Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

خاطره عقد
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩  

دو روز پیش نیمه شعبان بود. با تاخیر به همتون تبریک می‌گم. راستش برای ما این روز علاوه بر مناسبت مذهبیش یه حس دیگه هم داره. سالگرد ازدواجمونه. ۴ سال پیش عروسی و ۵ سال پیش عقدمون بود.

چه سریع می‌گذره. یادش بخیر ..... ماجرای ازدواج ما هم برای خودش داستانیه. اینکه چطور باهم آشنا شدیم. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم از نظر ظاهری هیچ ربطی بهم نداشتیم. من اهل یکی از استانهای شمال شرقی‌هستم و همسرم جنوبی. من تو تهران تحصیل می‌کردم و همسرم یکی تو شمال غرب و یکی هم تو شمال شرق. آشناییمون اتفاقی هم نبود هیچکدوممون اهل از اینها که در یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق میشن نبودیم. حتی جالبش اینه که یکی دو سال قبل از آشنایی حقیقیمون همسرم به همراه یکی از دوستاش اومده بود به اردوی فارغ‌التحصیلی دانشکده ما! ولی هیچ کدوم توجه دیگری رو جلب نکردیم و فقط این قضیه رو بعدها از روی عکس متوجه شدیم!

همش زیر سر یکی از دوستانمون بود که اتفاقا همکلاس دوران دبیرستان همسرم و همکلاس دوران لیسانس من بود. ما با هم همکار هم بودیم و اون تقریبا تا حد زیادی با خصوصیات من آشنا شده بود و به نظرش رسیده بود که از نظر اخلاقی خیلی شبیه دوستش که براش خیلی عزیز بود هستم. برای منهم از این دوستش زیاد میگفت. حتی یادمه پایان‌نامه‌اش رو به اون تقدیم کرده بود. خلاصه پاشده بود رفته بود شهر اونا و کلی از من براش گفته بود و ......مشکلات ظاهری کم نداشت (مثل تموم نشدن درسش و به تبع بیکاری، دوری شهرها، سربازی، بی‌پولی، همسن بودن و .....) ولی خیلی نگذشت که صفای درونیش و سادگی روستاییش به همراه تیزهوشی بالاش به دلم نشست. نگاه درستی به زندگی داشت و جوابهای عمیقی به انبوه سوالهای من که از روی سررسید مخصوصم می‌پرسیدم می‌داد. اما به هرحال به بهانه تردیدهام یه سالی برای آشنایی بیشتر مهلت گرفتم. و چقدر خدا رو شکر می‌کنم و به خودم می‌بالم برای این انتخابم. بدون تعارف خیلی بالاتر از تصور و آرزوی من بود. همیشه می‌شنیدم که هیچ زندگی مشترکی بدون اختلاف و دعوا نمیشه؛ اما خدا رو شکر من که بیاد نمیارم .....

از روز عقدمون بگم. راستش این خاطره رو کمتر کسی میدونه. عقد رسمی ما تقریبا ١٠ روز بعد از نیمه شعبان بود. اما هردومون از این مراسمهای پرزرق و برق و شلوغ عروسی بدمون میومد. فکر می‌کردیم که این مهمترین روز رو دوست داریم به دور از بدو بدوها و ریخت و پاشها و دغدغه‌های اون روز تو آرامش و تفکر باشیم و بدونیم داریم چکار میکنیم. خیلی هم دوست داشتیم که در چنین روزی زندگی‌مون رو شروع کنیم. اول یه پیشنهاد به مامان دادم. دوست نداشتم بدون رضایت خانواده‌ام باشه. اون روزها من تنهایی تهران زندگی می‌کردم. مامان اول مخالفت کرد. حق هم داشت. تنها دخترش بودم. اما صبح روز عید خودش زنگ زد و رضایت داد.

خیلی عجله‌ای شد. همسرم خونه دوستش بود و همخونه‌ای من رفته بود شهرشون و من تنها بودم. قرار شد ساعت 3 بیاد پیشم. هیچی نداشتم. حتی یه سفره سفید نداشتم. تندی پرده پشت دری رو باز کردم و پهن کردم روی زمین. یه آینه. قران، شمع. سبزی. گلبرگهای پخش شده روی پرده. یه نبات کوچولو، یه تخم مرغ، شیرینی خونگی، عسل، حلقه‌هامون که تازه خریده بودیم. نون سنگک.... سفره خوبی شد. خیلی بهتر از اینها که الان می‌ندازن (هرچند سفره رسمیمون هم دست کمی از این نداشت). لباس خوبی نداشتم. یه پیرهن سفید خیلی ساده و کهنه بود که تازه از از وسایل مامان کشفش کرده بودم. مال نامزدی مامان بود! همون رو پوشیدم و روش چادر. همسرم اومد. کت و شلوار جدیدش رو پوشیده بود. با یه شاخه گل و چندتا سیب. …. اصلا نمی‌تونم بگم چه حسی بود. کمی قران خوندیم و دعا کردیم. بعد حافظ. آرزوها و حرف از آینده. عهد و پیمان. و یه "قبلت" ساده. دو رکعت نماز شکر. حلقه؛ عسل و شیرینی. و گاز زدن به سیب سرخ عشق. عشقی که هر روز که می‌گذره پررنگتر میشه. ....

خدای خوبم هرجای زندگیم رو که نگاه می‌کنم لطف خاصت رو می‌بینم که شامل حالم شده. خودت می‌دونی که از شکرش عاجزم ولی از صمیم قلب ممنون .....


 
هنرمندیهای شش ماهه کوچولو
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥  

پی‌نوشت دارد!

مدتیه که زیاد از عرفان گلیم ننوشتم. این پست دیگه مخصوص جوجو.

برای شش ماهگیش رفتیم مرکز بهداشت. وزنش خیلی کم افزایش پیدا کرده بود و مسئول اونجا کلی دعوام کرد که چرا غذا رو زودتر شروع نکردم! واکسن شش ماهگیش رو هم زدیم که اینبار بیشتر از همیشه اذیت شد. راستش من هم بی‌تقصیر نبودم. قطره استامینوفنش رو که باید هر ۴ ساعت یکبار میدادم، یادم رفت. یعنی برای ساعت ٢ صبح نوبتش بود که چون همیشه همون ساعت برای شیر بیدار میشد ساعت کوک نکردم. جوجو کوچولو نمی‌دونم به خاطر همون قطره‌های قبلی بود یا چیز دیگه اینبار ساعت ۴.۵ بیدار شد. دیدم بدنش خیلی داغه. خیلی ناراحت شدم. تبش خیلی نبود اما شنیده بودم تب برای بچه خیلی ضرر داره و بلافاصله شروع کردم به پاشویه و دستمال خیس رو پیشونی و یه ساعتی طول کشید تا تبش پایین اومد.

و اما در مورد هنرمندهای جدید فندقی

دیگه استاد دمر شدن در هر شرایطی شده. از چپ و راست. از پشت به رو؛ رو به پشت. با سرعت ۵٠ دور در ثانیه!

وقتی رو شکم خوابیده روی دستهاش بدنش رو بالا میاره طوریکه آرنجهاش خم نمیشه. راستش تو این وضعیت شبیه به مارمولک ها میشه!

بعد از اینکه دو سه روزی سینه خیز رو تمرین کرد؛ حالا دنده عقب و دور اٍن فرمونه رو داره تمرین میکنه!

داره صداهاش بیشتر شده و بعد از اینکه یه مدت تو سکوت فرو رفته بود حالا باز دوباره آوازخون شده و حرفهای من در آوردی می‌زنه.

راستش یه ماهیه که خیلی اذیت میکنه. مخصوصا برای خواب. هرچی اوایل راحت و بدون دغدغه می‌خوابید حالا حسی گریه می‌کنه طوریکه دیگه مامان برای اومده بابایی لحظه شماری میکنه تا پست رو تحویل بده.

گاهی وقتها که کنارشم اما حواسم به کار یا تلویزینه؛ خیلی مشخص و منظور دار صدام می کنه . هو؛ هو!

وقتی با خنده بهش حمله میکنی تا قلقلکش بدی و باهاش بازی میکنی؛ با سرعت فرار می‌کنه. مخصوصا اگه تو بغل باشه خیلی با مزه میشه.

قوه دافعه‌اش هم فعال شده و اگه بخوای قلقلکش بدی با دست هلت میده دور از خودت.

از وقتی قطره ویتامین آ-د رو که عاشقش بود؛ تبدیل به مولتی ویتامین و قطره آهن کردم خیلی نسبت به مزه‌های ناآشنا بد بین شده. همه چی رو اول با اخم در حالیکه صورتش رو جمع میکنه تست می‌کنه و سر چند قاشق اول با احتیاط با زبونش پس می‌زنه. نمی‌دونم دوباره برگردم سر آ-د؟ داده قطره‌ رو توی آب و آب سیب که خیلی دوست داره هم امتحان کردم اما باز تو دهنش نگه میداره و همه رو بیرون میریزه.

اینم چندتاعکس سهمیه این پست

خوش خنده کوچولو

این پیش‌بند مال خودم بوده ها! دست مامان جون درد نکنه که نگهش داشته.

عشق کوچیک بعد از حموم در حالیکه برق می‌زنه غش کرده.

پی نوشت: همین الان به پرستارش زنگ زدم که هماهنگ کنیم از این هفته بیاد تا عرفان بهش عادت کنه. گفت راهم دوره و کلا تصمیم گرفتم نیام!!!!! خیلییییییییی ناراحتم. کلی روش حساب کرده بودم! حالا چکار کنم! گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه


 
مصاحبه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠  

چند روز پیش پرستاری که دوستم معرفی کرده بود اومد خونمون و یه جلسه به اتفاق همسرم باهاش مصاحبه کردیم. در مجموع بد نبود ولی خوب چندتا مشکل کوچولو هم هست مثل اینکه زیاد تجربه پرستاری کودک نداره و اینکه خانواده‌اش شهرستانن و ظاهرا زیاد میره پیششون و کار رو ول میکنه درحالیکه من نمی‌تونم کلاسهام رو تعطیل کنم و هر روز که نخوام برم دانشگاه کلی مشکل برای پیدا کردن وقت مشترک بین بچه‌ها و کلاس خالی برای جبرانی خواهم داشت.

سه تا مهد کودکی که دور و برمون بودن رو هم رفتیم دیدیم. یکیش از یک سال و نیم و یکیش از ٨ ماهگی قبول می‌کردن و اون یکی هم که از شش ماهگی داشت به علت نقاشی ساختمان نتونستیم بریم اتاقاش رو ببینیم. همشون برای ٨-٩ تا بچه شیرخوار یه مربی و یه کمک مربی داشتن که به نظرم خیلی کمه. احتمالا با همون پرستاره باید هماهنگ کنم که چند روزی امتحانی بیاد

این مدت فرصت نشد عکس جدید بگذارم. اینم چند تا برای تنوع

وقتی برق میره نی‌نی من برای جلوگیری از گرمازدگی این شکلی میشه!

عرفان جوجو در حال بال بال زدن. گاهی که هیجان زده میشه چنان سریع تند تند دست و پا می‌زنه که خیال می‌کنی الانه که پرواز کنه!

قلب کوچیک درحال خوردن لباسش و پاپایی کردن!

اینقدر به مارک چیزهای مختلف علاقه نشون داد که دور تا دور بالش مورد علاقه‌اش رو کلی روبان و مارک دوختیم. الان هم داره مطالعه میکنه ببینه جنس بالشش خوبه یا نه! بچم از الان تو خط لباسهای مارک‌داره! نمی‌دونم به کدوممون رفته!!! شایدم به باباش رفته می‌خواد مطمئن باشه که همه چیزش ایرانی باشه!

این روزها یاد گرفتم سینه خیز بم. به کسی نگین ها می‌ترسم چشم بخورم!


 
خاطره زایمان
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥  

از وقتی وبلاگ خاطرات زایمان باز شده قصد داشتم خاطراتم رو بنویسم ولی این روزها عرفانی خیلی فرصتی برام نمیگذاره. امروز کله قندی مامان شش ماهش شد. نیم سالگیت مبارک عزیز دلم. دیدم به این مناسبت دیگه باید مشغول بشم.

از اوایل بارداری همیشه نگران زایمان بودم. خیلی دوست داشتم که طبیعی زایمان کنم ولی می‌ترسیدم. آخه خیلی در مورد مضرات سزارین و خوبیهای طبیعی خوانده بودم. از اینکه بی‌دلیل سزارین کنم احساس گناه میکردم. یه جورایی دلم می‌خواست یه مشکلی پیش بیاد تا بدون عذاب وجدان بتونم سزارین کنم.

تو اطرافیانم90٪ سزارینی بودن که خیلی هم خوب میگفتن و به ظاهر راضی بودن ولی یه چیزی تو دلم می‌گفت درستش طبیعیه. یا شایدم طبیعیش درسته! همش از این و اون سوال میکردم که اگه وسط زایمان طبیعی از شدت درد از هوش رفتم چی؟ اگه مثلا سر نی‌نی در اومد و بعد دیدن دیگه نمی‌تونم چی میشه؟ این وسط جمله یکی از دوستانم در عین سادگی خیلی بهم آرامش داد و من رو مصمم‌تر برای طبیعی کرد. اون گفت: به هرحال این روندیه که خدا برای مادرها طراحی کرده حتما توانش رو هم خودش میده.

تو تهران هم که ماشاالله طبق آخرین آماری که من داشتم 88٪ زایمانهای بیمارستانهای خصوصی سزارینه. همینقدر بگم که بعد از زایمان پرستارها انگار براشون عجیب بود کلی ازم تعریف می‌کردن که چه شجاع بودی حتی تو کارت زایمانم به صورت پیش فرض نوشته بود نوع زایمان سزارین! دکترها هم به راحتی از خود مادر می‌پرسن سزارین دوست داری یا طبیعی. البته منهم به دکترم با ترس و لرز گفته بودم که فعلا با فرض طبیعی جلو بریم ببینیم چی میشه! ترجیح می‌دادم فکر کردن به این موضوع رو بگذارم برای روزهای اخر که خوشبختانه جوجه رنگیم با عجله‌ای که داشت اجازه نداد!

تو اینترنت و تو این وبلاگها خیلی دنبال خاطرات زایمان طبیعی می‌گشتم. تا مدتها کارم شده بود که برم تو وبلاگهای مختلف و برحسب تاریخ تولد نی‌نیها ببینم زایمانشون چطور بوده. تا اونجا که یادم میاد هیچ خاطره‌ای از زایمان طبیعی در ایران پیدا نکردم. خاطرات کشورهای دیگه به دردم نمی‌خورد. استانداردهاشون خیلی فرق میکرد. می‌خواستم ببینم تو بیمارستاهای ما چه اتفاقی میافته.

خوب دیگه با این مقدمه طولانی بریم سر اصل مطلب.

درست 19 روز مونده بود به تاریخ زایمانم. شب ساعت 3.5 نصف شببه با یه صدای مبهمی از خواب پریدم. احساس کردم نمیتونم کنترل خودم رو داشته باشم که این با شرایطی که داشتم، تا حدی طبیعی بود ولی اینبار خیلی بیشتر شده بود. به سمت دستشویی حرکت کردم که دیدم نخیر مساله چیز دیگه‌ایه! کیسه آبم پاره شده بود. و اون صدا مربوط به همین پاره شدن بود! پاهام شروع کرد به لرزیدن. آخه اصلا آمادگیش رو نداشتم. سعی کردم خودم رو کنترل کنم..... یکی دو دقیقه‌ای همینجور بهت‌زده وایستادم ... آبریزشش اونقدر شدید نبود. ... حتی هنوز شک داشتم .... همسرم رو بیدار کردم و قضیه رو بهش گفتم. اون هم سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه تا من رو آروم کنه. با هم مرور کردیم که باید چکارها کنیم.

نمی‌دونستم به دکترم زنگ بزنم یا این موقع شب درست نیست. ترجیح دادم سر خودم رو به جمع کردن وسایل گرم کنم تا آرامشم رو پیدا کنم. همین طور هم شد. دیگه آروم شدم .... یه ساعتی طول کشید تا دوتا ساک یکی برای خودم یکی هم برای نی‌نی در راه ببندیم (که هیچکدوم هم به‌دردم نخورد). حدود 4.5 صبح دیگه اولین دردم شروع شد. به دکترم زنگ زدم و طفلکی رو از خواب بیدار کردم. گفت برو بیمارستان منهم میام. چون خونده بودم که از شروع دردها تا آمادگی برای زایمان مخصوصا برای زایمان اول 6 تا 12 ساعت طول میکشه و از طرفی چون متاسفانه تو بیمارستانهای ایران همسر رو راه نمیدن و می‌دونستم تو اون شرایط درد و بی‌قراری و اضطراب و انتظار بهترین چیز برای من بودن در کنار همسرمه برای همین بازم یک‌کم طولش دادیم و نیم‌ ساعت بعد آروم آروم به راه افتادیم. و واقعا همین بیشتر در کنار همسر بودن خیلی به من نیرو و آرامش بخشید.

بیرون بر ف می‌اومد..... دردها کم‌کمزیاد و فاصله‌هاش کم میشد. توی راه دیگه دردها شدید شده بود و داشت از طاقتم خارج میشد طوریکه وقتی شروع میشد همسرم باید ماشن رو نگه می‌داشت چون طاقت کوچکترین حرکتی رو نداشتم. فاصله دردها به 10 دقیقه رسیده بود و وقتی به بیمارستان رسیدم فاصله 6 دقیقه شده بود. باورم نمیشد اینقدر زود دردها شدید بشن. فکر می‌کردم باید چندین ساعت معطل بشم. چون مادر و پدرم تهران نیستن به زن‌دایی‌ام که همیشه جای خواهر ندشته‌ام بوده زنگ زدم که اگه تونست بیاد بیمارستان و دوربینشون رو هم با خودش بیاره تا اگه مشکلی پیش اومد یه خانوم همراهم باشه.

یه نیم ساعت به بیمارستان که رسیدیم ساعت 5.5 بود. جز نگهبان همه خواب بودن و یکی یکی بیدار شدن. مسئول اونجا بلافاصله معاینه کرد و گفت عجب طاقتی داشتی که تا حالا موندی و بیشتر دردها رو گذروندی. دهنه رحمم 7 سانت باز شده بود. سریع لباسهام رو عوض کردم و به اتاق زایمان رفتم. تو راه گذری زن‌دایی‌ام رو دیدم. طفلی خودش هم حامله بود ولی سریع اومده بود پیشم. بهش گفتم به مامان خبر ندی‌‌ها خیلی ناراحت میشه. که بعدا فهمیدم به حرفم گوش نکرده و خبر داده. طفلی مامان خیلی جوش زده بود که اینجا نیست و نشسته بود به دعا و نماز. شاید باید ممنون زن‌‌دایی‌ام باشم که خبر داده و مامانی برام دعا می‌خونده ....

تو اتاق رو تخت خوابیدم و به دستم سرم وصل کردن. اونجا  3-4 تا ماما و پرستار مراقبم بودن که البته بیشتر با خودشون سرگرم بودندردها بیشتر و بیشتر میشد و کارها خیلی سریع پیش میرفت. دکترم هم اومده بود و از پیشرفتم خیلی راضی بود. خوشحال شدم. شنیده بودم دکتر برای زایمان طبیعی فقط اون آخر حاضر میشه. معاینه‌ام کرد و به ماما آروم گفت لگنش کوچیکه! (آخه چون عرفان زود و غیر منتظره به دنیا اومد قبل از اون دکترم معاینه‌ام نکرده بود) سریع گفتم پس اگه می‌خواین سزارینم کنین! دکترم خندید و گفت نه عزیزم نصف راه رو اومدی. دیگه حیفه ولش کنی.

از پنجره منظره بیرون مشخص بود و به شدت برف میبارید. دکترم همونجا شروع کرد به نماز خوندن. با خودم گفتم کاش منهم می‌تونستم و می‌خوندم. یه قران کوچولو، یه مجموعه دعا با خودم آورده بودم که اگه خیلی طول کشید بخونم و آروم بشم. ولی با دردهایی که داشتم اصلا نمیشد برم سرش.

همه داشتن در مورد سرد بودن هوا با هم حرف میزدن. ولی من غرق عرق بودم. وقتی دردهای شدیدم شروع میشد با یه مجله که اونجا بود به شدت و با تمام توان خودم رو باد میزدم و توی باد اون مثل بچگیها که نزدیک پنکه داد میکشیدیم و صدامون محو میشد، آروم داد می‌کشیدم و با اینکار انرژیم رو خالی میکردم و حواسم رو معطوف به باد زدن میکردم طوریکه وقتی دردم آروم میشد می‌دیدم که دستم از شدت باد زدن درد گرفته و از حال می‌رفتم .... جالبه که انگار صدام واقعا محو میشد چون یه بار یکی از پرستارها نزدیکم بود با تعجب گفت خیلی وقته درد داری یا تازه شدید شده؟! ..... یکی دوبار با کمک پرستارها از تخت اومدم پایین و یک کم راه رفتم. دکتر و پرستارها اون پشتها بودن دیده نمیشدن ولی صداشون میومد و به خودشون سرگرم بودن.... دردها به اوج رسیده بودن ولی به خودم می‌گفتم مقاوم باش دختر! هنوز اولشه!‌ باید منتظر دردهای خیلی شدیدتر باشی....گاهی که دیگه خیلی دردم شدید میشد احساس میکردم الانه که نی‌نی به دنیا بیاد صداشون میکردم که بدویین به دنیا اومد!! ولی میگفتن خبری نیست.

دیگه شرایط طبیعی همه آماده بود و مونده بود تلاش من. دکتر مدام میگفت زور بزن و من انگار بلد نبودم. بیشتر ادای زور زدن رو درمیاوردم و بجای اینکار از ته گلو زور میزدم. با وجود پیشرفت خوب و سریع َّکار تو همون مرحله متوقف مونده بود. یادم میومد که خونده بودم تو بیمارستانهای خارجی از قبل به مادر یاد میدن که باید چطور نفس بکشه و چطور زور بزنه. دکتر میگفت تا وقتی سر نی‌نی رو نبینم نمی‌تونی بری به اتاق اصلی زایمان. تازه فهمیدم اونجا اتاق اصلی نیست! .... تمام تلاشم رو می‌کردم و با تمام قوایی که برام مونده بود زور میزدم. اما چندان پیشرفتی نداشتم. ۴۵ دقیقه‌ای در همین وضعیت بودم که دیگه دکتر رحمش اومد و گفت ببرینش به اتاق اصلی.

اونجا بعد از دوسه بار حمله دردها که دیگه فاصله‌شون 1 دقیقه شده بود، یه دفعه دکتر (گمونم برای تهییج من) گفت زود باش زور بزن تلاشت رو قطع نکن که سرش بد جاییه .... زودباش زودباش براش خطر داره..... اینو که گفت دیگه حالم رو نفهمیدم. نیروم خیلی بیشتر شد .... تا اونجا که امکانش بود زور زدم ......  و یهویی حس کردم یه تیکه از وجودم جدا شد. باورم نمیشد. جدا باور نمیشد. انتظار داشتم مرحله به مرحله متوجه به دنیا اومدنش بشم ..... سبک شده بودم .... یهویی زیباترین آواز دنیا رو شنیدم...... وااای خدایا یعنی تموم شد؟ یعنی به دنیا اومد؟ یعنی این بچه منه؟ من مادر شدم؟ این همونیه که این همه مدت توی وجودم نفهمیدم زندگی میکرد؟ ..... احساس خلا می‌کردم ..... خوشحال بودم چون بارم رو به سلامت به زمین گذاشته بودم .......  یه انسان دیگه به‌دنیا اومده بود. من واسطه به دنیا اومدنش شده بودم .... فرزند من بود ....

درد داشتم و تمام وجودم در حال لرز بود. اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. نمی‌فهمیدم این لرزش برای درده یا احساس خوشاینده مادر شدن؟ .... (که دکتر گفت لرزش بعد از زایمان طبیعه و این لرزش تا بعد از اینکه به اتاقم رفتم ادامه داشت) ....  یه پرستار داشت فیلم برداری میکرد. ..... داشتن معاینه‌اش میکردن. گفتم سالمه؟ گفتن معلومه که سالمه. 2750 گرم با قد 46 .... خیلی کوچولو بود. یه انسان مینیاتوری.... تو عمرم آدم به این کوچیکی ندیده بود.....  همه بهم تبریک می‌گفتن.... پرستار فیلم‌بردار اومد جلو و احساسم رو پرسید و بهم گفت تاریخ رو بگم.... از درد نای حرف زدن نداشتم... دکتر داشت بخیه میزد و دردم خیلی بود. بی‌حس نمیشدم و از شدت درد فریاد می‌زدم. دست کمی از درد زایمان نداشت و به گمونم یه ۲۰ دقیقه‌ای طول کشید..... دکترم که با مهربونی می‌خواست حواسم رو پرت کنه می‌گفت برای همه دعا کن. برای خانواده‌ات ... اطرافیانت ... برای این پرستاره .... ذکر بگو ..... کمی آرومم کرد ولی همچنان با تمام وجود داشتم می‌لرزیدم. در عین درد با خودم فکر می‌کردم که خدایا شکرت اونقدر هم که فکر می‌کردم بد نبود. خدایا ممنون. دوران بارداریم بدون کوچکترین حادثه و ویار و مشکلی گذشت. زایمان هم اونطور که دوست داشتم طبیعی و سریع. تنها دو ساعت بعد از رسیدنم به بیمارستان بود. ..... داشتن تمیزش می‌کردن. سرش رو دیدم که غرق مو بود .... فکر کردم به خودم رفته....  همچنان به شدت گریه می‌کرد ... با خودم گفتم عزیزکم چقدر درد کشیدی ... بمیرم برات دیگه تموم شد ....  یهو صدای گریه‌اش قطع شد. گفتم چرا دیگه گریه نمیکنه؟ دکترم با خنده گفت ببینم از چند روز دیگه بازم میگی چرا گریه نمی‌کنه؟! آوردن دادن بغلم. یه بوسش کردم و تمام لذتهای دنیا بهم هدیه شد.

عرفان عزیزم، عشق کوچیک مامان، نور چشمم ساعت  ۷:۳۵ در بیمارستان مادران در یکی از سردترین روزهای سردترین سالهای قرن در روز ١۴ بهمن ٨۶ به‌دنیا اومد و به زندگی ما گرما بخشید.

هدیه کوچیک خدا .... این عکس موقع تحویل گرفتن عرفان از بیمارستان گرفته شده.


کلمات کلیدی: زایمان
 
پرستار یا مهد
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧  

یکی از دوستان یه پرستار معرفی کرده اما هنوز ندیدمش. احتمالا میگذارم برای هفته بعد. نمی‌دونم چطوری باید ازش مطمئن بشم. آخه قراره خونه زندگی و از اون مهمتر بچه‌ زبون بسته‌ام رو بدم دستش. قراره مامان دوم باشه. قراره دو روز در هفته عرفان رو تربیت کنه. نمی‌دونم، خیلی سخته. همسرم که کم‌کم داره متمایل به مهد میشه. آخه حتی اگه کسی قبلا هم خیلی خوب باشه هر لحظه ممکنه وسوسه بشه.

یه مدت نمیدونم شیرم کم شده بود یا عرفان خیلی می‌خورد فکر می‌کنم تو این نقاط عطف رشدش! بود. شبها ۵- ۶بار بیدار می‌شد. هر دوتا سینه‌ام رو کامل می‌خورد. این قطره شیرافزا رو گرفتم. چیز خیلی خوبی بود و کلی اثر کرد. ترکیبی از رازیانه و زیره سبز و شنبلیله و ... است. این روزها عرفان کوچولو لعاب برنج می‌خوره. انشاالله به زودی فرنی و حریره بادام رو هم شروع خواهیم کرد.

تربچه مامان قبلاها خیلی خوب و راحت می‌خوابید. خودش تنهایی و همین جوری خوابش می‌برد. اما چند وقتیه بد خواب شده. هر دفعه یه جور می‌خوابه. بیشتر روی پا. تو بغل خیلی کم میشه که بخوابه. همینجور رو با غرغر میکنه تا خوابش ببره. خیلی دوست دارم یه عادت خوب بهش بدم که هروقت اون کار یا چیز رو دید احساس خواب بهش بده. ولی هنوز موفق نشدم. مامانی یه روسری براش خرید که مثل پسر عموش با ور رفتن با اون بخوابه. ولی خیلی استقبال نکرد. جدیدا آهنگ گل و گلدون رو تو گوشیم گذاشتم چندباری باهاش خوابیده خدا کنه همین جواب بده.

راستی یه سوال، تلویزیون دیدن برای جوجو کوچولوها ضرر داره؟ کله قندی مامان خیلی به تلویریم علاقه داره و گاهی وقتا حتی اگه نسبت به تلویزیون عمود برعکس هم بگذاریش بازهم کله‌اش چنان بلند میکنه که بتونه ببینه. برای وقتایی که کار دارم خیلی خوبه که بگذارمش تلویزین ببینه و ساکت باشه ولی چون احساس میکنم براش بده اینکار رو نمی کنم. حالا احساسم درسته یا نه؟

 جوجو خانم بعد از حموم

عشق کوچیک دیگه وقتی دمر کنترل دستش رو هم داره

نفس مامان در حال خوردن سیب

موش موشکی گاهی میتونه تنها هم بشینه ولی نمی‌گذارمش تا پشتش خوب سفت بشه!