Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

دومین سفر به منزل مادری
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩  

این 4-5 روز رو با بابایی و مادر بزرگ و پدربزرگ عرفان رفتیم به شهر مامان و بابای خودم. اینجوری عرفان هر 4 تا پدر و مادربزرگش رو یکجا باهم دید. آخه پدر و مادر همسرم می‌خواستن برن مشهد زیارت برای همین باهم رفتیم بین راه خونه پدریم و ما اونجا موندیم تا اونا برن و برگردن دنبالمون. خلاصه کلی خوش گذشت. جوجوی کوچیکم کلی برای همه خندید و آواز خوند و دل همه رو بدست آورد.

بالاخره اینبار بردیمش بهداشت براش پرونده باز کردیم. تا به جای اینکه هر ماه فقط برای گرفتن قد و وزن 10 تومن ناقابل بدیم دکتر مجانی ببریمش بهداشت. اما اضافه وزنش هم خیلی کم بود این ماه. از 5300 رسید به 5900. تعداد دفعات شیر خوردنش نسبتا زیاده ولی هر بار خیلی کم می‌خوره در حد 5 دقیقه. شیرم هم ظاهرا کم نیست نمی‌دونم دلیل کم وزن گرفتنش چیه. گاهی خودم رو دلداری میدم که چون در دوجای متفاوت وزنش کردیم اینجوری اشتباه شده و هر کدوم وزن متفاوتی رو برای لباسهاش درنظر گرفتن!

تو سفر این دو سه روزی حسابی ما رو ترسوند. آخه سینه رو نمی‌گرفت. جیغ‌های وحشتناک می‌زد و از گرسنگی گریه می‌کرد. شیر مشکلی نداشت آخه همون شیر رو توی شیشه می‌خورد. هرچی به فکرم رسید کردم. حموم رفتم. عرفان رو حمومش بردم. غذای خاصی هم نخوردم که شیر بو بگیره. قطره کولیک ایدش رو دادم. قطره بینیش رو ریختم. گوشش رو مالیدم (البته وقتی بناگوشش رو میمالی خوشش میاد و دستت رو می‌گیره. گاهی هم خودش با گوشش ور میره. نمی‌دونم گوش درد داره یا بازی میکنه). صبح‌ها اوضاع خیلی خراب بود و هرچی به شب می‌رسیدیم بهتر می‌شد. توی خواب راحتتر می‌خورد. ولی باز فردا صبح همون اوضاع. بیشترین احتمالی که میدم همون قضیه بینیشه که ما هنوز درگیرش هستیم. بیشتر روزها هنوز گرفته‌اس و با ریختم قطره کلرید سدیم یا شیر یا آب موقتا مرطوب میشه ولی باز فرداش میگیره. اون روش ابداعی هم هر 5-6 بار یکبار جواب میده. می‌ترسم آلرژی داشته باشه. دکترش میگه از گرماست ولی من اینطور فکر نمی‌کنم. خلاصه الان یکم بهتره ولی بازم گاهی با اکراه سینه میگیره. امیدوارم قضیه فقط تغییرهوای و مسافرت باشه و دوباره روبراه بشه.

 

پ. ن. : توی کتاب خوندم که تا قبل از 3 ماهگی افزایش وزن روزی 30 گرم و از 3 ماهگیبه بعد روزی 20 گرمه.

حد متوسط افزایش وزن در دوران شیرخواری

----------------------------------------------------------------
تولد تا سه ماهگی                         30 گرم در روز (200 گرم در هفته)
چهار ماهگی تا شش ماهگی            20 گرم در روز (140 گرم در هفته)
هفت ماهگی تا نه ماهگی                 15 گرم در روز (105 گرم در هفته)
ده ماهگی تا دوازده ماهگی                 10 گرم در روز (70 گرم در هفته)

--------------------------------------------------------------

وزن کودک در 5 ماهگی              2 برابر زمان تولد
وزن کودک در 1 سالگی              3 برابر زمان تولد
وزن کودک در 3 سالگی              4 برابر زمان تولد
وزن کودک در 5 سالگی              6 برابر زمان تولد
وزن کودک در 10 سالگی          10 برابر زمان تولد


 
اولین دیدار مادربزرگ و پدربزرگ
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩  

بالاخره پدر و مادر و خواهر همسرم اومدن تهران دیدن نوه‌شون و مدتی اینجا پیشمون خواهند موند. آخه امسال عید ما نتونستیم بریم پیششون و حالا اونها اومدن اینجا. بار اوله که می‌بیننش و کلی ذوقش رو دارن. به عرفان که خیلی خوش می‌گذره. همیشه کسی کنارش هست که باهاش حرف بزنه و بهش توجه نشون بده. بجاش اونم حسابی داره دلبری می‌کنه و تا کسی نگاهش می‌کنه غش خنده می‌شه. کلا خدا رو شکر خیلی بچه‌ خوبیه و اذیت نمی‌کنه. هرکی می‌گه قیافه‌اش به یکی رفته و جالب اینجاست که وقت دقت می‌کنی می‌بینی همه هم درست می‌گن!
دیگه اینکه چند وقتیه که بالاخره دستاش رو کشف کرده. گاهی دستاش رو جلوی چشمش می‌گره و حسابی بهش نگاه می‌کنه. بعضی وقتها دستش رو میگیره نزدیک چشمش طوریکه وقتی بهش نگاه می‌کنه چشم‌هاش چپ میشه و کلی خوردنی میشه.

خیلی به دستها دقتش بیشتر شده. اگه مدتها هم جلوش بشینی و با دستت کاری انجام بدی مثلا سیب‌زمینی پوست کنی. همین جور خیره به دستها نگاه می‌کنه و هیچی نمی‌گه. به دهن هم همین‌طور وقتی در دایره اصوات خودش باهاش صحبت می‌کنی کلی ذوق می‌کنه و ادامه می‌ده، ولی وقتی یه حرف جدید رو تکرار می‌کنی مثلا ماماماما. با تعجب و دقت همینجور به دهنت خیره میشه و گاهی هم بعدش خودش شروع میکنه به زبونش رو بیرون و تو بردن!

هنوز فقط حروف ک گ غ ق ه رو می‌تونه بگه با انواع آواهای مختلف. گاهی هم خ و ن.

اینم عرفان آوازه خوان!

و عرفان جدی!


 
فتبارک‌الله احسن الخالقین
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥  

 این لباسی که تو این عکس تنش هست مال بچگی‌های خودم بوده. دست مامانی درد نکنه که تا حالا برام نگهش داشته. خیلی کیف داره عکس خودت و پسرت رو توی یه لباس مقایسه کنی.

 جوجو کوچولوی ما بعد از اینکه ۳-۴ بار از روی بالش غلت زد دیگه این هنر رو تعطیل کرد. ولی بجاش فعلا متمرکز شده روی صدا در آوردن. دیگه اینقدر بلند بلند داد می‌زنه که حنجره‌اش خسته می‌شه. عاشق اینه که کنارش بشینی و هرچی میگه تقلید کنی.تا یکساعت هم اینکار رو بکنه خسته نمیشه. خلاصه این روزها کلی باهم میشینیم و درد و دل می‌کنیم. واقعا این مکانیزم یادگیری انسان فوق‌العاده است.

برادرم یه مرغ مینا داره که اونم یکمی بلده حرف بزنه. از صدای آدمهای مختلف تا صدای دزدگیر و زنگ تلفن و انواع پرنده‌هایی که رد میشن همه رو تقلید میکنه.اون موقعها فکر می‌کردم از نظر اون ما هم همینطور داریم مثل اون بی‌معنی یه صداهایی از خودمون در میاریم و اون فکر می‌کنه دقیقا مثل ما داره حرف می‌زنه. نمی‌دونم عرفان هم همین جوره یا نه.

گاهی فکر می‌کنم اگه من هم مثلا می‌رفتم یه کره دیگه با یه سری موجوداتی که اصلا نمی‌فهمیدم چی می‌گن می‌تونستم زبونشون رو یاد بگیرم یا نه. تازه این نی‌نی کوچولوها هنوز باید آواها رو یاد بگیرن بعد برن سراغ زبون! من که هوش مصنوعی خوندم می‌دونم اگه بخوایم یه همچین سیستمی رو پیاده‌سازی کنیم عجب پیچیده میشه به یک انمش برسیم! خلاصه واقعا عجب خدایی داریم.

خدایا! ای قادر متعال حقا که ستایش مخصوص توست و ما بندگان ناتوان توییم. اندک توانی که داریم هم از تو داریم و اگر بخوای در کوچکترین لحظه از دستش خواهیم داد. پس ای مهربان باشکوه خودت ما را به راه درست هدایت کن. یاریمان کن تا هیچ وقت فراموش نکنیم که چقدر ناتوان بودیم . چقدر ناتوان هستیم. واقعا که گاهی چه مغرور می‌شیم. ماغرک برب الکریم؟

 


 
شعر برای آروغ‌گیری
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢  

عرفان عزیز من این عشق کوچیک فردا 3 ماهش می‌شه. واااای که چه زود می‌گذره. یعنی 100 روز پیش عرفان پیش ما نبود؟ کجا بودی مامان جون؟ دلم برای اون ایام هم تنگ شده. برای لگد زدنات. برای سکسکه کردنات ....
جوجوی کوچولوی ما چند روزیه که وقتی دمر می‌خوابونیمش غلت می‌زنه و کلی هم خودش از این بابت خوشحال میشه. صدا درآوردنش هم کلی پیشرفت کرده و گاهی برای خودش آواز می‌خونه و بلند بلند و با احساس هرچه تمام ها ها ها، و آگا  می‌گه.

یکی دیگه از مزایای بچه‌داری اینه که استعداد شاعری آدم شکوفا میشه!! من که هر روز یه آهنگی از خودم در میارم و براش می‌خونم. بهترینشون اینه که موقع بادگلو گرفتن براش می‌خونم. شاید بدرد دیگران هم بخوره!

عزیز نازنینم،
خوشگل مه‌جبینم،
فرشته زمینم،
غمت رو من نبینم،
بیا که از لب تو،
یه غنچه‌ای بچینم.
سرت رو بذار رو سینه‌م
سینه دور از کینه‌م
یه آروغ بزن ببینم!


 
یک تجربه - ریختن قطره در بینی
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠  
بالاخره مشکل گرفتگی بینی عشق کوچیکمون رو تقریبا حل کردم. گفته بودم که این مشکل به خاطر بالا آوردن مدام شیر و برگشت اون تو ریه ایجاد شده بود. هرچی قطره تو بینیش می‌ریختم چندان فایده نداشت. فکر می‌کنم تا حالا من طرز ریختن صحیح قطره در بینی رو بلد نبودم. به عنوان یک تجربه می‌نویسم شاید به درد کس دیگه‌ای هم بخوره.
- اول نینی عزیزتون رو به پهلو  می‌خوابونین. سرش یک کوچولو پایینتر از بدنش باشه.
- قطره رو توی سوراخ بینی همون سمت می‌ریزین. یه دقیقه صبر می‌کنیم تا اشغالهایی که داخل بینی‌اش هستن (که معمولا همون شیری هست که اشتباهی وارد ریه‌اش شده) نرم بشن. اولا همش قطره کلریدسدیم می‌ریختم ولی چندجا خوندم که استفاده زیاد از این قطره خوب نیست. به پیشنهاد لیلی جون اینبار چند قطره از شیر خودم رو تو بینیش ریختم که اونهم مفید بود. ظاهرا فقط مهم اینه که بینی نرم بشه.
- تا اینجاش رو تو کتابا خونده بودم ولی بازم جواب نمی‌داد. یه چندساعتی اوضاع خوب بود ولی وقتی رطوبت تموم می‌شد باز همون آش و کاسه بود. ولی از وقتی از این روش استفاده می‌کنم خیلی بهتر جواب می‌ده. یکی از سوراخهای بینی رو با انگشت مسدود کردم. یه پستونک هم تو دهن نینی گذاشتم. طفلکی دلم براش کباب می‌شد. ولی وقتی دید نمی‌تونه نفس بکشه یه نفس محکم بیرون داد که همراه باهاش کل آشغالهای بینیش هم خارج شد. البته فکر کنم اگه تا چند ثانیه جواب نداد دستتون رو بردارین که بیچاره کوچیک مون خیلی اذیت نشه. نمی‌دونین وقتی بینیش خالی شد چقدر خودش خوشحال شد و چه با لذت و تعجب نفس می‌کشید.
اینم بگم که ظاهرا یه چیز به اسم فین‌گیر هم برای اینکار تو داروخانه‌ها هست که من چون مشکلم از این طریق حل شد دیگه اون رو امتحان نکردم.
اگه کسی توصیه تکمیلی داشت بگه تا این پست کامل بشه.
کلمات کلیدی: گرفتگی بینی
 
عرفان کارگردان!
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸  

کم کم از اینکه همش تو خونه هستم داره حوصله‌ام سر میره. آخه هم خانواده ما و هم خانواده همسرم شهرستان هستند و اینجا فامیل زیادی نداریم. دیروز با عرفان و بابایی سه تایی رفتیم پارک. عزیز دلم اولین پارک زندگیش رو رفت ولی حیف همش درحال چرت و خواب بود.


مامانی یه پارچه ملحفه‌ای برای عرفان گرفته بود که من چون خیلی رنگوارنگ بود از همون هفته‌های اول تولدش زدم به دیوار جلوی چشم عرفان. این روزها اینقدر به این پرده توجه نشون میده که گاهی به پردهه حسودیم میشه. مدتها با دقت به جاهی مختلفش خیره میشه و هرچی روش رو به طرف دیگه می‌چرخونی باز سریع برمی‌گرده اون‌ور. کلی هم باهاش میگه و می‌خنده. 

 

با این علاقه‌ای که به پرده‌اش داره فکر کنم آخرش کارگردان سینما بشه!

وقتی توی خواب یواشکی پستونکش رو در میارم؛ خیلی وقتها حالیش نمیشه. دهنش به همون حالت باز میمونه و همچنان پستونک خیالیش رو میمکه.

 


چندوقتیه که دست خوردن ارادی رو شروع کرده و مشت می‌کنه تو دهنش. نشونه گیریش هنوز یک کم مشکل داره. گاهی می‌خواد دستش رو تو دهنش کنه محکم می‌کوبه تو دماغش!

 

اینم عرفان و دوستش


 
مشکل شیر بالا آوردن و گرفتگی بینی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳  

عرفان این روزها یه دردسر داره. اون هم شیر بالا آوردنه. نمی‌دونم خیلی می‌خوره یا هوا تو شکمش میره که مدام بالا میاره (تازه بادگلوش رو هم می‌گیرم). خیلیها میگن این طبیعه و بیشتر بچه‌ها همین‌جورین. اما بالا آوردن شیر یکطرف؛ پریدن تو ریه‌اش و نفسش گرفتن یکطرف. با اینکه سعی می‌کنم همیشه یه‌وری بخوابونمش که تو گلوش نپره؛ ولی بازم خیلی وقتها اینجوری می‌شه.
خیلی نگرانم که یه موقع بدجور تو گلوش نپره که من هم سرش نباشم خدای نکرده و دیگه نفسش بند بیاد . از ترس و نگرانی شبا هی بیدار میشم و نگاه می‌کنم که نفس می‌کشه یا نه.

تازه همش هم همین نیست! به علت پریدن تو ریه‌‌اش همیشه بینیش گرفته و گلوش هم پره. مخصوصا صبحها که پا میشه دیگه به زور نفس میکشه که دلم براش کباب میشه. مجبور میشم قطره کلرید سدیم تو بینیش بریزم که می‌ترسم زیاد ریختن اون هم اشکال داشته باشه.

خلاصه این صورت مساله بود. گفتم ببینم کسی اینجا راه‌حلی داره یا نه
ممنون می‌شم از مامانای محترم که اگه تجربه‌ای دارن به من هم یاد بدن و «مادری رو از نگرانی نجات بدن»!!


کلمات کلیدی: بالا آوردن شیر ،کلمات کلیدی: گرفتگی بینی
 
گزیده‌ای از عکسهای قبلیش
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳  

بذار ببینم از صبح تا حالا چند بار شیر خوردم. یک. دو ....

 آخیش این چه دنیای کسل کننده‌ایه من اومدم

آی این چه دنیای کسل کننده‌ایه من اومدم!

صبر کن صبر کن بذار ژست بگیرم!

صبر کن. عکس نگیر. بذار ژست بگیرم!

اولین 13 بدر زندگی

اولین 13 بدر زندگی

بدون شرح

عرفان خوش اخلاق!

 

درختی که به یاد تولد عرفان کاشتیم

 

کاراته بلدم ها! اگه جرات داری بیا جلو


 
هنرمندیهای عرفان تا دوماهگی
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢  

چون این وبلاگ از دوماهگی عرفان زده شده توی این پست می‌خوام کارهایی که تا الان میکنه رو بنویسم.
- گردنش رو دیگه خیلی خوب نگه می‌داره. وقتی دمر می‌خوابه هم تا مدتها سرش رو بالا می‌گیره و اطراف رو نگاه می‌کنه
- خوابش بهتر شده. شبها تا نماز صبح معمولا دوبار بلند میشه و شیر می‌خوره و سریع می‌خوابه
- وقتی باهاش صحبت می‌کنی می‌خنده و کلی ذوق می‌کنه.
- چند روزیه که داره سعی می‌کنه از خودش صداهایی در بیاره و فکر می‌کنه کلی داره حرفهای مهم می‌‌زنه!
- وقتی دراز کشیده مدام سرش و اینور و اونور می‌کنه. گاهی اینقدر تند تند سرش رو می‌چرخونه که انگار داره بازیه سرسری میکنه.

فعلا همینها کافیه. می‌ترسم چشم بخوره!

اطلاعات تولد عرفان:
تاریخ تولد: ۱۴ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت ۷:۳۵ صبح
وزن: ۲.۷۵۰
قد: ۴۶
محل تولد: تهران - بیمارستان مادران
نوع زایمان: طبیعی


 
عکس از عرفان 45 روزه
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱  
عرفان

 
سلام
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱  
من مامان عرفان هستم. عرفان عزیز الان دو ماه و نیمشه. از خيلی وقت پيش می‌خواستم اينجا براش راه بندازم ولی به دلايلی ترديد داشتم. خاطراتش رو براش تو دفترچه می‌نوشتم. ولی بالاخره اين خونه رو براش تو دنیای مجازی گرفتم.
از عرفان فعلا بگم که تمام وقتم رو پر کرده. سعی می‌کنم براش مامان خوبی باشم و خوب بودن رو اينجا بهتر ياد بگيرم. یعنی اميدوارم که اين طور باشه.