبل مرخصی زایمان بودم!  منظور بچه‌ها رو خودتون درک کنین دیگه!


 
لاغر کوچولوی مامان
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦  

هفته پیش بعد از مدتها سه نفری رفتیم پارک. پارک ملت رو انتخاب کردیم تا عرفانی حیوانها رو هم ببینه. بیشتر از همه پرنده‌هاش رو. آخه عرفان عاشق پرنده‌هاست. مخصوصا مثل دایی‌ رامینش به کلاغ علاقه داره و از همه براش عجیب‌تره. توی اوج گریه هم که باشه ازش بپرسی کلاغ کو یا صدای کلاغ در بیاری سریع ساکت میشه و تو هر اتاقی که باشیم به پنجره نگاه می‌کنه. گاهی وقتها هم وقتی می‌پرسی کلاغ چی میگه بعد از چند بار امتحان صداهای مختلف بالاخره میگه گا، گا. اطراف خونه ما کبوتر چاهی، یاکریم (همونهایی که ما خراسانی‌ها بهش می‌گیم "موسی کو تقی!؟" و جنوب استان فارسی‌ها (بابای عرفان) بهش می‌گن "کاکا یوسف"!! و ما بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که یکیشون اسمش کریم بوده و از کاکای یوسف که اسمش موسی بوده سراغ تقی رو می‌گرفته!!!!) زیاد داریم. توی بالکن براشون غذا می‌ریزیم و اونها هم سرش دعوا می‌کنن. هر روز میان پشت پنجره و برامون بق‌بقو می‌کنن، که عرفان شیفته این صدا و صدای پر کبوترهاست. ....

خلاصه ... رفتیم پارک ملت. جاتون خالی. هوا عالی بود و از اون مناظر پاییزی توی زمینهای نم بارون زده با آفتاب دلچسب پاییزی و برگ ریزان فراون و رنگارنگ. کلی خوش بحالمون شد. 

البته قفسهای حیوناتش رو پوشونده بودن که سرما نخورن و فقط از هر کدوم یه گوشه‌اش باز بود که عرفان چندان استقبال نکرد. اما از مرغابی‌های توی استخرش خیلی خوشش اومد.

از وقتی خاله نوشین و کیان لپ‌کشانی از پیشمون رفتن دیار غربت، ما برنامه‌های پیاده روی بدون بابایی نداشتیم. اما چند وقتیه که دیگه عرفان خیلی به "ددر" علاقه نشون میده برای همین از چند روز پیش برنامه کالسکه سواری روزانه رو احیا کردیم و دوتایی باهم می‌ریم "ددر". جای خاله نوشین خیلی خالیه.

اما از گل پسر مامان. ... فعلا به شدت سرش شلوغه. آخه شدیدن در حال جاهای مختلفه که بشه ازش آویزون شد و ایستاد. آره وارد فاز ایستادن شده. چهار دست و پا هم هر وقت حواسش نباشه چند قدمی میره اما خیلی خوشش نمیاد. اون سینه خیز سریع رو ترجیح میده. با این هنرآموزی جدید،‌خونه یه فاز دیگه پاکسازی شد و چیزهایی که در حالت ایستاده در دسترس قرار می‌گرفتن جمع آوری شد. البته تلفات هم داشتیم. شیشه لوبیا! نمی‌دونم چطوری شکوندتش که فقط یه سوراخ به اندازه دو سه تا لوبیا تهش ایجاد شده!

راستی طفلک کوچولوی مامان حالا دیگه روزی چندین بار می‌افته و سرش گرومبی به این ور و اون ور می‌خوره، اما اغلب صداش در نمیاد. حتی یه بار هم صورتش محکم به لبه نرده تختش خورد و که خط گنده و قرمز روی صورتش بعد از سه روز هنوز حسابی معلومه. اما بازم یه کوچولو ناله بیشتر نکرد. یه بار توی یه کتاب خونده بودم که وقتی یه نی‌نی‌کوچولو به جایی می‌خوره و دردش میاد این موقعیت براش جدید و عجیبه و هنوز نمیدونه که چه عکس‌العملی باید نشون بده، با تعجب به مامان و اطرافیانش نگاه می‌کنه که حالا باید چکار کنم. اگه اونها جیغ و داد و فریاد بکشن و عکس العمل سریعی نشون بدن اونهم میزنه زیر گریه. عرفانی هم دقیقا همینطوره بعد از هر بار زمین خوردن گیج گیج به من نگاه می‌کنه و من فقط بهش لبخند می‌زنم و بعد از چند ثانیه آروم میرم سراغش.

هفته پیش دکتر هم رفتیم. دور و سر و قدش به نسبت خودش رشد خوبی داشته اما امان از این وزن! بازهم از منحنی پایین اومدیم. هنوز 7800! فقط یه نیمه از خط قرمز بالاتر! دکترش برای اطمینان یه آزمایش نوشته اما گفت هم اینکه به مامان و باباش رفته و هم اینکه معمولا بچه‌ها توی این دوره بر می‌گردن به اصل خودشون. آخه اگه یادتون باشه عرفان وقتی به دنیا اومد  2700 بود و بعد یه پیشرفت خوب داشت که حالا دوباره برگشته روی منحنی اول. و جالب اینکه دکترش با وجود این وضعیت بازهم تاکید می‌کرد که با هیچ وجه به زور و اصرار بهش غذا ندین.

اینم یه عکس از عرفان لاغر مامان.