| ترک شیشه! |
| ساعت ٦:٢٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩ |
|
با عرض شرمندگی نسخه خرداد و تیر این ماهنامه همزمان عرضه میشود! اینقدر فاصله شده که یادم رفته چیها رو قبلا گفتم و چیها رو نگفتم. مهمترین واقعه ی این مدت از شیشه گرفتن عرفان هست که با هر زحمتی شد انجام شد. اول سعی کردم با دلیل و منطق و طبق قوانین روانشناسی باهاش روبرو بشم که دیگه بزرگ شدی و اگه دیگه شیشه بخوری دندونهات خراب میشه. دیدم نخیر! هیچ فایدهای نداره و مدام گریه وحشتناک بی سابقهای میکرد که من میخوام دندونام خراب بشه! دیدم بنده خدا راست میگه خوب دندونهای خودشه! باز اومدم طبق آخرین کتاب رواشناسی که داشتم میخوندم به اسم پرورش هوش عاطفی در کنارش باشم و بهش بگم که میدونم ناراحتی میدونم عصابانی هستی! اما هر بار میگفتم گریهاش اوج میگرفت و اوضاع از قبل بدتر میشد. خودش رو به در و دیوار میزد و ... بالاخره به سنت خودمون رجعت کردم و سر شیشه رو تند کردم. خیلی دردناک بود. صحنهةای دیدن اینکه با تردید به دهنش میزد سر شیشه رو و دهنش میسوخت. کاملا حس میکردم قلبم داره فشرده میشه. میشه گفت جز بدترین لحظات زندگیم بود. طوری که دیگه تسلیم شدم و علی رغم همه عواقب بدش شیشه رو بهش دادم و خوابید. متقاعد شده بودم که فعلا از خیر این کار بگذرم. اما وقتی از خواب بیدار شد دیدم همچنان یادش هست و برای باباش تعریف کرد که شیشهها خراب شده! تقریبا دیگه بیتابی نکرد. شب اول طبق عادت همیشگی 5-6 بار بیدار شد و با لیوان خواست شیر بخوره که چون در حالت دراز کشیده نمیشد به گریه میافتاد. شب بعد 2 بار به همین ترتیب بیدار شد و از شب سوم دیگه بیدار نشد. واااای که چه راحت شدم شبی 6-7 بار بیدار خوابی به این شکل خاتمه پیدا کرد و من بعد از 2 سال و 4 ماه بیش از 3 ساعت پیوسته خوابیدم!!! از اتفاقات دیگه این ایام کامل شدن دندونها به همراه یک هفته ا س ه ا ل بود! و دو تا سفر یکی به شاهرود برای گشت و گذار و دیگری به خونه پدری من. چقدر به عرفان خوش گذشت طوریکه با وجودی که باباش همراه مون نبود، تا میگفتم میخواییم بریم پیش بابایی اعتراضش در میاومد که نه تهران نریم! بابایی بیاد اینجا!
در جنگل ابر شاهرود مشغول به قول خودش کچلی مچلی کردن گلها!
در منزل مامان جون مشغول نظافت! گرمای شدید این روزها امکان پارکهای صبح و عصر به اتفاق آرتان رو کم و بیش ازمون گرفته. اما بازهم گاهی تو خونههامون میزبان این دوتا کوچولو میشیم. راستی یه خبر خوب! بعد از گذروندن یه دوره 3-4 ماهه از لجبازی وحشتناک! به نظر میرسه این ایام به سر رسیده و چند هفتهایه که عرفان خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی شده. ایام بدی بود! سر مسائل خیلی بی اهمیت خودش رو به زمین و زمان میزد و مدتها گریه و زاری میکرد. من بیچاره نمیدونستم تو این مواقع باید مقاومت کنم یا کوتاه بیام. اما نمیدونم واقعا از نظر زمانی دورهاش سپری شد یا حاصل مقاومتها و تسلیم نشدنهای من بود. طوریکه که تقریبا هیچ وقت با گریه نتونست چیزی رو بدست بیاره. یه تجربه جالب هم داشتم که هنوز مطمئن نیستم کاملا درست باشه. هر وقت کار اشتباهی میکرد من به جای تنبیه میگفتم ناراحت شدم از کاری که کردی. حتی قهر هم نمیکردم فقط دیرتر جوابش رو میدادم و اگه کاری ازم میخواست می"فتم من ناراحتم چطوری این کار رو انجام بدم؟! کم کم یاد گرفت که اگه عذر خواهی کنه و دیگه اون کار رو انجام نده ناراحتیم برطرف میشه. الان با وجودی که زیاد کار اشتباهی نمیکنه و من هم سر مسائل کم اهمیت از این روش استفاده نمیکنم، مدام نگران ناراحتی منه. هر وقت کاری انجام میده که شک داره سریع میاد ازم میپرسه مامان ناراحت شدی؟ کافیه که یه بار بگم ناراحت. سریع کارش رو قطع میکنه و میگه ببخشید! حتی بی دلیل در طول روز هم بارها ازم میپرسه که خوشحالی یا ناراحت! چند نمونه هم از شیرینزبونیهای عشق کوچیک: - اینقدر آقایون اطرافش بدون ریش و سبیلند که هر وقت پدر من رو میبینه توجهش به سبیل ایشون که کمی هم سفید شده جلب میشه. اون روز به پدرم میگه: باباجون یه لحظه سیبیلت رو به من میدی؟ میگه برای چی میخوای؟ میگه میخوام بندازم تو لباسشویی تمیز بشه! - مامانجون براش یه بسته 30 تایی ماشین خریده. با خوشحالی میگه مامان جون یادم باشه بازم برام بخری! - یه بار که خیلی اذیت کرده بود گفتم اعصابم خورد شد! با تعجب میگه خوب منم عصام گم شده! بعد از اون هم چند بار ازم پرسید عصات رو پیدا کردی؟ - میپرسه مامان خاک تو سرت شده؟ (از تلویزین شنیده ظاهرا) بعد میاد سرم و میتکونه و میگه خاک ها رو ریختم! عکسهای این پست: آبتنی در تابستان آی میچسبه!
دو عدد خوش تیپ!!
فقط دعا کنین خدا به داد مامان این سه قلوها برسه!
ابتدا غذا دادن به پرندهها ....
سپس غذا خوردن در قفس برای درک بیشتر پرندههای بیچاره!!
به ندرت روی تختش هم میره ...
در پارک ملت
|
|
| اردیبهشت نامه |
| ساعت ٤:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩ |
|
اومدم تا اردیبهشت تموم نشده نسخه این ماه رو هم منتشر کنم. عرفان کوچولوی ما یواش یواش داره بزرگ میشه و گذر عمر ما رو بیشتر نشون میده. اینگار آدم وقتی بچه دار میشه روزها زودتر میگذره. همین دیروز بود که نگران بودم آیا اصلا چشکهاش درست می بینه یا صدا ها رو می شنوه، همه اش منتظر بودیم که بالاخره بتونه یک چیزی رو توی دستش نگه داره. یا گردنش رو بیاره بالا .... خلاصه مثل برق و باد داره می گذره. کاش می شد لحظه به لحظه اش رو ثبت کرد. - در دوسال و 3 و نیم ماهگی! همچنان در کار شیر شبانه هستیم و هر شب 6 عدد شیشه مرتب در سایزهای مختلف و با اندازه آبهای متفاوت به ردیف منتظر هستند تا به نوبت هر از 2 ساعتی توسط آقازاده نوش جان شوند. راستش چندین بار با خودم کلنجار رفتم که بگیرم ازش، اما هنوز خیلی متقاعد نشدم. البته این بی خوابی ها و پوسیدگی احتمالی دندون دلیل خوبیه، اما می ترسم دیگه شیشه رو که ازش بگیرم شیر خوردنش هم قطع بشه. - هنوز دندونها کامل نشدن و دو تا اسیای بالایی مونده. عرفان 18 تا دندونه به لطف کتاب دندونهام رو مسواک می کنم و از ترس باکتری های ترسناک توی کتاب! شبها مسواک می زنه. البته ما سعی می کنیم با شوخی و نمایش بازی در مورد باکتری های توی دهنش داستان رو خیلی ترسناک هم نکنیم. - چندتا اخلاق خاص داره که کمی من رو نگران می کنه و خوب نمی دونم باید چه رفتاری نشون بدم: -- قضیه اسباب بازی ها و احساس مالکیت و ... که احتمالا همه مامانها باهاش درگیرن. البته عرفان نسبتا بچه قلدریه و معمولا در بازی کردن با اسباب بازیها به هم سن و سالهاش زور می گه و اسباب بازی ها رو ازشون می گیره و داد و بیداد راه می اندازه. نمی دونم تا چقدر دخالت در این مسائل درسته. وقتی نصیحتش کنم و از قبل برای بازی های گروهی می خوام آماده اش کنم معمولا جواب نمی ده یا گاهی هم جواب برعکس میده. -- یکی از مشکلات دیگه کم صبریشه. وقتی داره با خودش بازی می کنه اگه یه چیزی بر وفق مرادش نباشه یا مثالا ساختمان ها درست جا خورن خیلی زود دست از تلاش می کشه و عصبانی میشه و داد می زنه و میگه من این رو دوست ندارم و پرت می کنه و ... و ... و .... و -- با وجود اینکه من به شدت از اینکه کاری رو بگم نکن و منظورم این باشه که از لج انجامش بده خیلی بدم میاد، اما عرفان عادت عجیبی پیدا کرده. خیلی از افعال معکوس! استفاده می کنه. مثلا میگه من شیر نمی خوام ها! (منظورش اینه که می خوام) و عجیب تر اینکه وقتی خیلی می خواد داد و بیداد راه می اندازه و می گه نمی خوام اگه براش بیاری بدتر میشه اگه نیاری باز هم بدتر میشه. معمولا یه 3 - 4 دقیقه ای که خوب جیغ و داد کرد بعد نظر درستش رو اعلام می کنه. اما از عادات بدش گفتم حالا یک کم از کارهای بامزه اش هم بگم: - بعد از سالها آبگوشت پخته بودم. قاشق اول رو که خورد گفت آخ زبونم رو گاز گرفتم! گفتم اشکال نداره مامان خوب میشه. قاشق دوم رو خورد باز با حالت گریه گفت بازم گاز گرفتم! با تعجب گفتم مواظب باش مامان. قاشق سوم گفت سوپ زبونم رو گاز می گیره!! خودم خوردم دیدم حق داره خیلی تند شده!!! - یادم نیست سر چی به همسرم می گفتم ناز نکن دیگه! عرفان با تعجب میگه بابایی مامان رو ناز نکن دردش می گیره! فقط بوسش کن! - یه آهنگی براش می گذاشتم که خیلی دوستش داشت. یه بار دیدم داره با خودش می خونه:"می شینه مامان کنارم، چه مامان نازی دارم. خنده می کنیم قه قه قه. غذا می خوریم بع بع بع! (به به به )" ادامه می ده: می دونی مامان ببعی چی می خوره؟ می گم چی می خوره مامان؟ می گه: هویج! - عشقش پیدا کردن اشکال هندسی در اطراف هست. شکلهایی مثل ذورندقه (ذوزنقه)، بیضی، لوزی و ... رو هم بلده. مثلا ایستاده پاهاش رو باز کرده می گه مثلث شدم. یا براش هندونه برش زدیم میگه هندونه های مامان مثلثه مال بابایی مستطیله. -- یکی دو تا دیگه از این بهانه تراشی هاش رو هم بگم برای این پست: بهش می گم بیا غذا بخوریم. شکمش رو به زور میده جلو و میگه خوب تو شکمم جا نمشه دیگه خوب! -- بهش می گم این لالایی (بالش) رو از رو زمین بده به مامان. میگه اگه برش دارم کله ام می خوره به زمین خوب! می گم نه مواظب باشی نمی خوره. خم میشه و لالایی رو برام میاره و بعد میره همون جا محکم سرش رو می زنه به زمین و میگه دیدی خورد؟ و حالا بخش تصویری این ماه: عرفان و آرتان بهترین دوستش که مامانش هم کلاسی و دوست منه و خونه هامون نزدیک هم هست و این برای هر دوتا مون نعمت خیلی بزرگیه.
این روزها که هوا بهتر شده بیشتر می ریم بیرون.
راستش من می ترسیدم اما عرفان با مراقبت بابایی داره با آقا اسبه تو باغ وحش غذا میده
عشق آب بازی به تمام معنا:
اینم یه عشق آب دیگه: "این بارون شیطون! چرا قلقلکم می دی!"
اینم گل پسر با ژست ابتکاری خودش:
|
|
| گزارش اول سالی! |
| ساعت ۱٢:٤٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥ |
|
ظاهرا این وبلاگ تبدیل شده به ماهنامه! به نظر خیلی هم بد نمیاد، میاد؟ ... خوب سال جدید همه مبارک. هنوز فروردین تموم نشده و میشه گفت سال جدید. امیدوارم برای همه سال خوبی باشه. ما هم طبق برنامه هر سال کل تعطیلات رو نصف کردیم. امسال نوبت شهر من بود که اول بریم. درست تا 7ام اونجا بودیم و بعد از 7 تا 14 شهر همسرم. عرفان هم دیگه خیلی بهش خوش گذشت. کلی دور و برش شلوغ بود و مرکز توجه. فضاهای بزرگ و هوای خوب و یه عالمه هم بازی. برنامه پرستارش هم هنوز همون طوره و دو روز در هفته رو که من سر کار میرم دانشگاه، عرفان هم میره خونه پرستارش. به قول خودش خونه خاله دیگه! راستش اینکه کار من فقط دو روزه خیلی خوبه و خدا رو خیلی شکر میکنم. اما یه بدی کوچولو هم داره. و اون اینکه عرفان عادت نمیکنه. همیشه استرس اینو داره که فردا میریم خونه خاله دیگه یا نه! و اما عرفان نگاری این شماره از ماهنامه! - بازم از دلیل تراشی برای نه گفتن های عرفان که روزی چند بار باعث خنده میشه بگم. مثلا اینا مربوط به امروز بود: -- من: عزیزم دارم پیاز خرد میکنم. برو عقب تا چشمات نسوزه. عرفان: خوب اگه برم عقب می خورم به خاله شونه! (توضیح: ما این ور هال بودیم و تلویزیون که داره خاله شاهدونه نشون میده اونور هال!) دیگه نمیبینم خاله شونه رو! کلهآم داغون میشه! -- من: کشمشی! بیام بخورمت!؟ عرفان: نه! اگه بخوری، خالی میشم! لختی میشم! عیب میشم! پاره میشم! - عرفان: بابایی کجاست؟ من: با عمو حمید رفته سر کارِ عمو! (چند ساعت بعد که بابایی برگشته) عرفان: ای بابای شیطون! رفته بودی سر کار عمو حمید! برو سر کار خودت خوب!! - تو جمعی بودیم که داشتن در مورد عکس روی اسکناس 5 تومنی صحبت میکردن که عکس خمینی رو خوب نکشیده و ... عرفان هم به ظاهر مشغول کار خودش بود. چند روز بعد توی خیابون یه آقای به لباس روحانی دیده میگه خمینی! - یه مبلی بود خونه پدری همسرم که عرفان از همون اول احساس مالکیت میکرد نسبت بهش. یه بار که پدر همسرم نشسته بود روش عرفان میگه: ای پدرجون ناقلا! حواست نبود؟ اشتباه کردی! روی مبل هرفان نشستی! - دایی رامین براش یه ماشین کنترلی خیلی قشنگ گرفته بود که عرفان خیلی خوشش اومده بود. شب موقع خواب که همیشه خاطرات طول روزهای اخیرش رو چند دور برامون مرور میکنه میگه: دایی رامین خیلی پسر خوبیه! به من کمک میکنه برام ماشین قرمزه میخره! - قبلا بهش گفته بودم که تو رو خدا به ما داده و با هم میگفتیم ممنون خدا پسر به این خوبی دادی به ما. برام عجیب بود که چرا ازم نمیپرسه خدا کیه. یه بارم گفت چرا خدا نمیاد خونهمون با من ماشین بازی کنه؟ تا اینکه یه بار داییاش ازش پرسید خدا کیه؟ گفت دوست دایی سعید! تازه دوزاریمون افتاد که فکر میکنه دختر داییام هدا همون خداست! - یه پسر عمه 4 ساله داره که تو بازی بهش گفته بود "عرفان بزرگه!". عرفان خیلی عصبی شده بود و هی میگفت: "نه! هرفان بزرگ نیست!" و این جنگ و جدل بدجوری جدی شده بود و یه 20 دقیقهای طول کشید. ما مامانها هر کار کردیم ما منطق، با حواس پرت کردن، جدا کردنشون صلح ایجاد کنیم فایده نداشت و عرفان بدجوری حرصش گرفته بود. تا اینکه دختر عمهاش به دفاع از عرفان گفت عرفان کوچیکه! عرفان که همچنان داشت حرص میخورد گفت: "نه دختر! هرفان بزرگه! غذا خورده! چله شده! بزرگ شده!" - کلا سوالهای فلسفی زیاد میپرسه. مثلا: "مامان، خانومها سر دارن؟"، "آقاها روسری ندارن؟". اما این سوالش دیگه خیلی فلسفی بود: یه بار که برای اولین بار توی یه سمند نشسته بود و تشنهاش شده بود پرسید: "مامان! تو سمند آب میخورن؟" حالا بریم سراغ عکسها: آقای مطالعه. این طرز روی هم گذاشتن پاهاش رو خیلی دوست دارم ...
آب و جارو دو عشق همیشگی عرفان در کنار هم ... چه خوشی میگذره.
اوه عجب آفتاب تندیه! ... همینه که آقا الاغه هوس آبتنی کرده.
گلی بین گلهای باغچه مامانجون!
کاش میشد تو این طبیعت زیبا پرواز کنم ....
|
|
| گزارش آخر سالی |
| ساعت ۱٢:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ |
|
آمدهایم تا آخرین پست امسال رو بنگاریم! در این مدت اتفاقی افتاد از این قرار: در تعطیلات بین دو ترم مامان جون و باباجون جوجو اومدن خونه ما و تولد عرفان رو گرفتیم. با کلی هدیه های خوب . دسته همه درد نکنه.
از اون روز به بعد تا مدتها کارمون شمع روشن کردن و تولد گرفتن بود. یه روز عرفان گفت مامان می دونی تولد چیه؟ گفتم چیه پسرم؟ گفت یعنی شمع!
یه هفته مونده به شروع ترم فهمیدیم که خاله نسرین پرستار عرفان دیگه نمیاد. ازدواج کرده و همسرش راضی نیست. خلاصه باز افتادیم به تکاپو به دنبال پرستار. به هر کی می شناختیم سپردیم. یکی پیدا شد. کلی از خودش تعریف کرد که چقدر سابقه و حوصله و ... دارم و مربی مهد بودم و .... بسی خوشحال گشتیم. اما ظاهرا روز اول کاری که عمه خانم محترم زحمت کشیده و نظارت فرمودند بسیار اسف بار گزارش شد. سرانجام با مشورت دوستان از خیر پرستار گذشتیم و به سوی مهد کودک محل شتافتیم. از مهد کودک هم بسی تعریف از دوست و آشنا شنیدیم و باز مشعوف گشتیم. چهار روز تمام!! به همراه پسر گرامی به مهد رفتیم. پدر گرامی در این مدت بسی همکاری فرمودند و در روزهایی که ما دانشگاه بودیم مرخصی گرفته همراه پسر به مهد می رفتند. اما هر چه گذشت بیشتر به این نتیجه رسیدیم که نخیر! این هم نمی شود. کودک هنوز کوچک است برای چنین جای پر ازدحام و احیانا پر تصادمی! تا اینکه در روز چهارم عرفان با استقبال از یک عدد ویروس چند کیلویی پر تب و سرفه ترین و طولانی ترین مریضی اش را ار مهد گرفت و این سخن ما را تایید نمود. اما چون باز شک داشتیم، بعد از یک هفته این ویروس عظیم جثه را به مادر گرامی یعنی اینجانب منتقل کرد تا همه شبهات احتمالی مرتفع گردد! خلاصه در حال حاضر با همکاری خاله دیگه (همان خاله نسرین به گویش عرفان) بجای اینکه ایشون تشریف بیارن اینجا ما تشریف می بریم اونجا! تا ببینیم آیا می توان این ترم را هم این چنین سپری کرد یا نه! خوب ... دیگه اینکه در این مدت چند وقتی رو برای از پوشک گرفتن عرفان تلاش کردیم اما موفقیت آمیز نبود. فکر می کنم هم عرفان آماده نبود هم با درست پیش نرفتیم. عرفان از نشستن روی صندلی دستشویی بدش میاد، ما هم برای جذاب کردن محیط دستشویی!! از خاله شایلی تقلید کردیم و یه چهار پایه گذاشتیم تا خودش آب بازی کنه و اسباب بازی هاش رو حموم کنه!
اما این جذابیت محیط به حدی بود که دیگه مدام به بهانه آن عمل! تقاضای رفتن دستشویی می کرد اما دریغ از آن عمل. البته بعضا هم بر اثر طولانی شدن زمان ماندگاری ایشون در دستشویی اتفاقی می افتاد ... اما خلاصه بعد از پیش اومدن قضیه مهد گفتم فعلا دست نگهدارم که دو تا تغییر با هم اتفاق نیفته. یه سوال، میشه یه روش بگین که لازم نباشه یه مدت کلا بدون پوشک باشه و زندگی نجس نشه؟ یه طوری که هر وقت نیاز بود پوشک رو در بیاریم و بریم دستشویی و باز پوشک کنیم ....!؟ عرفان در حال آشپزی با ظروف آشپزی که در بین کادوهای تولدش بود. خودمونیم اما بازیهای دخترونه خیلی بهتر از بازیهای پسرونه است ها.
تعطیلات عید رو هم طبق هر سال دو نیمه میکنیم نیمهای رو در شهر خانواده من و نیمه رو در شهر خانواده همسرم. در این 13 سالی که تهران زندگی کردم. هیچ سالی حتی یک روز از 14 روز تعطیلی عید رو تهران نبودم. فکر می کنم دوست داشتنی ترین روزهای تهران باشه. برای همگی آروزی سالی پر از موفقیت و سلامتی میکنم. خداحافظ تا سال بعد.
|
|
| دو سالگی |
| ساعت ۱:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ |
|
عرفان گلی الان 2 سال و 5 روزه شده. اما هنوز تولد نرگفتیم براش. تو تعطیلات که خانواده من بیان انشاالله میگیریم. ممنون از تبریک تولد دوستان. فعلا چندتا از کارهای این کوچولوی دو ساله: - وقتی کاری رو نخواد انجام بده خیلی بهانههای جالبی میگیره: --میگم عرفان ماشینهات رو جمع کن بگذار تو کمد. با حالت عصابانیت و گریه میگه: نـــــــــــه! کمد تاریکه!! ماشینها تصااف (تصادف) شدید میکنن! چپه میشن! داغون میشن! -- میگم عرعرفان سوپ میخوری؟ میگه: نـــــــه!! سوپ نمیخورم! سیبیلام کثیف میشه! -- رفتیم بیرون میگم بریم خونه؟ میگه: نـــــــــــــــــه! کفش پامه بریم خونه فرشا کثیف میشه! -- تو اتاقیم، میگم بریم تو هال؟ میگه: نــــــــــــــه! تو هال میز هست، مبل هست! من جا نمیشم! - براش میوه آوردم. نارنگی رو پوست گرفتم به پرتقال اشاره میکنه و میگه باباش رو هم پوست بکن! - بهش میگم میدونی کی تو رو اینقدر خوشگل کرده؟ میگه: کی؟ میگم خدا. میگه: خدا بیاد خونة جدیدمون، پیش عرفان، باهم ماشین بازی کنیم. قان قان بیب بیب کنیم. - گاهی میاد روی شکم من دراز میکشه. صدای قلبم که میاد تعجب میکنه و یک کم میترسه. بهش میگم شکم شما هم صدا میده. با ترس و اعتراض میگه: نـــــــــــــه! شکم کم صدا نمیده خاموشه! - به نافش اشاره میکنه و میگه دریل کردیم سوراخ شده! - روی یکی از درهای جا کفشی خط خطی کرده. به در دیگهاش اشاره میکنه و میگه آفرین عرفان اینجا خطخطی نکردی! - رفته بودیم خونه داییام که یه پسر 4 ماه کوچکتر از عرفان داره. پارسا سرما خورده بود. عرفان که احساس بزرگی میکرد دستمال کاغذی برداشت و رفت بینی پارسا رو تمیز کرد. هر وقت هم که سرفه میکرد، بدو بدو میرفت تو پشتش میزد و میگفت در اومد؟ - وقتی میخواد یه کاری که میدونه دعواش میکنیم انجام بده، میاد به من میگه. مامان خدافظ؛ برو خونهتون، یه بار هم که دیگه خیلی دوست داشت برم با شنیدههاش از برنامههای کودک اینجوری خداحافظیش رو تکمیل کرد: خدافظ تا شنبه! موقف (موفق) باشی! همیشه خدا جورابهاش یا لنگه به لنگه است یا به قول خودش یکی داره یکی نداره، اگه یه موقع بخواهی جوراب درست پاش کنی با اعتراض مواجه میشی:
یک لحظه غفات یک عمر پشیمانی! با وجودی که طعم سبزی رو دوست نداره، اما علاقه عجیبی به خوردن سبزی داره! سبزیهای بیچاره بعد از جویده شدن دور ریخته میشن.
از بس وسایل کابینتهای آشپزخونه همیشه ولو میشدن، یکی از کابینتها رو کلا خالی کردم و در اختیار عرفان گذاشتم. این کابینت کاربردهای زیادی داره!
کابینت مذکور جایگاه همیشگی قایم شدن عرفانه
گاهی هم نمایشگاه اتومبیل میشه و بازی آقای مغازه دار رو با هم میکنیم:
بعضی وقتها هم جایگاه خواب ایشون میشن:
|
|
| 23 ماهه |
| ساعت ۱٠:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ |
|
سلام ما بالاخره اومدیم. عذر میخوام بابت این همه تاخیر هرچند دیگه عادت شده. بهانه این دفعهام اینه که اسباب کشی کردیم به منزل جدید و اینجا adslاش 2 ماهی طول کشید که نصب بشه. منم مودم dial upام خراب شده بود و همین جوری مونده بودم بدون اینترنت. خودم هم نمیدونم چطور بدون اینترنت 2 ماه زنده موندم. بیمعطلی بریم سراغ کلوچهخان عزیز و شیرین زبونیهاش: - شدیدا نگران خوشحالی و ناراحتیهای آدمهای اطرافشه. روزش شونصدبار ازم میپرسه مامان خوشحالی؟ یا تا یه آهنگ با تم غمگینانه میشنوه میگه تلویزیون ناراحته. حتی تا چند وقت پیش اشیاء رو مثل ماشینهای توی خیابون مدام دسته بندی میکرد که این ناراحته، این میخنده. وای به حال اینکه یه وقت احساس کنه من ناراحتم! : "مامان ناراحتی؟ خوشحال باش! چرا ناراحت میباشی؟ بخند! آفرین مامان. دست بزنین مامان خوشحال شد! ...." - این روزها دوتایی باهم دیگه میریم بیرون قدم میزنیم. یه پارک ته کوچهمون هست که معمولا میریم اونجا. اما همیشه موقع برگشت مکافات داریم. برای همین خیلی وقتها از خیر پارک رفتن میگذریم و تو کوچه پس کوچهها خودمون رو با برگ و درختها و سنگها و کاجها و البته پیشیها مشغول میکنیم. توی راه باهم درد و دلهای مادر و فرزندی میکنیم و خاطرات مشترکمون رو مرور میکنیم. آی خوش میگذره. - تو یکی از این کوچه گردیها یه بار عرفان به پشت بومهای روبرو اشاره کرد و گفت: "واااای چه همه اللهاکبر"!!! فکر کنین بچههای نسل جدید پشت بوم رو به اسم اللهاکبر میشناسن. - حرفهای قلمبه سلمبه عجیب زیاد میزنه. از تو تلویزیون و کارتون گارفیلد یاد گرفته. مثلا این جملهها رو بیربط هم شده بکار میبره: "میخوام تنها باشم!"، "دیگه نمیخوام ادامه بدم!"، "مسخره بازی بسه!"، "این فوقالعاده است!"... - یه روز جمعه که بابایی اصلاح نکرده بود و یککم ته ریشش در اومده بود، عرفان با تعجب اشاره میکنه به بابایی و میگه: "بابایی سیبیلت کثیف شده. برو اصلاح کن! تمیز بشی! نه! اصلاح نکنی، اره برنداری (به تیغ میگه اره!) خطرکاره! داغون میشیها!! (خداییش واژه خطرکار قشنگتر از خطرناک نیست؟). " - آورده به چیزی به من می ده و چربزبونی میکنه که: "بفرمایید خانوم، خدمت شما تقدیم میشود!" - رنگها رو یاد گرفته. قرمز، آبی، صورتی، سبز، زرد، نارنجی، مشکی، و بعضا سفید، خاکستری، قهوهای - چندباری شده که اعداد رو تا 10 (بدون 8!! چه معنی داره! هفت و هشت مثل همن یکیش کافیه) شمرده. شعرهایی رو که بلد بود چند وقتیه تمرین نکردیم همه رو یادش رفته. الان فقط یه توپ دارم قلقلیه رو کامل میخونه. - علاقه وحشتناکی به اوراق کردن ماشینهاش داره. در اولین قدم برچسبهای روی ماشینها کنده میشه. بعد رینگها با آچار ماچاری در میان. بعد خود چرخها کنده میشن. بعد سقف اپن میشه. بعد هم صندلیها و شاسی و ... جالبه که هر جای خونه چرخ و رینگ ریخته ازش بپرسی این مال کدومه؟ با وجود شباهت همه رو به اسم میشناسه. بازم اینا جواب نمیده، یه بازی مورد علاقهاش اینه که با لوگوها براش ماشین درست کنی و سر یه چشم بهم زدن و با لذت هرچه تمامتر خرابش کنه و دوباره از نو. - یه بار که موفق شده بود یه برچسب به جا مونده رو از ماشین پلیسش بکنه و خودش میدونست کار بدی کرده، اومد تو اتاق پیش من. - مامان ناراحتی؟ (فهمیدم باز خرابکاری کرده) - نه مامان خوشحالم. - بفرمایید خدمت شما (ماشین پلیسش رو آورده ) - نگاه کردم متوجه چیزی نشدم. - ببین اینجاش مارک داره! آفرین دست! مارکش چسبیده! (فهمیدم یکی دیگه از برچسبهاش کنده شده!) - مامان باز کندی اینا رو؟ ماشینت خراب شده دیگه - ببین چرخش چسبیده! (به تنها چرخ باقیمونده اشاره میکنه و با هیجان برای خودش که هنوز اون رو نکنده دست میزنه!!) - بغلش کردم و محکم لپش رو بوسیدم. - نه! -اینکار رو نکن دوباره! دیگه بسه! سیبیلم رو بوس نکن!! - خدا رو شکر بر خلاف مامان و باباش تا حالا که خیلی بچه اجتماعیه. هر وقت یه نینی اون ور خیابون هم ببینه (حالا این نینی میتونه یه بچه 15-16 ساله هم باشه). بلند میگه سلام نینی اسم شما چیه؟ خوبی؟ چطوری؟ اگه جوابش نده که این سناریو همینجوری ادامه پیدا میکنه. اگه جوابش بده بلافاصله با اسم صداش میکنه و یکی از خاطراتش رو براش تعریف میکنه. : "محمد یادته بابایی خوابیده بود کفش رو قلقلک دادم ناراحت شد؟!!" 14 بهمن 2 ساله میشه. هنوز تصمیم نگرفتم براش تولد خانوادگی بگیرم یا دوستای بچهدار رو دعوت کنم. اینم عکسهای نه چندان جدیدش: آخه وقتی چنین ژستی رو میبینین دلتون میاد دفتر رو ازش بگیرین؟
دالی ........
این عکس هم مخصوص مامان طاهای عزیز
-داری چکار میکنی پسرم؟ - پمپ بنزین میزنم!
کلاه قرمزی
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : عرفان روز 14 بهمن سال 86 با اومدنش خوشبختی زندگی شیرینمون رو بیشتر کرد. من رویا مامان عرفان هستم و خاطرات این عشق کوچک رو مینویسم. پروفایل مدیر : رویا |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| بلاگرولینگ-گوگلی |
|
|






































