Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

شیرخشک
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩  

 

خدا رو شکر عرفان شکلاتی بالاخره خوب شد. دوره بیماریش یه چیزی حدود ١٠ روزی طول کشید. ویروس بدی بود که هر کس ١٠ دقیقه باهاش تماس پیدا می‌کرد سریع می‌گرفت.

در مورد از شیر گرفتنش هم،‌ خوشبختانه تقریبا مشکل اولیه حل شد. یعنی اینکه فعلا هم شیر خودم رو می‌خوره و هم شیر خشک. ماجرا اینجوری شد یه روز وقتی شیر خواست بهش گفتم شیرشیر اَه اَه شده! خیلی تعجب کرد و واقعا تحت تاثیر قرار گرفت. هم دلش می‌خواست بخوره و هم می‌ترسید. حالش خیلی جالب بود. بالاخره تصمیم گرفت شیشه بخوره. اون روز یکی دو بار دیگه هم وقتی شیر می‌خواست یادآوری کردم دیگه راحت شیشه می‌خورد. فقط شب موقع خواب بهش شیر دادم. از اون روز به بعد شیر خشک حسابی می‌خوره و طی 2-3 روز رسیده به روزی 600 سی‌سی! + چند وعده شیر خودم. البته نسبت به شیر من دیگه اون اشتیاق قبلی رو نداره و زود هم رها می‌کنه. اما هنوز مشکل غذا نخوردن باقیست. حالا باید ببینیم این ماه چطوری وزن خواهد گرفت. شاید مجبور بشیم شیرخشک رو هم محدود کنیم شاید غذا بهتر بخوره. خوبی‌اش این بود که فهمیدم از شیر گرفتن اونقدرها هم سخت نیست.

از همه مامانها عزیز که تجربیاتشون رو در اختیارم گذاشتن و اونها که دلداری دادن ممنون.

در مورد راه رفتن هم متقاعد شدم که این پسر کوچولوی محتاط ما (محتاط ها، نه ترسو!) زودتر از 15 ماهگی راه نخواهد افتاد! فعلا فقط چند باری که حواسش نبوده خیلی راحت و درست ایستاده، ‌اما تا متوجه میشه سریع میشینه. دیگه اینکه بالاخره رضایت داده که فقط یه دستش رو بگیریم و به هم قدم بزنیم.

بیشترین چیزی که این روزها جلب توجه می‌کنه قدرت تطبیق دانسته‌ها و کشف موارد مشابه و دسته بندی اشیا بر حسب دانسته هاشون هست که بچه‌ای به این سن می‌تونه داشته باشه. جوجو کوچولوی ما گاهی از توی تصاویر شلوغ و بعضا مبهمی که به در و دیوار خونه زدیم چیزهایی که مشابه‌اش رو دیده پیدا می‌کنه و با خوشحالی به ما یاد! میده! مثلا میکی موس دمپویی داره! این نی‌نی‌ کول (کلاه) داره. یا مثلا کشف می‌کنه که تسبیح هم یه‌جور نخه, همینطور مو و طناب همه نخ هستن! یا مثلا از سبزی خوردن گرفته تا درختهای توی خیابون و گلهای روی پارچه رومبلی و فرش و کاغذ دیواری رو خودش فهمیده که همه گل هستن! یا دیروز داشتم بهش می‌گفتم که این عروسک خرس هست،‌ دیدم همش میگه قوقو! با کلی فسفر سوزوندن فهمیدم می‌خواد بگه خرس هم حتما مثل خروسه و قوقولی می‌کنه! یا مثلا سی‌دی‌ چون گرده بهش می‌گه توپ‌پوت! همین طور میوه های گرد مثل لیمو و پرتقال همه توپ پوت هستن. روسری هم همون کول (کلاه) هست.

چند بار به این مامان بگم وقتی لب و لوچه‌ام کثیفه ازم عکس نگیر!

دکمه آیفون این ابو!ی بیچاره روزی شونصدبار با دقت هرچه تمام‌تر زده میشه و بالا رفتنش هم فایده‌ای نداشته!

اگه خیال می‌کنین من به این زودیها دستم رو ول می‌کنم سخت در اشتباهین!


 
حالا چکار کنم؟
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  

عرفان کوچولوی من، الان شش روزه که این ویروس جدید اسه×ال و استفراغ رو گرفته که بالا آوردنش همون دو روز اول خوب شد، اما همچنان بیرون رویش ادامه داره. این وسط توی تعطیلات آخر هفته قبل که دکتر پیدا نمی‌شد چهار بار دکتر عوض کردیم و چندین بار دارو! حتی یه بار تو ادرا×رش رگه‌های خون دیده شد، که خیلی دستپاچه شدیم و نصفه شبی بردیمش اورژانش بیمارستان کسری،‌ که آزمایش نوشت. اما بعدا معلوم شد که قطره استاینوفن جدیدی که بهش دادم (تایلانول فکر کنم) که کاملا قرمز رنگ هم بود،‌ از عوارضش همین رنگی شدن ادرار بوده! عرفانی هم که حسابی بد غذا و بد دواست. پدرم در میومد تا این همه دوا رو با سرنگ بهش بدم. دیگه هرچی می‌بینه چه آب و چه غذا و چه دوا روش رو بر می‌گردونه و فرار می‌کنه. ظرف چند روز اول که تقریبا هیچی! غذا نخورد،‌ اگه گاهی دو سه قاشق ماست هم می‌خورد بالافاصله بالا می آورد. بعد هم که این ویروس قوی رو به ترتیب هر روز به یکی داد. اول من!‌ بعد مامان‌جونش، بعد بابایی و آخر هم دایی. خونه‌مون شده بود مریض خونه و قرنطینه، همه برنامه‌ها بهم ریخته بود و همه بیحال بودن. اما خدا رو شکر ما آدم بزرگها! تقریبا همه یکی دو روزه خوب شدیم. فقط این جوجو کوچولوی من هنوز خوب نشده.
خلاصه عرفان گلی لاغر بود، حالا دیگه شده پوست و استخون. بد غذا که بود، حالا دیگه اصلا غذا نمی‌خوره. شیر من کم که شده بود،‌ الان بعد از اون مریضی دیگه اصلا شیر هم ندارم! (آیکون گریه و زاری به مقدار فراوان!!!) دیشب رفتیم پیش یه دکترش که تا پنج ماهگی اونجا می‌بردمش برای معاینه و دکتر خوبی هم به نظر می‌رسید. تا عرفان رو دید شروع کرد به دعوا که این چه وضعه،‌ شماها چکار کردین با این بچه و .....! (آخه وزنش در 13 ماهگی شده 8.5 کیلو و بالاخره رسید به خط قرمز پایین نمودار رشد و این یعنی سوء تغذیه!) گفتم هیچی غذا نمی‌خوره! گفت خوب نخوره! همون شیر خالی هم بخوره نباید این وضعش باشه! گفتم شیرم هم کم شده! گفت شیر خشک بده! گفتم شیرخشک هم نمی‌خوره. گفت شیرت رو قطع کن تا بخوره!!!! منهم چنان ناراحت بودم و با این حرفها بهم ریختم و بهت زده  شدم که دیگه هیچی نتونستم بگم. از دیشب تا حالا ختی توی خواب همش دارم فکر می‌کنم که چه کنم. یعنی واقعا از شیر بگیرمش؟! مسئول بهداشتی هم که می‌بردمش نظرش تقریبا برعکس بود ولی راه‌حلش همین بود! اون می‌گفت اینقدر به شیرت وابسته شده که غذا نمی‌خوره (البته مستقیم نگفت ولی منظورش همین بود که باید از شیر بگیریش تا غذا بخوره).
حالا مامانهای با تجربه من چه کنم؟! دکتره که می‌گفت همین امشب از شیر بگیریش بهتر از فرداست! آخه مگه به همین راحتیه! حالا اومدیم و از شیر هم گرفتمش و شیرخشک هم نخورد،‌ دیگه کاریش نمیشه کرد. تازه چه جوری از شیر بگیرمش!؟! به نظرتون باز یه دکتر عوض کنم؟ آی ایهاالناس،‌ آی مامان شایلی، ..... مشاوره لطفا!

لذت بخش‌ترین لحظات زندگی از نظر عرفان وقتیه که هر دو پستونکش دستش باشن!

 


پی‌نوشت: توضیح اینکه عرفانی با وزن 2.750 به دنیا اومد ولی تا پنج ماهگی که اتفاقا پیش این دکتر می‌رفتم و البته هنوز غذاخور نشده بود وزنش تقریبا به نرمال رسیده بود،‌ و با شروع غذا خوردن هر بار از روی منحنی رشد افت کرد تا رسید به آخرین منحنی!


 
تولد
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤  

بالاخره اومدیم. نمی‌دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره. الانم دیدم دیگه خیلی دیر شده و خوب نیست دوستام رو اینقدر بی‌خبر بگذارم.

تو این مدت ..... اول اینکه امتحان زبان رو دادم و نمره قبولی رو هم آوردم. اما به احتمال زیاد امسال سراغ آزمون دکترا نرم چون فرصتی ندارم که درسهایی رو که تا حالا نگذرونده بودم رو بخونم. ترم جدید هم شروع شده و از هفته پیش می‌رم دانشگاه. ولی خودمونیم ها خیلی کیف داره .... علاوه بر سه ماه تعطیلی تابستون،‌ الان یه و ماه و نیمه که تعطیلی بین ترم دارم. عجب شغلیه برای مامانها!

دوم اینکه فردای امتحان زبان با دایی رامین رفتیم ولایتمون! خیلی دلم تنگ شده بود. از وقتی عرفان به دنیا اومده نمی‌دونم چرا بیشتر دلم برای خونه تنگ میشه. شاید قدر مامان و بابام رو بیشتر می‌دونم؛ شاید هم دوست دارم شیرینی‌های پسر کوچولوم را با کسانی که می‌دونم خیلی دوستش دارن شریک بشم. خلاصه بعد از مدتها یه هفته‌ای اونجا بودیم. راستش چون امسال نتونسته بودیم خیلی به خانواده‌هامون سر بزنیم نخود نخود کردیم و بابایی هم رفت ولایت خودشون! بعد از یه هفته با اتفاق مامان و بابا و رامین و خاله و بچه‌هاش اومدیم تهران و مدتی رو با هم چرخیدیم و تولد عرفان رو هم بعد از دو هفته تاخیر گرفتیم. به دلایلی مجبور شدیم تولدش رو خونه دایی‌ام بگیریم تا همه بتونن بیان، اما خیلی خیلی حیف شد که موقع عکس گرفتن فهمیدیم هم دوربین عکاسی و هم فیلمبرداری جا مونده! خیلی دلم سوخت. دوربین دایی‌ام هم سه چهارتا عکس بیشتر شارژ نداشت. فقط تونستیم با دوربین اونها که کیفیتش پایینتر فیلم بگیریم. تولد عرفان اولین شبی بود که بعد از یه هفته باباش رو می‌دید. برای همین هم حسابی غرغرو بود و حاضر نبود لحظه‌ای از بغلش جدا بشه. خلاصه به خودش که فکر نمی‌کنم خیلی خوش گذشته باشه. اما تا دلتون بخواد کادوهای حسابی گیرش اومد. مامان و بابام حسابی خودشون رو تو خرج انداخته بودن. یه صندلی غذاخوری و تاب که با باتری کار می‌کنه و خیلی چیزی مفیدیه

و یه سه چرخه که عرفانی بهش میگه قوقولی. دایی رامین هم براش یه ماشین خوشگل از اونهایی که سوار میشن و پا می‌زنن گرفته بود و بقیه هم کلی چیزهای دیگه. ما هم بین کادوهامون یه خونه از این پارچه‌ای ها که بچه‌ها توش میرن گرفتیم. خلاصه خونه و ماشین بچه‌مون جور شد قابل توجه دختر دارها‍‍!

و اما گزارشی از یه سال و دو هفته‌گی عرفان کلوچه.

راه رفتن که حرفش رو هم نزنین آقا پسر ما ظاهرا حالا حالاها قصد نداره. بعد از اینکه یه مدت اصرارش کردیم و گاهی چند ثانیه‌ای دستش رو ول می‌کردیم که بفهمه می‌تونه بایسته، حالا ترسش بیشتر هم شده و مثلا قبلا دستش رو به ماشینش می‌گرفت و تند تند باهاش راه می‌رفت که حالا از همون هم می‌ترسه.

اما بجاش توی حرف زدن کلی پیشرفت داشته. مامان و بابا رو که اوایل می‌گفت حالا دیگه یادش رفته. اما حرفهای دیگه فروان می‌زنه. توپ توپ که گاهی هم میگه پوت!، (به لیمو و پرتقال هم می‌گه توپ)،‌ دومین کلمه‌ای که یاد گرفته خودکاره! خیلی بامزه میگه خوکککا،‌ به خیلی از چیزهای باریک و بلند میگه خوککککا. قدرت تطبیق و کشفش هم بالا رفته. فقط کافیه شبیه یه چیزی رو ببینه. سریع اسمش رو میگه. مثلا چند روز پیش کتاب می‌می‌نی گل می‌کشه یا نی‌نی رو می‌خوند! که به عکس مدادرنگی‌ها رسید و گفت خوکککا! یا مثلا تلویزیون بازی فوتبال نشون می‌داد اون توپ ریز رو کشف کرد. متخصص در کشف انواع ساعتهای مچی و دیواری در هر خونه و مغازه‌ایه. به ساعت میگه دینگ! آخه ساعت خونه ما از اینهاست که سر ساعت دینگ دینگ میکنه. کلمه های دیگه‌ای که می‌گه: دکی (دستکش و نایلون)، دمپویی (دمپایی و کفش)، غار (انواع پرنده)،‌ بع (انواع حیوان چهارپا تو اسباب بازیهاش یا تلویزیون می‌بینه)، ابو (الو،‌ تلفن)، دس (دست) و دٍیی (دایی) .... کلا خیلی پر حرف و صدا شده و مدام داره با خودش حرف می‌زنه.

این سوالهای رو هم جواب می‌ده: کلاغ چی‌می‌گه؟ غار، ببعی چی‌میگه؟ بع،‌ هاپو چی‌ می‌گه؟ (هاپ).

دندون بالایی هم بعد از کلی درد و اذیت و پاسوزی بالاخره دیشب پیداش شد. حالا سه تا دندون پایین و یکی بالا داریم.

جدیدا از حومم خیلی ترسیده شده! نمی‌دونم چرا هر چند وقت یکبار اینجوری میشه. همینکه احساس می‌کنه می‌خوایم بشوریمش گریه و سر میده و تا آخر ول نمی‌کنه.

عاشق توپ شده و از اینکه دستش رو بگیریم و دنبال توپ بدوییم و فوتبال بازی کنیم خیلی خوشش میاد.

پر کاربرد ترین کلمه‌اش دتی (همون دالی) هست. عاشق اینه که بره از یه سوراخی، زیر میزی جایی، سرش رو در بیاره و دتی کنه.

از در و دیوار بالا میره. روی مبل بالا و پایین رفتن که کار عادی و همیشگی شه اما مدام داره از میز و دسته مبل بالا میره و همین دیروز از سپر روروئکش بالا رفته بود و چپه نشسته بود رو صندلی روروئکش که خیلی خنده‌دار شده بود.

راستی متوجه شدید؟ عرفان اولین آرایشگاه عمرش رو هم رفت. واااااااای خیلی وحشتناک بود. خیلی. سه نفری دست و پا و سرش رو گرفته بودیم و اون جیغ می‌کشید. توصیه می‌کنم حالا حالا ها این موضوع رو تجربه نکنین. .... یه بدی دیگه‌اش هم اینه که عکسهای قدیمی لو می‌رن!

این روزها توی خونه ما به ترتیب دایی رامین، مامان‌جون، بابایی و بعدش هم بنده سرما خورده شدیم ولی جوجو کوچلوی نقلی‌مون خدا رو شکر نگرفت. فقط چپ و راست می‌ره ادای ما رو در میاره که هههه ..... هچه! (عطسه می‌کنه)

بفرمایین نون تازه....!

موش موش موش اومده تو خونمون ... یه بچه خرگوش اومده تو خونمون

بعد از  نون بفرمایین پستونک می چسبه

دلتون برای عرفان خانم تنگ نشده بود؟