Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

روزئولا
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠  

جوجو قندی مامان اولین بیماری جدیش رو گرفت. بیماری روزئولا!

یه گزارش از این بیماری برای مامانهای نی‌نی می‌گم چون بیماری خیلی شایعی هست برای این سن.

طفلکی من به خاطر همین اینقدر بی‌تاب و غرغرو و بغلی شده بود. اول یه سه روزی تب کرد. هیچ نشونه دیگه‌ای نداشت. فقط تب شدید. راستش چون همزمان با در اومدن دومین دندونش بود، (سه روز بعد از اولین دندون!) من خیلی جدی نگرفتم. بدنش خیلی داغ بود اما درجه که براش می‌گذاشتم زیر بغلش چیزی نشون نمی‌داد. منهم چون خودم اون روز اول فشارم پایین بود فکر کردم شاید بدن من زیادی سرده! اما فرداش دیدم نخیر جدی جدی بدنش داغه. دیگه استامینوفن رو شروع کردم که تبش اومد پایین و عصرش بردیمش دکتر. تبش بالا بود چون آخرین بار دیگه استامینوفنم تموم شده بود. شیاف داد و گفت یه کوچولو گلوش هم قرمزه. حتما سرما خوردگیه و آنتی بیوتیک داد! نمی دونم چرا از همون اول احساس خوبی به تشخیصش نداشتم و با وجود اینکه خیلی تاکید که حتما باید 7 روز تمام بهش بدی، فقط یه روز بهش دادم. بعد از سه روز تبش قطع شد. اما همچنان خیلی بهانه‌گیر و بد غذا بود. و دوباره بعد از دو روز بدنش کلی دونه قرمز در آورد که از روی کتابها مطمئن شدم همین روزئولاست. دوباره هم دکتر بردیمش که اونهم همین تشخیص رو داد. گفت که داروی خاصی نداره. فقط استراحت و اینکه قطره ویتامینش رو چون ضعیف شده دو برابر بهش بدیم و اگه خیلی بی‌تابی کرد کمی دیفین هیدرامین. یکی دو روز بعد هم خودش خوب شد. و دوباره خوش اخلاق و بازیگوش.

دیگه اینکه تخم مرغ رو از اول 8 ماهگی شروع کردم. و تازگی‌ها فهمیدم که تخم مرغ رو با ماست خیلی دوست داره. اما فکر کنم خیلی کار خوبی نباشه اگه با ماست بهش بدم؟ آره مامان‌های دکتر؟ جذب آهنش رو کم می‌کنه؟

راستی یه چیز بامره. همیشه می‌گن در ارتباط با بچه‌ها همیشه باید دنیا رو از چشم اونا دید. من به عینه تجربه کردم. عرفان یکی از این آویزها روی تختش داره که چندتا میکی‌موس می‌چرخن و آهنگ می‌زنه. خیلی هم دوستش داره. یه بار کنار عرفان روی تختش دراز کشیدم و به اون آویز نگاه کردم. فکر کنین چی دیدم! از اون پایین فقط کف پاهاشون دیده می‌شد!! نمی‌دونم همون کف پاها چقدر برای جوجوم جذابیت داشت که اینقدر محوش می‌شد.!؟ خلاصه دیدم اینجوری نمیشه! دست به کار شدم و به یه نخ همه خانم و آقاهای میکی‌موس رو افقی کردم. شیرینی مامان همچین با تعجب بهشون نگاه می‌کرد که اینا چرا اینجوری شدن!

اینم گزارش تصویری این پست.

باور کنین این بار دیگه من لباس دخترونه تنش نکردم ها. خودش رفته سراغ چادر نماز

به این آویز دقت کنین! آخه بچه از اون زاویه چی می‌بینه؟!

میکی‌موسهای بیچاره بعدا این شکلی شدن!

 این لباس باز هم یادگاری از دوران بچگی خودمه!

می‌بینین وقتی این لباس تن من بوده راه می‌رفتم! حالا یا این جوجوی ریزه میزه از مامانش خیلی بزرگتره. یا مامانی خیلی زرنگ بوده!

اینم یه "وقتی مامان بچه بود" دیگه! راستی حالا عرفان به مامانش رفته یا نه؟

پی نوشت: نتایج اون مسابقه خواب آسمونی اعلام شد و طبق قرار، عکس برتر رو اینجا می‌گذارم. برنده مسابقه: ایلیا و مامان سمیه

 


 
8 ماهگی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩  

این مدت که سر کار می‌رم سرم شلوغ‌تر شده و زیاد فرصت نمی‌کنم آپ کنم. مخصوصا که هفته پیش بعد از حذف و اضافه تازه فهمیدم که بی‌اینکه به من خبر بدن یکی از درسای رو که می‌دادم حذف کردن و یه درس دیگه جدید که تا حالا ندادم جاش گذاشتن. از همین دست این بی‌نظمی‌های دانشگاه‌ها اول ترم (و البته در طول ترم) هرچی بگم کم گفتم. خلاصه این چند روز مثل بچه مدرسه‌ای همش دنبال کتاب و جزوه و مطالعه بودم.
و اما بالاخره عرفان گلی خونه مادربزرگ و پدر بزرگ پدریش رو هم دید و مامان خانم هم بعد از بیش از 1.5 سال به شهر آقای همسر مسافرت کرد. طبق معمول همه خیلی مهربون و عالی بودن و عرفان هم کلی بهش خوش گذشت و کلی هم هدیه جمع کرد و ما بعد از 4 روز برگشتیم. عشق کوچیک تو راه (هواپیما) خیلی اذیت نکرد. اما از همون مسافرت چنان بغلی شد که تا چند روز بعد و حتی تا همین حالا هم پس لرزه‌هاش باقیه. تازه فهمیدم که آب نمی‌دیده وگرنه ....
سر همین قضیه خیلی یهویی! شدیدا بابایی هم شد! شاید هم من ناگهانی کشف کردم ولی طوری شده بود که همین که باباش رو می‌دید یا حتی صداش رو می‌شنید شروع می‌کرد به گریه. به حدی که دیگه می‌گفتیم باباش زیاد در معرض دید قرار نگیره! البته فکر می‌کنم به خاطر این بود که بابایی همینکه عرفان گریه می‌کنه بغلش می‌کنه. خلاصه فعلا تو ترکیم. اما همین که یه 10 دقیقه بی دلیل بره بغل دیگه تا چند ساعت غرغر و گریه خواهیم داشت. راستش من خیلی بغلش نمی‌کنم ولی نمی‌دونم درستش چیه؟ از طرفی میگن خوبه که بچه رو بغل کنی و اینجوری بهش محبت کنی. از طرفی شدیدا استعداد بغلی شدن و دیگه به هیج وجه پایین نیومدن رو داره.
و اما گزارش آخرین پیشرفتهای جوجو کوچولو
همچنان در همون سینه خیز گیر کردیم. چهار دست و پا رو هم یه دو هفته‌ایه که سر حرکت دستش مونده. مدام حالت چهار دست و پا میگیره. هی خودش رو به عقب و جلو تکون می‌ده. حتی پاهاش رو هم می‌تونه حرکت بده و بیاره جلو. اما هنوز دستش رو جرات نمی‌کنه از زمین برداره. وقتی قصد حرکت می‌کنه با وجود اینکه سینه خیزش خوب شده اما اول گارد چهار دست و پا می‌گیره پاهاش رو هم میاره جلو. اما وقتی می‌بینه فایده نداره یهو دو تا دستاش رو باهم ول میکنه و شیرجه میره و بقیه‌اش رو سینه خیز میره. وقتی جلوش چهار دست و پا میری خیلی خوشش میاد و با دقت و لبخند نگاه می‌کنه.
دیگه اینکه در 8 ماه و دو روزگی بالاخره یه صدای زیبا شنیده شده. صدای یه جوانه کوچولو توی دهن که به قاشق می‌خورد. اما هنوز هم با دقت خیلی زیادی می‌خواد که ببینیش. سر این دندون در آوردن چنان پاهاش سوخت که هر تمهیدی می اندیشیدیم! (چه ادبی شد!) فایده‌ای نداشت. از عوض کردن سریع، شستن‌های مداوم، باز گذاشتن، مدتها توی تشت آب بازی کردن،‌ انواع پمادها و پودرها. حتی یه بار یه کوچولو خون هم اومد! آخ که چقدر دلم کباب شد. مامانم قبلاها می‌گفت وقتی دندونش بخواد در بیاد ادرارش به شدت اسیدی میشه، اما فکر نمی‌کردم شدتش اینقدر باشه. اما بعد از اینکه جونه زد دیگه اوضاع رو به بهبود رفت.
یکی دیگه از چیزهایی که یاد گرفته بپر بپره. همیکنه براش بخونی "بپر بپره، بپر. من نمی‌پرم، بپر. عرفان بپره‌، بپر. ...." درحالیکه دستاش رو گرفتی چنان با هیجان و شدت می‌پره و ول نمی‌کنه که دیگه باید حواسش رو به چیز دیگه‌ای پرت کنی.
دیگه اینکه بالاخره تونستیم چندتا چیز یادش بدیم. قبلاها یه عکس ماهی بود که اون رو گاهی می‌شناخت. اما الان خیلی حساس‌تر شده. همین که بگی آقا گاوه کو حتی وسط گریه هم که باشه سریع ساکت میشه، یک‌کم فکر می‌کنه و به سمت عکس گاوش نگاه می‌کنه. پنکه و گاهی پرده رو می‌شناسه. یه مشکل اساسی اینه که اشاره رو نمی‌فهمه! وقتی به سمتش اشاره می‌کنی فقط به دستت نگاه می‌کنه.

اینم چندتا عکس

شیرین کوچولوی خندون مامان

فعلا عرفان رو این تشک (که یه زمانی مامانیش روش می‌خوابیده) توی اتاق ما پایین تخت می‌خوابه. البته گاهی هم مثل اینجا دوست داره و یه گردشی هم زیر تخت کنه.

نمی‌دونم چرا هرکار می‌کنم آب نمیاد!

تربچه نقلی نشسته (یه موقع به فتح ن نخونین!)

 

عرفان خانم در حال خوندن دکلمه! (پیشبند مامانی که یادتون هست؟)

 همیشه بخندی مامانی! :)

 


 
خواب آسمونی
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸  

سلام

خدا رو واقعا شکر. این هفته کلاسهام رو رفتم و عرفان رو پیش پرستارش تنها گذاشتم. با وجود اینکه قبل از این عرفان فقط یه بار پرستارش رو دیده بود و تمام تلاشهای من برای کشوندن خاله نسرین یه برای دوشنبه، پنج شنبه و جمعه بی‌نتیجه مونده بود ولی ظاهرا کارها خوب پیش رفته. فکر می‌کنم عرفان واقعا پرستارش رو دوست داشته باشه. خوشبختانه هر دو روز کلاسهای بعد از ظهرم تشکیل نشد و من یه 3 ساعتی زودتر اومدم خونه. واقعا دست این دانشجویان علاقمند درد نکنه!

هر دو روز سر زده و بدون خبر وارد خونه شدم. ببینم دارن چکار می‌کنن. روز اول پرستار داشت تلویزیون نگاه می‌کرد و عرفان مشغول مطالعه! و روز دوم طفلک داشت می‌خوابید که من اومدم و بیدارش کردم. جالب اینجاست که عرفان با دیدن من اصلا ذوق زده نشد! در واقع زیاد تحویلم نگرفت و یه لبخند معمولی! تازه وقتی بغلش کردم و رفتم جای همیشگی برای شیر دادن یادش افتاد که آره من یه مامانی هم داشتم! بعد از اون هم گذاشتم بازم پیش پرستارش بمونه که صدای خنده‌هاشون خونه رو پر کرده بود.

خلاصه خیالم حسابی راحت شد. فقط هنوز تو فکرم که یه  mp3 playerی چیزی پیدا کنم و در طول روز صداشون رو ضبط کنم. اینقدر این مدت از اینا شنیدم که پرستارها دوست پسرهاشون رو میارن تو خونه که نگو.

فردا داریم برای اولین بار میریم شهر پدری عرفان. هنوز دونا از عموها و یه عمه‌اش عرفان رو ندیدن. می‌دونم من هم خیلی بدجنسی کردم که این مدت نرفتم اونجا از وقتی باردار شدم. از بس اونا خوبن من هم سو استفاده می‌کنم دیگه!

یه مسابقه خواب آسمونی هم که مامان شایلی ما رو دعوت کردن باعث شد یه مروری و عکسهای قدیمی بکنم. این چندتایی پیدا کردم که هرکار کردم از این سه تا دیگه نتونستم یکیش رو انتحاب کنم. به نظر شما کدوم بهتره؟ به هر حال تا وقتی کسی نظری نداده تو مسابقه همون عکس اول شرکت می‌کنه.*

* پی نوشت: بعد از نظرسنجی از خواننده‌های وبلاگ عکس دوم برای مسابقه انتخاب و دو تا از عکسها حذف شد، و البته برای کسانیکه خیلی علاقمندن!! آدرس اون دو تا عکس حذف شده اینه:

 http://i38.tinypic.com/339ok86.jpg و  http://i33.tinypic.com/aw9lj.jpg