Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
 

عرفان نگار

ثبت لحظات شیرین رویش عرفان

دو سالگی
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  

عرفان گلی الان 2 سال و 5 روزه شده. اما هنوز تولد نرگفتیم براش. تو تعطیلات که خانواده‌ من بیان انشاالله می‌گیریم. ممنون از تبریک تولد دوستان.

فعلا چندتا از کارهای این کوچولوی دو ساله:

- وقتی کاری رو نخواد انجام بده خیلی بهانه‌های جالبی می‌گیره:

--می‌گم عرفان ماشینهات رو جمع کن بگذار تو کمد. با حالت عصابانیت و گریه میگه: نـــــــــــه! کمد تاریکه!! ماشینها تصااف (تصادف) شدید می‌کنن! چپه می‌شن! داغون می‌شن!

-- می‌گم عرعرفان سوپ می‌خوری؟ می‌گه: نـــــــه!! سوپ نمی‌خورم! سیبیلام کثیف می‌شه!

-- رفتیم بیرون می‌گم بریم خونه؟ می‌گه: نـــــــــــــــــه! کفش پامه بریم خونه فرشا کثیف میشه!

-- تو اتاقیم، می‌گم بریم تو هال؟ می‌گه: نــــــــــــــه! تو هال میز هست، مبل هست! من جا نمی‌شم!

- براش میوه آوردم. نارنگی رو پوست گرفتم به پرتقال اشاره می‌کنه و می‌گه باباش رو هم پوست بکن!

- بهش می‌گم می‌دونی کی تو رو اینقدر خوشگل کرده؟ می‌گه: کی؟ می‌گم خدا. می‌گه: خدا بیاد خونة جدیدمون، پیش عرفان، باهم ماشین بازی کنیم. قان قان بیب بیب کنیم.

- گاهی میاد روی شکم من دراز میکشه. صدای قلبم که میاد تعجب می‌کنه و یک کم می‌ترسه. بهش می‌گم شکم شما هم صدا میده. با ترس و اعتراض میگه: نـــــــــــــه! شکم کم صدا نمی‌ده خاموشه!

- به نافش اشاره می‌کنه و می‌گه دریل کردیم سوراخ شده!

- روی یکی از درهای جا کفشی خط خطی کرده. به در دیگه‌اش اشاره می‌کنه و می‌گه آفرین عرفان اینجا خط‌خطی نکردی!

- رفته بودیم خونه دایی‌ام که یه پسر 4 ماه کوچکتر از عرفان داره. پارسا سرما خورده بود. عرفان که احساس بزرگی می‌کرد دستمال کاغذی برداشت و رفت بینی پارسا رو تمیز کرد. هر وقت هم که سرفه می‌کرد، بدو بدو می‌رفت تو پشتش می‌زد و می‌گفت در اومد؟

- وقتی می‌خواد یه کاری که می‌دونه دعواش می‌کنیم انجام بده، میاد به من می‌گه. مامان خدافظ؛ برو خونه‌تون، یه بار هم که دیگه خیلی دوست داشت برم با شنیده‌هاش از برنامه‌های کودک اینجوری خداحافظیش رو تکمیل کرد: خدافظ تا شنبه! موقف (موفق) باشی!

همیشه خدا جورابهاش یا لنگه به لنگه است یا به قول خودش یکی داره یکی نداره،‌ اگه یه موقع بخواهی جوراب درست پاش کنی با اعتراض مواجه می‌شی:

یک لحظه غفات یک عمر پشیمانی! با وجودی که طعم سبزی رو دوست نداره،‌ اما علاقه عجیبی به خوردن سبزی داره! سبزیهای بیچاره بعد از جویده شدن دور ریخته می‌شن.

از بس وسایل کابینتهای آشپزخونه همیشه ولو می‌شدن، یکی از کابینتها رو کلا خالی کردم و در اختیار عرفان گذاشتم. این کابینت کاربردهای زیادی داره!

کابینت مذکور جایگاه همیشگی قایم شدن عرفانه

گاهی هم نمایشگاه اتومبیل میشه و بازی آقای مغازه دار رو با هم می‌کنیم:

بعضی وقتها هم جایگاه خواب ایشون میشن:


 
23 ماهه
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩  

سلام ما بالاخره اومدیم.

عذر می‌خوام بابت این همه تاخیر هرچند دیگه عادت شده. بهانه این دفعه‌ام اینه که اسباب کشی کردیم به منزل جدید و اینجا adsl‌اش 2 ماهی طول کشید که نصب بشه. منم مودم dial up‌ام خراب شده بود و همین جوری مونده بودم بدون اینترنت. خودم هم نمی‌دونم چطور بدون اینترنت 2 ماه زنده موندم.

بی‌معطلی بریم سراغ کلوچه‌خان عزیز و شیرین زبونی‌هاش:

- شدیدا نگران خوشحالی و ناراحتی‌های آدمهای اطرافشه. روزش شونصدبار ازم می‌پرسه مامان خوشحالی؟ یا تا یه آهنگ با تم غمگینانه می‌شنوه می‌گه تلویزیون ناراحته. حتی تا چند وقت پیش اشیاء رو مثل ماشینهای توی خیابون مدام دسته بندی می‌کرد که این ناراحته، این می‌خنده. وای به حال اینکه یه وقت احساس کنه من ناراحتم! : "مامان ناراحتی؟ خوشحال باش! چرا ناراحت می‌باشی؟ بخند! آفرین مامان. دست بزنین مامان خوشحال شد! ...."

- این روزها دوتایی باهم دیگه می‌ریم بیرون قدم می‌زنیم. یه پارک ته کوچه‌مون هست که معمولا می‌ریم اونجا. اما همیشه موقع برگشت مکافات داریم. برای همین خیلی وقت‌ها از خیر پارک رفتن می‌گذریم و تو کوچه پس کوچه‌ها خودمون رو با برگ و درختها و سنگها و کاجها و البته پیشی‌ها مشغول می‌کنیم. توی راه باهم درد و دلهای مادر و فرزندی می‌کنیم و خاطرات مشترکمون رو مرور می‌کنیم. آی خوش می‌گذره.

- تو یکی از این کوچه گردی‌ها یه بار عرفان به پشت بومهای روبرو اشاره کرد و گفت: "واااای چه همه الله‌اکبر"!!! فکر کنین بچه‌های نسل جدید پشت بوم رو به اسم الله‌اکبر می‌شناسن.

- حرفهای قلمبه سلمبه عجیب زیاد می‌زنه. از تو تلویزیون و کارتون گارفیلد یاد گرفته. مثلا این جمله‌ها رو بی‌ربط هم شده بکار می‌بره: "می‌خوام تنها باشم!"، "دیگه نمی‌خوام ادامه بدم!"، "مسخره بازی بسه!"، "این فوق‌العاده‌ است!"...

- یه روز جمعه که بابایی اصلاح نکرده بود و یک‌کم ته ریشش در اومده بود،‌ عرفان با تعجب اشاره می‌کنه به بابایی و می‌گه: "بابایی سیبیلت کثیف شده. برو اصلاح کن! تمیز بشی! نه! اصلاح نکنی، اره برنداری (به تیغ میگه اره!) خطرکاره! داغون می‌شی‌ها!! (خداییش واژه خطرکار قشنگتر از خطرناک نیست؟). "

- آورده به چیزی به من می ده و چرب‌زبونی می‌کنه که: "بفرمایید خانوم، خدمت شما تقدیم می‌شود!"

- رنگها رو یاد گرفته. قرمز، آبی، صورتی، سبز، زرد، نارنجی، مشکی، و بعضا سفید، خاکستری، قهوه‌ای

- چندباری شده که اعداد رو تا 10 (بدون 8!! چه معنی داره! هفت و هشت مثل همن یکیش کافیه) شمرده. شعرهایی رو که بلد بود چند وقتیه تمرین نکردیم همه رو یادش رفته. الان فقط یه توپ دارم قلقلیه رو کامل می‌خونه.

- علاقه وحشتناکی به اوراق کردن ماشینهاش داره. در اولین قدم برچسبهای روی ماشینها کنده میشه. بعد رینگها با آچار ماچاری در میان. بعد خود چرخها کنده می‌شن. بعد سقف اپن میشه. بعد هم صندلی‌ها و شاسی و ... جالبه که هر جای خونه چرخ و رینگ ریخته ازش بپرسی این مال کدومه؟ با وجود شباهت همه رو به اسم می‌شناسه. بازم اینا جواب نمیده،‌ یه بازی مورد علاقه‌اش اینه که با لوگوها براش ماشین درست کنی و سر یه چشم بهم زدن و با لذت هرچه تمام‌تر خرابش کنه و دوباره از نو.

- یه بار که موفق شده بود یه برچسب به جا مونده رو از ماشین پلیسش بکنه و خودش می‌دونست کار بدی کرده،‌ اومد تو اتاق پیش من. - مامان ناراحتی؟ (فهمیدم باز خرابکاری کرده) - نه مامان خوشحالم. - بفرمایید خدمت شما (ماشین پلیسش رو آورده ) - نگاه کردم متوجه چیزی نشدم. - ببین اینجاش مارک داره! آفرین دست! مارکش چسبیده! (فهمیدم یکی دیگه از برچسبهاش کنده شده!) - مامان باز کندی اینا رو؟ ماشینت خراب شده دیگه - ببین چرخش چسبیده! (به تنها چرخ باقیمونده اشاره می‌کنه و با هیجان برای خودش که هنوز اون رو نکنده دست می‌زنه!!)

- بغلش کردم و محکم لپش رو بوسیدم. - نه! -اینکار رو نکن دوباره! دیگه بسه! سیبیلم رو بوس نکن!!

- خدا رو شکر بر خلاف مامان و باباش تا حالا که خیلی بچه اجتماعیه. هر وقت یه نی‌نی اون ور خیابون هم ببینه (حالا این نی‌نی می‌تونه یه بچه 15-16 ساله هم باشه). بلند میگه سلام نی‌نی‌ اسم شما چیه؟ خوبی؟ چطوری؟ اگه جوابش نده که این سناریو همینجوری ادامه پیدا می‌کنه. اگه جوابش بده بلافاصله با اسم صداش می‌کنه و یکی از خاطراتش رو براش تعریف می‌کنه. : "محمد یادته بابایی خوابیده بود کفش رو قلقلک دادم ناراحت شد؟!!"

14 بهمن 2 ساله می‌شه. هنوز تصمیم نگرفتم براش تولد خانوادگی بگیرم یا دوستای بچه‌دار رو دعوت کنم.

اینم عکسهای نه چندان جدیدش:

آخه وقتی چنین ژستی رو می‌بینین دلتون میاد دفتر رو ازش بگیرین؟

دالی ........

این عکس هم مخصوص مامان طاهای عزیز

-داری چکار می‌کنی پسرم؟ - پمپ بنزین می‌زنم!

 کلاه قرمزی


 
20 ماهه
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  

رکورد روی رکورد! بیش از یک ماه و نیم می‌گذره که اینجا رو گرد و خاک گرفته. گفتم یه سر بیام و از شیرین زبونی‌های عرفان بنویسم.

تو این مدت ما بیشترش رو مهمون داشتیم. و بیشتر روزها رو هم در املاکی‌ها می‌گذروندیم. برای سه تا معامله! دو تا یه خونه فسقلی داشتیم که سر هم کردیم و شد یکی. یعنی یکیش رو فروختیم و یکیش هنوز فروش نرفته. اما یکی خریدیم. برای عمه زهرا و دختردایی بابایی هم که این یه ماه رو مهمونمون بودن یه واحد گرفتیم و تجهیز کردیم و زندگیشون مستقل شد. خلاصه بیکار نبودیم. سه چهار تا مورد هر کدوم در یک محله. اما به سلامتی تموم شد. البته هنوز تا اسباب کشی یه ماهی مونده. اما عرفان طفلکی این مدت خیلی اذیت شد و مدام از این املاکی به اون املاکی.

و اما گزارشی از وضعیت عرفان ٢٠.۵ ماهه! ترم جدید دوباره پرستارشبرای دو روزی که من دانشگاه میرم میاد خونمون و بقیه اوقات عرفان پبش خودمه.

دیگه برای خودش سخنوری شده و همه جور و حرف و نظری میده.چند نمونه از شیرین کاریهاش رو داشته باشین.

- گاهی روی خودش اسامی خیالی میگذاره. یه اسم رو که نمی‌دونم از کجا آورده خیلی بکار می‌بره. با انگشت به خودش اشاره می‌کنه و میگه "اسمش هانه!" و از ما می‌خواد که هاد صداش کنیم. گاهی هم میشه "سمبان"! (سبحان پسرخاله‌امه) گاهی هم بابایی! یه بار که بابایی شده بود بهش گفتم بابایی کجا می‌ری؟ گفت "سرکار"! گفتم سرکار چکار می‌کنی؟ گفت "آشغال می‌برم"!!!!! (بیچاره از بس باباییش رو در حال آشغال بردن بیرون دیده فکر می‌کنه شغلش همینه!)

- وقتی باباش برمی‌گرده می‌پره بغلش و از هیجانی که داره شروع می‌کنه به معرفی اشیا! یکی یکی میگه مثلا: "پرده، مبل، قطار،‌ مامانی،‌ فرش، ماسین زرده،‌ ماسین شیکسیده، ....!!" بعد تا یه مدت هر نیم ساعت یه بار با گفتن این جملات باباش رو شرمنده می‌کنه: "سلوم بابایی! خوبی؟ چطوری؟ اومدی؟ سرکار نیستی؟"!!! 

- یه دستمال اورده باباش رو تمیز می‌کنه و میگه: "بابایی تمیز شد! خوشحالی؟ می‌خندی؟ اخم نیستی؟"

- چند وقت پیشا که خودش یاد گرفته بود شلوارش رو در بیاره،‌ تا چشم ما رو دور می‌دید شلوارش رو در میاورد. یا الکی می‌گفت "دیش عوض" که وقتی داریم تعویضش می‌کنیم دیگه نگذاره شلوار پاش کنیم. وقتی دیدم داره زیاد اینکار رو می‌کنه بهش گفتم مامان زوختی (لختی در زبان عرفان) کار بدیه! البته معمولا اینجور مطالب یا فقط باعث افزایش اگاهی عرفان می‌شه و در عمل فایده‌ای نداره یا برای تذکر دادن به ما وقتی داریم لباسمون رو عوض می‌کنیم استفاده میشه که سریع میاد میگه مامان زوخوتی کار بدیه! یه بار دراز کشیده بودم و دستهام رو گذاشته بودم زیر سرم. زیر بغلم یه شکاف خیلی کوچولو در حد نیم سانت پیدا کرده نشون می‌ده و میگه مامان زوخوتی کار بدیه!

- چند شب پیش خاله‌ام اومده بودم خونه‌مون. همه‌اش به عرفان می‌گفتم جیگر! عرفان هم از اون شب تصمیم گرفت به خاله‌ام بگه خاله جیگر!

- اسم عروسکش مانیه. خوب باهاش بازی می‌کنه. براش غذا میاره دوغ بهش میده. نصیحتش می‌کنه: "مانی لالایی بکن! چشات ببند! خور پیش خور پیش بکن! سیمولی (سیب زمینی) بخور! آفرین بارکلا!"

- راستی بالاخره پستونک رو ازش گرفتیم. یه هفته‌ای طول کشید که ترک کرد. طفلک تا مدتها تا ناراحتی روانی پیدا می‌کرد سراغ پسمک می‌گرفت. جالب بود که سعی می‌کرد منطقی باهام صحبت کنه و بهانه الکی نمی‌اورد. بهش گفته بودم که پستونک خراب شده.می‌گفت پسمک بشور! گفتم سوراخ شده. گفت "پسمک دیگه! (یعنی چندتا داشتم! همه‌اش که با هم سوراخ نمیشه!)" گفتم آقا وانتی برده! گفت: "ای شنتون (وقتی پستونکش رو بر می‌داشت بهش می‌گفتم ای شیطون)" ای شنتون آقا وانتی. پسمک می‌خوری!؟"

- از شبیه‌سازیهاش بگم که تو نوشته‌ةا دقت می‌کنه و نظر میهده: به 9 و 6 انگلیسی میگه حلزون! به C میگه ماه. به B میگه عینک!

- از بین ماشینها 206 (دیویس شیشد!) و پراید رو به خوبی میشناسه و توی خیابون هی رصدشون می‌کنه.

- رنگها رو هنوز نمی‌شناسه. اما مدام غلط غلوط نظر میده. این سیفیده! این گرمزه! یه دیوارمون نارنجیه بهش میگه دیوار نارنجی. می‌پرسم دیوار نارنجی چه رنگیه؟ میگه گرمزه!

اینم عکسهای این پست:

کمک! دماغ گیرک! دماغ گیرک!

شونه پرواز میکنه ...... وووووووووووو

کلاه نو مبارک

هاهاهاها بالاخره عرفان خندون پیداش شد!


 
یک سال و هفت ماه
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  

این پنجاهمین یادداشت منه و الان وروجک کوچولوم 19 ماهه شده.

در این مدت که یادداشت ننوشتم یه اتفاق بد افتاد. هاردم سوخت و کلیه اطلاعاتش از بین رفت. گارانتی داشتم و یه هارد نو بهم دادن ولی اون همه فیلم و عکس که از عرفان داشتم همه از دستم رفت. تقریبا از این یکسال ماه اخیر هیچ بک آپی نداشتم.به اضافه کلی اطلاعات کاری و شخصی دیگه که مدتها سرگرم جمع آوری دوباره‌اش بودم.

در همین مدت که وبلاگم رو آپدیت نمی‌کردم برگشتم به سیستم سنتی. خاطرات نویسی به صورت دستی. اما خوب اینجا رو هم سعی می‌کنم هرچند کم‌تر اما گاهی آپدیت کنم تا ارتباطم با دوستان عزیزم از بین نره.

و اما گزارشی از عرفان کوچولو.

- سخنرانی شده برای خودش که نگو. دیگه همه جور کلمه و جمله‌ای می‌گه و برای خودش نظر می‌ده. جمله‌های 4-5 کلمه‌ای با جمله‌بندی کامل. هرچند گاهی صیغه‌ها رو چپه می‌گه اما قابل قبوله.مثلا عموجونی ماسین سواری می‌کنی!

- تخیل در بازی‌ها و رفتارهای روزانه‌اش حسابی اضافه شده. مثلا با قاشق روی فرش می‌کشه و می‌گه جائو بگی! (جاروبرقی). یا از موشش یه نخ آویزون بود دستش گرفته و راه می‌ره و میگه کیف! یه در شیشه رو کرده تو نایلون و می‌گه به‌به و ادای خوردن درمیاره و بعد میگه کره بزنیم. و روش کره خیالی می‌ماله.

- همیشه وقتی چیزی می‌خواد نمی‌گه فلان چیز رو بده. بلکه به جای یه کلمه یه مکالمه کامل راه می‌ندازه. همونی که همیشه شنیده میگه: "پنگولی (انگور) می‌خولی؟ آیه؟ (آره) آیه. باسه! الان!"

- شمردن تا چهار رو یادگرفته بود. از بس من وقتی براش شیرخشک درست می‌کنم پیمانه‌ها رو بلند بلند می‌شمارم، اونهم قشنگ می‌تونست بشماره. انگشتش رو تند تند و ناهماهنگ روی اشیا می‌بره و میگه یکی (البته معمولا یک حذف میشه چون من معمولا از شماره دو یادم میاد بلند بشمارم!!)، دوتا، سی‌تا، چارتا. بعد شماره پنج رو هم یاد گرفت پنج رو هم بشماره. اینقدر تشویقش کردم که حالا فکر می‌کنه اصل کار همون پنجه! دیگه فقط میگه دوتا پن تا!

- از بس بهش گفتم مثلا این مال شماست. فکر می‌کنه یکی از اسماش "شماس"ت. وقتی می‌پرسی این مال کیه؟ در حالیکه به خودش اشاره می‌کنه می‌گه شماسه! حتی گاهی وقتی می‌گی اسمت چیه. میگه شماسه!

- واقعا این مفهوم اول شخص و دوم شخص که در گفتگوی دوطرفه جابجا می‌شن چیز مشکلیه. بیچاره از کجا بفهمه من کدومه؟ تو کدومه!؟ بعضی چیزا رو هم با ضمیر متصل یاد گرفته مثلا به پاهاش میشه "پات".

- برای خودش اظهار نظر میکنه. مثلا یه لباس جدید که بپوشم میگه. لیباس گشـــــنگه! یا گاهی کسانی که خیلی وقته ندیده

- تازگی متوجه شدم این تلویزیون عجب بدآموزی داره. همه‌اش یا داد و دعواست و یا گریه و یا بزن بزن. عرفان هم جدیدا حساس شده،‌ تا دعوا می‌کنن یا گریه تحت تاثیر قرار می‌گیره و با تحکم می‌گه "کاربــــدیه! گیه نکن!"

- عادت بدی دارم که مثلا خودکارم یا گردن‌بندم رو دهنم می‌کنم. تا عرفان می‌بینه سریع و با تحکم میگه بده! نخور!

- بحث تشکر رو خوب یاد گرفته. خیلی لذت بخشه وقتی چیزی بهش می‌ده میگه ممنون مامان. مخصوصا وقتی چیز جالبی باشه چندین بار با هیجان میگه و هرازگاهی باز یاد‌اوری می‌کنه.

- بعضی از برنامه‌های تلویزیون رو از حفظه. مثلا تو آشپزخونه بود و در جایی که تلویزیون رو نمی‌دید. تا آهنگ فوتبالیستها اومد گفت شوت! یا شعر بعضی تیتراژها رو یکی دو کلمه‌اش رو می‌گه. یا وقتی این ٱهنگ شبکه یک شبکه هر ایرانی رو می‌گذارن، رو شبکه یک رو می‌گه.

- معامله‌ها رو دیگه خوب متوجه میشه. وقتی می‌گی مثلا این رو بده تا فلان چیز رو برات بیارم می‌فهمه.

- کلمات جدید رو که تازه می‌شنوه بارها برای خودش تکرار می‌کنه.مثلا کلمه نزدیک بود بیفته. چندین بار تکرار کرد. فرداش دیدم یه ماشین دستش گرفته و از لبه مبل میاره پایین و میگه نزدیک بود! یا مثلا رفته بودیم تو حیاط گفتم هوا گرمه. با تجعب نگاه کرد. چند روز بعد از همون نقطه که گذشتیم گفت هوا گرمه!

- مفهوم کوچیک و بزرگ رو فهمیده و می‌تونه توپها و شیشه‌ها و ... رو بگه کدوم کوچیکن و کدوم بزرگ. همینطور مفهوم سرد و گرم. خیس و خشک.

اینم چند عکس نه چندان جدید:

عرفان مهندس برج ساز!

لذت بخش ترین لحظه زندگی عرفان گلی

اشتباه نکنین این عکس خون‌اشام نیست. عرفان شاتوت آشام هست!

تا بچه ما بیاد فرق در و پنجره رو یاد بگیره ما رو پیر می‌کنه.

عرفان و آرتان مامان مینا کم‌کم دارن برای هم دوستان خوبی می‌شن.


 
یک سال و نیم
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩  

شیرین کوچولوی ما سه روز دیگه یک سال و نیمه میشه.

- دو هفته پیش با مامان‌جون و باباجون و کلی از فامیلها چند روزی رو رفتیم شمال و از اونجا بابایی برگشت تهران و ما رفتیم ولایت. یک هفته‌ای هم اونجا موندیم و بعد دل دوتامون برای بابایی تنگید و برگشتیم. عمه هم برگشت شهرشون و بعد از مدتها شلوغی دور و برمون خلوت شد. راستش منکه حسابی دلم برای این خلوت خودم تنگ شده بود (بعد از 2.5 ماه)، اما عرفانی کمی بی‌تابی می‌کرد. حالا هم هروقت دلش تنگ میشه یه شعر که خودش سروده و خیلی هم دوستش داره می‌خونه! "باباجونی، عموجونی، مامان‌جونی" و هزار بار تکرار می‌کنه!

- این مدت که رفته بودیم ولایتمون، ‌اطراف عرفان پر آدم و بچه بود. صدرا پسر 4 ساله خاله‌ام بیشتر از همه به خونمون می‌اومد و نمی‌دونم چرا عرفان باهاش رفتار دوگانه‌ای داشت. من آخرش نفهمیدم که صدرا رو خیلی دوست داره یا ازش بدش میاد. یا می‌رفت و محکم بغلش می‌کرد (خیلی صحنه جالبی بود این بغل کردنها! صدرا همین جور می‌ایستاد و دستهاش رو بالا می‌گرفت و عرفان که قدش تا سینه صدرا بود می‌رفت محکم بغلش می‌کرد)، یا می‌گفت بد و صدرا رو می‌زد. بیچاره صدرا هم هیچی نمی‌گفت. من خیلی با این قضیه درگیر شدم که چکار باید بکنم. آخه خیلی جاهای دیگه هم پیش می‌اومد که صدرا بچه‌ها رو بزنه. هرچی دعواش کردم فایده نداشت،‌ اهمیت ندادم فایده نداشت. به صدرا گفتم تو هم بزنش، طفلکی دلش نمی‌اومد و آروم می‌زد و عرفان عین خیالش نبود. حتی یه بار هم خودم چندتا زدمش ولی عرفان فکر می‌کرد مثل همیشه که به شوخی می‌زنم تو پشتش (یه نوع ابراز علاقه) اینبار هم همینطوره و با وجود اخم و دعوا همش می‌خندید! خلاصه پسرم داره از اون قلدرها و بزن بهادرها میشه. به نظر شما چکار باید بکنم؟

- خیلی بادکنک (باکونی) دوست داره و می‌کنه تو دهنش و فوت می‌کنه. یه بار که داشت با باباش تلفنی صحبت می‌کرد،‌ بادکنکش رو گذاشت دم گوشی و گفت بابایی فوت!!!

- محبوب ترین وسایلش ماشینها، توپها و گیره‌های مو هستند! از هر کدوم 5-6 تایی داره و عشقش اینه که یکی یکی برشون داره و ببره یه جاهای خاص مثل روی صندلی،‌ زیر میز یا بالای مبل بچینه.

- جمله‌ گفتن‌هاش بیشتر شده و جمله‌های خبری مثل بابا هابید (خوابید)، پنکه آموش (پنکه خاموش شد)، موتور اومد، توپی رفت، پشه مرد! ماسین شیکسید! پنگول تمو شد (انگور تموم شد) رو به خوبی میگه.

- این قندک ما کلا خیلی کم صبره. برخلاف چیزی که من همیشه آرزو داشتم بچه صبوری داشته باشم. مثلا وقتی داره بازی می‌کنه همینکه یه چیزی درست جا نخوره، داد و هوارش رو راه می‌اندازه. به نظر شما برای افزایش صبرش باید چکار کنم؟

- گاهی وقتی از خوای پا میشه مثلا دستش زیرش مونده و خواب رفته. با تعجب پا میشه و درحالیکه مدام به دستش اشاره می‌کنه می‌گه مامان مامان این این این!!!

- این تشکچه‌ای که مشاهده می‌کنین اسمش لالاییه! دوست محبوب عرفان. از وقتی به دنیا اومده روی این خوابیده. الانم دیگه هرجا می‌ریم باید با خودمون ببریمش. روزی هزار بار از این اتاق به اون اتاق توسط صاحبش بارکشی می‌شه. مامان این بار که اومده بود تهران براش ٣ - ۴ تا روکش از این نوع در رنگهای مختلف آورده بود که ما هم روی بالشهامون کشیدیم. حالا اگه در کمد رختخوابها باز بمونه بیچاره میشیم و فریاد لالایی لالایی خونه رو بر می‌داره. جالبه که هر بار هم روش دراز میکشه سریع یاد پستونکش می‌افته. یه مدت برای اینکه عرفان متوجه نشه و یاد نکنه توی صحبتهای خودمون به پستونک می‌گفتیم "آنچه" (در اصل آنچه در دهان می‌کنند!). تا اینکه تازگی فهمیدیم که معنی آنچه رو هم فهمیده! حالا بهش می‌گیم مکش! (از مکیدن میاد!)

عرفان و صدرا مشغول آبپاشی جاروی حیاط منزل باباجونی

این پسر وسواسی ما توی دریا اگه یم موقع پاهاش شنی میشد دادش هوا می‌رفت. بعد از آبتنی برای اینکه سردش نشه روی پاهاش رو با ماسه‌ها پوشوندن. عرفانی هم در حالیکه با غضب و سکوت نگاهشون می‌کرد کل مدت دستهاش رو اینجوری نگه داشته بود که یه موقع آلوده نشه!

عرفان در گشت و گذارهای شمال


 
بعد از غیبت کبری
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤  

سلام سلام

بالاخره اومدیم. بابت این همه تاخیر عذر می‌خوام. البته تا یه اندازه‌ایش قابل توجیه بود با این اوضاع و احوال جامعه. راستش دل و دماغ وبلاگ نویسی که هیچ، حتی حوصله نگاه کردن به کامنتها رو هم نداشتم. بعد از مدتها اومدم به سر زدم و دیدم چه همه کامنت نخونده. راستش تو این مدت به سرم زد که اصلا بگذارم کنار این وبلاگ رو اما باز شیرین کاریهای عرفان رو که می‌بینم به ادامه ترغیب می‌شم.

نمی‌خوام وارد بحثهای سیاسیش بشم اما ما هم مثل خیلی از شما دلگیر از آنچه در ایران عزیزمون می‌گذره، مدام در حال حرص خوردن و خبرخوانی و خبر رسانی و بعضا اگه عرفان اجازه می‌داد حضورهای فیزیکی بودیم. بعد هم که امتحانهای به تعویق افتاده دانشگاه و وسطش هم عروسی دایی رامین و مهمونهای شهرستانی و برگه‌های صحیح نشده و ....

خلاصه دوباره اومدم. انشاالله به مرور به وبلاگهای دوست داشتنی‌‌تون هم سر می‌زنم و

فعلا فقط عرفان.

- رشد کلامی عالی پیش میره. کلمات بسیاری رو می‌گه (تقریبا هر کلمه‌ای رو که بشنوه). از مرحله کلمه هم مدتیه به مرحله جمله رسیده. جمله‌های دو کلمه‌ای مثل "عمه کوکایی؟(کجایی)" که این کجایی با انواع و اقسام اشیا و افراد در طول روز گفته میشه. پشت بندش هم میگه آهااااااا! اونا!!

- فعلها رو هم خوب میشناسه. مثلا پاشو. بده. بیا. تسید (ترسید). بیگیر. بخور.... کلمات به جا استفاده میشه اما هنوز درست صرف نمیشه. مثلا وقتی می‌ترسه میگه تسید‍!

- جالبه که گاهی شبها خواب می‌بینه، اون وقتیهایی که نزدیک بیدار شدنشه خوابش رو بلند میگه. تا حالا خواب اینا رو دیده: دردآلو (زردآلو)،‌ ماسین، سینا (پسردایی‌ام)،‌ دندلی (صندلی)، امروز هم که با ددا،‌ ددا از خواب پاشد و دنبال پسر خاله‌ام صدرا می‌گشت.

- با وجودیکه از شیر خودم گرفتمش همچنان در طول شب بین 5 تا 8 شیشه شیر می‌خوره حدود 700 - 800 سی‌سی! تو رو خدا کسی یه راه حلی پیدا کنه این شب بیداری تا کی ادامه خواهد داشت؟

- چند بار پیش اومده که ماجرایی رو تعریف کنه. ماجرای شکستن ماشینش رو چند بار تا حالا تعریف کرده،‌ "ماسین شیکس! آخ آخ آخ! سواخ!" و ماجرای ترکیدن بادکنکش رو!

- سلام کردن رو یاد گرفته و گاهی که کسی میاد بهش سلام می‌کنه. اوایل می‌گفت دلام حالا درست میگه سلام. البته مثل بقیه صحبتهاش اگه درخواست بدی این کار صورت نمیگیره! فقط وقتهایی که خودش صلاح می‌دونه!

- دستهاش رو می‌گذاره روی صورتش و مثلا قایم می‌شه و بعد می‌گه دتی (دالی!)

- در حال حاضر 10 دندون کامل و 2 تا نیش بیرون زده داره. چهار تا بالا 8 تا پایین!

- مفهوم تعداد رو می‌فهمه و وقتی چندتا چیز بر می‌داره از خودش می‌پرسه "چنتا؟" و بلافاصله جواب میده: "دوتا!"

- مثل بقیه پسرها علاقه عجیبی به ماشین داره. اگه توی یه جمع نی‌نی‌ها ماشین باشه و کسی بخواد به سمت یه ماشین چه مال خودش چه مال کس دیگه بیاد جیغ و دادی راه می‌اندازه که نگو و نپرس! در این جور وقتها نمی‌دونم چکار باید بکنم!؟ راهنمایی پلیز!

- تو این مدت دور و برمون خیلی شلوغ بود از هر شخصیتی چیزی یاد گرفته و تکرار می‌کنه. مثلا مگه "عموسون، ام بـــــــــــــــده! بینداز!" یعنی عموجون گفته پستونک بده (به فتح ب) بنداز! و بعد هم از دهنش در میاره و با یه خنده شوخانه و یه نگاه شیطون ادای انداختن رو در میاره و سریع دوباره می‌گذاره تو دهنش!

- یه نوه عمو دارم که همسن عرفانه. اگه یادتون باشه عرفان خیلی دیر راه افتاد (15 ماهگی) ولی اون از 11 ماهگی راه می‌رفت. هر وقت تماسی از شهرستان داشتیم همیشه می‌پرسیدن که عرفان راه افتاده یا نه؟ و بعد می‌گفتم پسر مهدی خیلی وقته راه افتاده! خلاصه این پسر مهدی بد جوری شده بود بنچ مارک عرفان و هی تو سرش می‌زندنش! اما به جاش این بار که برای عروسی دایی رامین اومده بودن خونه ما

- داشت یادم می‌رفت. شعر یاد گرفته! اونم چه شعرهای با مفهومی! از بس ماشین دوست داره من همیشه وقتی داره ماشین بازی می‌کنه براش می‌خوندم ماشین مشدی مندلی، نه بوق داره نه صندلی! یه روز دیدم وقتی مصرع! اولش رو می‌گم خودش ادامه‌اش رو می‌خونه! دستش رو به حالت دکلمه بالا میاره و می‌چرخونه و می‌گه نــــــــــــــه بوووووق و دندلی! یه شعر دیگه‌ هم عمه‌اش یادش داده. وقتی می‌گی اتل متل سریع میگه توتوله. بعد می‌گیم گاوٍ؟ میگه حسن! خوب فعلا تا همین جاش رو یاد گرفته!!!!

- وقتی یه کاری می‌کنه که خودش مشکوکه که کاری بدیه یا نه؟ و نگرانه اینه که دعواش کنیم، خودش اقدام می‌کنه. برای خودش دست می‌زنه و در حالیکه برمی‌گرده عکس العمل ما رو ببینه به خودش میگه باکلا! باکلا! (باریکلا) اینم یکی از اون مواقعی بود که بعد از اینکه همه قاشقها رو گذاشت تو ظرف ماست به خودش باریکلا گفت.

- من عاشق این خلاقیتهای بچه‌هام. یکی از عواملی که باعث میشه دست عرفان رو باز بگذارم و مدام دعواش نکنم همینه که خلاقیتش از بین نره. در ادامه همون شبیه‌سازی‌ها دو نمونه یادم مونده که اینجا بنویسم. این آرم دانشگاه آزاد رو دیدن؟ فکر می‌کنین شبیه چیه؟ عرفان که اولین بار دید گفت گیره! دومیش اینکه یه بار چنگال دستش گرفته بود و می‌گفت شونه! و موهاش رو باهاش شونه می‌کرد!!

- الله‌اکبرهای شبانه رو کوچولوی ما هم شرکت می‌کنه ها! البته وقتی می‌بریمش پشت بام می‌ترسه اما از پایین دم بالکن می‌ایسته و دستش رو میاره دم گوشش و میگه الا اپر! برای همین ما هم مجبوریم نوبتی بالا بریم و شیفت عوض کنیم.

- پازلش رو یاد گرفته بچینه. کاملا قطعات رو می‌چرخونه و درست می‌گذاره سر جاش.

اینم عکسهای این دفعه قلب کوچیک من.

هیچکی به این گلها آب نمی‌ده! باید خودم مشغول شم

شیطون این کتابخونه‌ کوچیکش رو گذاشته زیر پاش و خودش رفته تو کمد نشسته!

پا در دمپایی بزرگان کردن!